بنام خداوند جان آفرين!

«اي برادر، تو همان انديشه اي      مابقي تو،استخوان وريشه اي»

ميرزايي

مولوي وشناي انديشه آن در،
درياي بيكران هستي

«انديشيدن، درياي بيكران است، وهرفكر وآموزه ومكتبي، ماهي دراين درياست».

انديشه وخرد ضميري مولوي بزرگ  بلخي- خراساني، روي كدام انگيزه وانگيخته(علت ومعلول) زماني ومكاني بوجود آمد؟ محرك راستين، اين جنب وجوش فروزنده ضمير انساني كدام شخص بود؟ ايا اين بينشها وانديشه هاي گران قيمت، در مولاناي بلخي- خراساني، ايراني،كاريده شده بود ويا از وجود خودش با شيرابه هاي جفت حقيقت نگري وپويش عشق خفته در ضميرش زايش يافت؟ اين اقيانوس انديشمندي حضرت مولانا وجود ظاهري داشت؟، اگرداشت،چرا پيش از اينكه با شمس آشنا شود، براي همكيشان وهم سخنان مولوي روشن نگرديده بود؟

ويا اينكه  دراين درياي بيكران، انديشه ي مولانا جلال الدين محمد بلخي-خراساني، خاموشانه شنا ميكرد وراز ورمز هستي را با چشم جان تماشا مي نمود؟ بالاخره گپ به جاي رسيد كه اين راز ورمز را بي پرده بيا شكاراند ويا ملاقاتش با شمس تبريزي، آب درياي انديشه ي آن پاك دل وارسته ونثارگر زمان، بجوش آيد ومولانا چيزيكه بود، با اصل گوهر بينشش براي همگان هويدا شود. انگيزه بخش اين جوش وخروش مولانا ايا شمس نبود؟

         دانشمندان، پژوهشگران ومولوي شناسان جهان را باور اينست كه: شمس كوه بزرگي بود كه بدرياي بيكران واز پيش موجود مولانا پرتاب گرديد، تا امواج ارام آنرا در تلاطم وخروشان وخيز وناقراري، بشوراند ومولوي سنتگرا وكتابي مدرس ونا چار به ظاهرگرو را يكسره به يك عاشق سوزنده وپروانه سرگردان بدور شمع هستي، بچراخاند وغرورسنتگراي را درآن بشكناند وحالت خاكي نگري برآن بخشد كه خضوع وتواضع باشد. در يك واژه مولوي را آدم خاكي ودلپسند همه بسازد. ويا از نگرش وباورمندي علم قال، به علم حال برساند.

      شمس، انگيزنده ي، اين خروشنده گي در مولانا بود. شمس با يك نگاه وديد و واديديكه با مولوي داشت، از ضمير امواج درياي انديشه ي خاموش وي آگاهي حاصل كرد وبجا دانست كه مولوي را تحت آزمايش رسيدن به علم حال قرار دهد وغرور خشك قيل وقال را درضميرش شكستاند ومولوي را در قدم نخست، بياگاهاند كه بجوش اندرين ضميرعشق ويا مهروپيچاني وجود دارد كه، به اوج بلنداي آنچه اندر وهم نايد آن شود، خواهد رسيد !! روي اين دليل است كه شمس را با مولوي جفت بايد دانست كه در زايش اين عشق واين انديشه، همكار يكديگر بودند. اينجاست كه شمس مي بيند كه كار مولوي به پختگي ميرسد ودرياي انديشه ي آ ن،خروشان ميگردد، با باورجانانه ازپهناي زندگي مولي نا پديد ميشود ومولاناي بزرگ را تنها ميگذارد كه خود در گسترش انديشه واحساس گردونسازش بچرخد ونو شود ونو گرداند.

