|
|
قاصدک! بگو
که نطفه ی
احساس جنـــگ
را بکشید همان
که میـــکشد
انسان، تفنگ
را بکشید ز
اقتــــضای
زمان شیشه ها
شکسته شدند بس
است شیشه
شکستن و سنگ
را بکشید بپرورید
بگو صــــــــــاف
و سا ده بودن
را ز
ذهن آدم
صدرنگ، رنـــــــــگ
را بکشید مجــــــــال
زیستن گندمی
هنوز هم است در
این معامله شـــــــک
و درنگ را
بکشید فضای
خانه ی انسان
مکدر است ولـــــــی پر
از صـــــــفا
شود، ار فکر
تنـگ را
بکشید بگو
ز شر مصیبت ره
خلاصـــــــــی
هست اگر
تفـــــــــــاوت
و تبعیذ رنگ
را بکشید عبدالقدیر
"رحیمی"
کابل
تابستان 1387 |
|