هوپ هوپ هوپ - زما په لاس کښی توپ!

احد ترکمنی «دلیل»

 

مرا لالایی است که او را نیز لالایی است؛ لالای او لالایی یک مرتبه بالاتر از خودش دارد. لالای من به زور لالای لالایش، بر لالایش لالایی می کرد و لالای لالای لالا، خودش لالای دو لالای دیگر بود و لذا او بر همه لالایی می کرد. تنها لالایی که لالایی نمی توانست، لالای لالایم بود که در میان دو لالا گیر آمده بود.

لالای لالایم را می گویند با امید ها به مکتب شاندند که یک روز کار دار و سر رشته دار شود. لالای او را، که به لالایی خود مست بود، فکر کردند لالا است و از لالایی بالاتر منصبی را نمی خواهد و به مکتب نه نشاندندش. پدرم افسری کلان بود و لالای لالایم که مکتبی شد، دریشی مکتبی، بکس مکتبی، بوتهای مکتبی و کلاه مکتبی برایش خریدند. وقتی که به مکتب رفت، برایش کتاب، کتابچه، قلم و دوات و گلِ سفید داده بودند. کتابش نوشته هم داشت و عکس هم. من عکسهایش را خوش داشتم و لالای لالایم از روز اول از نوشته هایش بد بُرده بود. تأثیر لالا گری دو لالا بر لالای لالایم، از هفتۀ اول مکتب رفتن آشکار شد. لالای لالایم در درس اول بند ماند و هرکس، هرقدر کوشش کرد، فایده نکرد. لالای لالایم تنها یک جمله از سطر اول کتاب را یاد گرفته بود و فقط همان را می خواند. « هوپ هوپ هوپ، زما په لاس کَښی توپ!».

سال ها گذشت، لالا ها همه زن دار و اولاد دار شدند؛ لالای من درس خواند و او هم مثل پدرم افسر شد که تا افسرِی کلان تر شود. لالای لا لا ها کسبه کار شد و هر روز به کار تازه ای دست زد. لالای لالایم، هرچند زن کرد و اولاد دار شد، ولی از «هوپ هوپ هوپ» بالا نرفت و من هر بار که او را می دیدم خیز و جست می کند و هوپ هوپ هوپ، زما په لاس کښی توپ می گوید، با خود گمان می زدم نکند روزی، کسی، توپی را از بالا برایش انداخته، و از آن دم، هر بار که قپ می کند، توپ خیز می زند و او باز قپ می کند. ولی هر بار نیز توپ باز خیز می اندازد. همین بود: لالای لالایم که گمان می کند خانه اش از قپ کردن آباد می شود، قپ می کند، توپ خیز می زند، او باز قپ می کند؛ توپ باز خیز می زند و او باز قپ می کند و توپ باز خیز می زند. قپ و خیز است و قپ و خیز. این تصور مرا گیج می ساخت. همیشه لالای لالایم را در حال قپ کردن، توپ را در حال خیز زدن و لالای لالایم را در حال دوباره قپ کردن و توپ را در حال دوباره خیز زدن می دیدم و تا به یادم می آمد که لالای لالایم باز قپ می کند و توپ باز خیز می زند و او باز قپ می کند و توپ باز هم خیز می زند، می خواستم کله ام را به سنگ بکوبم. اگر جای من بودید، کمتر از این به شما نیز دست نمی داد. خدا ببخشایدش. دو لالای اول و دومم شکر زنده هستند ولی لالای لالایم فوت کرد.

از وفات لالای لالایم چند سالی می گذرد. وقتی او مُرد، فکر کردم افسانۀ سرمنگسک توپ قپ کردن و توپ خیز زدن و باز قپ کردن وباز خیز زدن هم با او مُرد. لاکن در وطن آشوب افتاد. آشوب را که انداختند، همرایش یک توپ هم انداختند. توپی را که انداختند، از هر سو که می دیدی، رنگش فرق می کرد. از شرق که می دیدی، زرد و سرخ به نظر می آمد، از غرب که می دیدی سرخ و زرد. از شمال که می دیدی، سبز و گلابی به نظر می آمد، از جنوب که می دیدی، گلابی وسبز. در زیر رنگ «زرد و سرخ» نام مردم غرب را، که رنگ شان «سرخ و زرد» است زده بودند و در زیر رنگ «سرخ و زرد» نام مردم شرق را که رنگ شان «زرد و سرخ» می باشد. زیر رنگ «سبز و گلابی» نام مردم جنوب را نوشته بودند ولی رنگ آن ها «گلابی و سبز» بود، زیر رنگ «گلابی و سبز»، نام مردم شمال را که رنگ آنان «سبز و گلابی» می باشد. اول مردم دویدند که زیر توپ خیزک بزنند؛ سرخ و زرد والا می دید که زیر رنگش نام زرد و سرخ والا نوشته است، آرام نمی گرفت و به سوی سرخ و زرد خیز می زد. سرخ و زرد والا نیز به سوی زرد و سرخ می رفت و همین طور هرکس به دنبال سمتی از توپ بودند که یا رنگش از آنان نبود و یا نامش. مردم به کندنک و سپس به زدنک در آمدند. به زدنک که درآمدند آشوب شد و روشنفکر ها، نامِ خدا، دویدند که چی گپس؟ قصه رنگ ها و نامها را گفتند ولی گفته نتوانستند. لذا، قصه را هم گفتند و هم نگفتند. روشنفکر ها پوزخند زدند که شما بدوید که از آشوب نمانید، گره رنگ ها و نام ها را ما باز می کنیم.