      اينجاست كه مولوي به اهميت انديشه وتفكر عاشقانه ي خويش پي ميبرد وچنين بيان باور مي نمايد:

               پس، فكر،چوبحر آمد             حكمت، مثل ماهي

               در فكر، سخن زنده               در گفت، سخن مرده

               ني فكر، چودام آمد               دريا، پس اين دام است

               در دام كجا گنجــــد               جز ماهي، بشمرده

انديشه را مولوي بزرگ، بحر وماهي را اموزه اي كه وسيله اي بيش نيست، مي داند ودريا را مانع بدام اندازي. انديشه هيچگاه از نظر مولوي كاري نمي كند كه دام شكار اميالهاي فريبنده قرار گيرد ودريا، جايست كه براي آسوده زيستن ويافتن شيرابه ي حيات بخش حقيقت وراه راستي ويكي شدن دراين راستي56. انديشه قدرت را نمي شناسد. نه خود وسيله ميشود ونه برايش وسيله اي در كار است. هميشه راه را جستجو دارد كه بي واسطه خود را به حق وجان جانان برساند. فقط عشق ويا مهر پيچان است كه راه آنرا مي گشايد. مولوي بزرگ خود ميگويد كه:

ملت عاشق زملتها جداست           عاشقان را ملت ومذهب خداست

مولوي در جستجوي حق، خود با آتش قوت بخش وسازنده ي نثارگرش، بجوش ميايد وسد راه خويش هيچ چيز را نمي يابد وهيچ نا ممكن را دراين راه نمي پذيرد وعليه هرگونه محالات مي ايستد كه خود بيانگر اين حقيقت است:

محا ل جوي ومحالم بدين گناه مرا       قبول مي نكند، هيچ عا لم و عا مي

توهم محا ل ننوشي ومعتقد نشوي         بروبرو كه مريد عقول واوهامي

اگر زخسروجا نها، حلاوتي يابي          محا ل هردو جها ن را،چومن در آشامي

مولوي بزرگ، دراين بيان هدفش اينست كه، پيروان محا ل وديوارگران جدا ساز، انسانرا به بهانه ي محا ل مي خواهند كه از همگوهري با خداوند جان آفرين جدا سازند ويگانه راه رسيدن وآميزش انسان را با « بن» آفريننده هستي، اشاميدن محا ل هردو جهان ميداند. مولوي هستي را جز گوهر افريننده ودانه اي ميداند كه از خوشه ويا شيرابه ي خداوند كاريده شده وزمانيكه انسان ريشه درآن خوشه داشته باشد، پس در اثر تكامل وجوش خرد وهمگوهر شدن با بن هستي افرين است كه بهره مند قطره زلالين اين اب حيات بخش ميشود وهيچكس را وهيچ پديده وقانون وقدرت را در رواج  محا ل سازي ورسيدن به عشق تابناك ريشه اي وبن ساز انساني، پروانه اي سد شدن نمي دهد. حتا مولوي رسيدن به ارز ويا ارج ويا معراج را با چنگ زدن به تناب عشق خداوندي هم محا ل نميداند. ومقام انسان را، از ملك هم بالاتر اوج ميدهد. آنچه اندر وهم نايد آن شود، را كه خيلي مقام شامخ است، به انسان قايل مي شود. وميگويد كه:

              ما زبالاييم و با لا مي رويم          ما زدرياييم و در يا ميرويم

برگشت به اصل، اصل پيوندي وزنده گي دايمي است. واين انديشه بناي تحول در محا ل است. وي سد شكن بود وديوار جدايي را بين افريننده وافريده شده گان نمي پذيرفت. آفريننده از نظر مولوي، افشاننده است ومهرش را هيچگاه از سر افريده گانش دريغ ودور نمي سازد. مولوي چراغ بودكه راه گشايي ميكرد وتاريكي هاي پرده گرفته را كه راه افشاننده گي را ظاهرآ بند كننده بودند، باپاره كردن، روشنايي مي بخشيد. از دگمگرايي سخت پرهيز داشت وراه راستي را اسان ترين شگرد رسيدن به حقيقت مي انديشيد. او با اين انديشه وپندارخردبار ش توانست كه مرزهاي تعصب را در هستي انسانها از بين ببرد وانسانهاي با ورمند گوناگون رابهم نزديك سازد. اين شيوه سرچشمه ي خرد باوري وانسان دوستي مولوي بود. در انديشه آن رنگ، نژاد،مذهب، قوم، زبان، وملت فرق نداشت. همه را در سايه ي پهناي انديشه ي انسان دوستيش يكسان ميدانست. وحتا در اقيانوس انديشه ي مولوي هر نجس، هم به پاك،مبدل ميگرديد. انديشه ي نا پاك ديگران را هم پاك شو، پاك نگر وپاك كننده، امكان پذير ميدانست. او انديشه انسانگرايي وجهان آرايي داشت. وآرايش جهان را درعدالت وحقيقت نگري وانسان دوستي وبرابري انساني خلاصه ميكرد. از كينه، تنفر، بد بيني، جنگ، جان گيري ودل آزاري گريزان بود. مولوي، يكي از يزرگترين انديشمندان بود كه همه چيز را در خود ودر ضمير خودش جستجو ميكرد. بيان مطلب زيرين گواه منظوراست:

