بنام آفریدگار توانا

 

خرد پارسیان را چو بوستان بود    به شیراز هزاران گلستان بود

خجــند و هری بلخ ام البــــــــلاد    گهر خیز دشت و دهستان بود

 

پیامی به پارسی گویان جهان

              

ریشه ام پنهان و پیچان باتو ای یار خجندی همدل و هم راز و از یک تیره است.

لطف طبعت ای دری،  داستان بهمن را بیادم آورد.

مادری از بام پامــیر فال حافظ را پیام دل دهد.

سربرآرد نغمه پر تمطراق مولیان از لایه های قلب مطرب زادهء از اهل ری.

طفل مسجد با کریمای تو، سعدی زینت کوهسار پنجشیر گشته است.

طاقـــچهء استاد کرمانی  مقام  مثنویست.

من نمیدانم چرا بااین همه پیوند زیبای هنر!...؟

باهزاران دست آویز فراوان مانده از جان پدر.....!

افتخارات همه یکسان و از یک خاستگاه.

لیکم حیرت آید از پوران پر آشوب امروزی وسرداران این میهن......!

یکی درغم فرو باشد  - گرفتار بلا، در دل فراوان آرزو باشد...!

دو دیگر بیغم از یار و دیار آشنا سرشار از عشرت وآسایش....!

به شهری عشرت و شادی،  بشهری درد وآه وخون...

بشهری غصهء و فریاد به روستای  پراز آفتاب نشینان و جوانان عقب افتاده از کاروان............

کجایش از عدالت  رنگ بگرفتست؟ بگو بامن توای سعدی!....

چه وقت اعضای یکدیگر شوند اولاد شیراز وری، غزنی، مزار و ماوراءالنهر؟

چه در گفتی در این مصراع و لیکن از برای کی؟

بفکرم شعرت ای سعدی شعاری بیش نباشد گوش مستان را.........!

فراموش گشته شهنامه - غبار افتاده بوستان را....!

فرنگ از خطهء غربی ا لی دریای اسود در کنارهم.

عرب مجموعهء واحد بهنگام مشاکل در قطارهم.

من و تو ای برادر - جان خواهر درکجا همیار و همگفتارهم بودیم  ؟

همی پامیر تک و تنها بخارا از فراغ یار  گرفتار هزاران درد!

سلحشوران هندوکش بدام کینه و نفرت!

نگوید مرحبا هیچکس بمرد مبتکر اندر دیار سعدی و حافظ!

زمانی کاروان را ساربان بودیم  مگراکنون دویدن در رکابش، سخت میآید اغیار را...!

نبییند هیچکس دیگر من و ما را بهم پیوند.....!

همین بهتر که برگردیم چو مولانا باصل خویش – بدانیم زاد و نسل خویش.

مجال و فرصتی یابیم بفکر و یاد همدیگر به استنصار یک پیکر.

 

 

سرودهء از   نادر  ظهیر

ازدیپلماتهای اسبق هـــرات در آسیای میانه

01/01/2008

تلفن همراه 0093799491253

E-mail: zmnadir@yahoo.com

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home