 

مردم دویده رفتند که از آشوب پس نمانند و روشنفکر ها به بیانیه دادن شروع کردند که رنگ زرد و سرخ باید نام شرق را داشته باشد و رنگ سرخ وزرد نام غرب را، شمالی های روشنفکر نیز بیانیه دادند که رنگ آبی و گلابی باید نام شمالی ها را داشته باشد و رنگ گلابی و آبی نام جنوبی ها را. طرفینِ در هر دو طرف قبول نداشتند و می گفتند رنگ سرخ و زرد باید نام غربی ها را داشته باشند و رنگ زرد و سرخ نام شرقی ها را. عین همین جنجال نیز در میان شمالی و جنوبی ها بر سر رنگ گلابی و آبی و آبی وگلابی بود. روشنفکرها هر روز بیانیۀ تازه ای می نوشتند؛ لغت ها بسیار خوب جابجا می شد و لی رنگها و نامها از جا تکان نمی خوردند. زیرا نامها را کسی نوشته بود که دیده نمی شد و رنگ ها را هم کسانِ دیگری زده بودند که به نظر نمی آمدند. روشنفکر ها مانده بودند و مثل خدا بیامرز لالای لالایم، که فکر می کرد هوپ هوپ هوپ به معنی زما په لاس کښی توپ است، آن ها هم بعضی خیال می کردند که رنگ ها به معنی نام است و حریفان می گفتتند که نام ها به معنی رنگ است.

مردم ولی کار خود را کردند. آنان صادقانه آشوب کردند و حُرمت سمت دوستی را به جای آوردند. آشوب را پیش بردند و چپه کردند و راسته کردند و باز راسته کرده دوباره چپه کردند. کسانی هم که در آشوب آشوب می انداختند، روشنفکر ها را با رنگ و نام مصروف کرده، آشوب کهنه را چپه می کردند و آشوبِ نو می ساختند و تا هنوز آن آشوب کار می کرد، آشوب کهنۀ دیگری را چپه می کردند و آشوب نو دیگری می ساختند. هم کار روشنفکر ها دوام داشت و مثل لالایم همراه رنگ و نام «هوپ هوپ هوپ» می کردند و هم کسانی که آشوب می انداختند با چپه کردن آشوبهای کهنه «زما په لاس کښی توپ» می نمودند؛ ولی مردم به کار خود مشغول بودند و دوامدار به کارِ آشوب می رسیدند.

مردم دنیا، که از خود کار و بار داشتند، دنبال آشوب نگشتند و «کار» و «بار» کرده، منتظر مردم ما نشدند. مردم ما هم که کار وبار نداشتند ولی آشوب داشتند، پُشت کار وبار نگشتند، آشوب کردند و دنبال مردم دنیا ندویدند. لاکن روشنفکر ها مثل لالایم در هوپ هوپ هوپ و زما په لاس کښی توپ مانده بودند. مردم ما که آشوب ها کردند به آشوب ها رسیدند و مردمی هم که کار وبار کردند به کار وبار رسیدند. لاکن دو طایفه همان گونه که مشغول بودند، مشغول ماندند؛ یکی آشوب انداز ها، که بسیار ترقی کرده و اکنون آشوب های برقی ساخته، آن را اتومی می اندازند و «زما په لاس کښی توپ می گویند» و دوم روشنفکران، که مثل مرحوم لالای لالایم، در بند نام و رنگ مانده با توپ مشغولند و هنوز که هنوز است «هوپ هوپ هوپ» می گویند.

 

قصه تمام

 

اول جولای 2008

 

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home