ره آسمان، درونست، پرعشق را بجنبان

پرعشق، چون قوي شد، غم نرد با ن نماند

ويا در جاي ديگرميگويد:

انبان بوهريره، وجود تو است و بس

هرچه مراد تست، درانبان خويش جوي

زمانيكه پرعشق در وجود ما قوي شود وجان ودل جايگاه بن هستي آفرين باشد، واين پيوند را با ضميرخود آگاه خويش احساس نماييم، غم نربان ويا واسطه بر ما اثرش كم رنگ است. هر رگ وخون به تن وجان به بدن شاهد اين ارتباط است كه در جوش وخروش قرار دارد. وهر يقين كه از جان نجوشد، پايه اي باورمنديش لنگ خواهد بود. وظاهرنمايي بجاي ميرسد كه، از اتش سازنده فاصله ميگيرد وبه گپ آورد مولانا: هركه اين آتش ندارد نيست باد، ميگردد. مراد خويش اندر خودت جو، با گرمي اين آتش سازنده است كه، نردبان شرط آور ومحدود كننده را، لازم نميداند.

      حق درنظرمولوي بزرگ، آنست كه متحول وزاينده باشد وخودش بيواسطه از خود بشكوفد واز خودش پيدايش بيابد. ومانند افتاب، بي سايه شود. چنانچه ميگويد:

آفتاب آمددليل آفتاب           گردليلت بايد، از آن رو متاب

 دين حقيقي از نظرمولانا «مهر وعشق ميان همه بشراست ودر گوهرش تصرف نا پذيراست ودر انحصار هيچ قدرتي در نمي آيد ومانند ساير اديان ديگر اين دين واحد را كسي توان پاره كردن ودر تصرف منحصرانه درآوردن، نا ممكن است. دين از نظر آن اصل آبستني هر انسان در بنش است، يعني كه پيآيند عشق است »

       همچنان مولوي،ميينديشد وبا خرد، دلبستگي دارد واين را مايه اي افشانندگي ونثارگري ميداند.وخرد در نزد مولوي چشم جان در زندگي است. ودر خرد خشم وخشونت هيچ نيست. وخردمند اصلآ تجاوزگر، خونخواه وقهرورز وآزار خواه نميباشد.بر عكس مولوي عقل را با خرد، درخواص تصرفگرايي ووسيله شدنش بخاطر به قدرت رسيدن، وترس دادن ومخفي شدن ازچيزيكه هراس دارد وريا كارگرديدن وسرپيچي اش فرق، قايل است. اينجاست كه خردمند را انديشمند وتحول پذير وتحولگرا ونوشو ونوساز مي پندارد وبه حقيقت نزديك !

    مولانا در جاي ديگر ميگويد:« خرد، خرقه در وعقل خرقه دوز است. خردپرده هاي كه حقيقت را پنهان كرده اند را پاره ميكند وعقل تلاش دارد كه اين پاره هارا بدوزد وپنهان كاري نمايد. روي اين اصل است كه خرد، توان ابتكار واصل زايندگي را داراست وعقل بر عكس آنست، عقل به فكر برندگي وتصرف برقدرت، از پي دليل سرگردانست واگر دست نيابد، قهر ميشود ونا گهان به اصل غلبه خواه تحول مي يابد، ولي خرد اصلآ درمجازش غلبه وقدرت طلبي جاي ندارد وافشاننده وجفت و ميخواهد آنچه در بن وجود خود دارد، بزاياند وپديدار سازد».

      مولوي بزرگ،انسان را وفرهنگ خردگرايي انسان را،حد بندي نميكند وتميز رنگ، نژاد وزبان وسرزمين، در نزدش يكسانست. وفقط انسان عشق آشنا وكامل را بيشتر در جستجو وآنچه يافت مي نشود، آنم آرزوست، مي باشد. من به متن مقاله اي خويش ختم بخشيده، ميخواهم پيرامون، جغرافيايي فرهنگي ايران باستان چند نكته اي را بيان بدارم كه مورد توجه وغور قلم بدستان وايران شناسان وفرهنگ دوستان گرامي قرار گيرد ودراين زمينه ها باشد كه در آينده ها بيشتر، ريشه ها شكافته وحقايق روشن گردد.

      ازاينكه مضمونم ياد بود هشتصد سالگي مولوي بلخي- خراساني را در بر ميگيرد، لازم است كه اشاره هاي جغرافياي فرهنگي من هم در ارتباط با اين شخصيت جهاني وانديشمند عرفاني وانسان خود شناخته ي روزگار باشد. بسياري ياران وفرهيختگان كشورهاي همزبان، چه خراسانيها (افغانستان امروز) وآسياي ميانه وايران كنوني، مشكيل بر سرشخصيتهاي انديشمند ودانشمندان گذشته اي اين قلمرو دارند كه گاهي، به اين كشور وگاهي به آن كشور كشيده مي شوند وحد بين ووجه مشترك را كسي نيست كه روگردان سازد وتناب پيوند فرهنگي را معياريكي بودن وباهمي قلمداد كند.

     گيريم، انسان كه داراي اعضاي معين وتن وجان مشخص است ودراين پيكر معلوم، اهميت هر وند وپيوند براي بقاي اين پيكر ضروريست وفرق در چه است كه پا ودست را از هم جدا سازيم وكله را از تن ببريم وسينه را، از شكم دور سازيم؟ در پيكر ايران باستان، اگر ما خود را شامل نسازيم وحق داريم كه شامل ايران شرقي ويا ايران باستان باشيم‌، چگونه ميتوانيم از ميراث فرهنگي وفردوسي نامداريكه در شاهنامه اش سراپا از ايران گويد سخن، بهره مند شويم؟ آنهايكه اين جغرافياي فرهنگي را، براي ما جبرآ سياسي ساختند وزبان وفرهنگ ما را تكه وپاره كردند وما را از پيكروجودمان بريدند، بازهم بلي گوي  آنها شويم؟ اينكه فارس ويا ايران امروزي، يا هوشياري كرد ويا رندي ويا قسمت ياري برايشان نمود، از نام بن وريشه اي اصيل ايران باستان بهره مند گرديدند، مقصركي است؟ وآنهاي كه دراين پيكرزيست نمودند وبا اين نام، نشان كسب كردند ودانشمند وحكيم وپزشك وستاره شناس واديب وشاعر شدند وبا نام ايران مسما واز طريق همين ايران امروزي مورد تحسين وارزش يابي و به جهانيان معرفي گرديدند،سهم ما دراين پيكر چه بوده است؟ چند جاي وچند جاده وخيابان ودانشگاه ودانشكده ومدرسه ودبيرستان را بنام اين شخصيتهاي پراگنده اي پيكر ايران باستان ويا خراسان بزرگ، امروز در وطن مشخص مان داريم؟ در كابل يك دانشگاه است وميدانيد كه اين دانشگاه بنام كدام شخص نامگذاري شده است؟ دركابل يك مركزداريم كه از فواره آب هم بر خوردار است، بنام كدام شخصيت نامي خراسان، مسما است؟ تا زمان كودتاي ثوراصلآ نود در صد از باشنده گان اين سرزمين كه حالا بيشتر به «افغان » بودن افتخار دارند، از اين شخصيتهاي انديشمندشان آگاهي داشتند؟ حال سنايي غزنوي كه پدرغزل پارسي دريست، چگونه است؟ مزار ناصر خسروبه مخروبه مبدل شده وسنگهاي تاريخي اين مزار متفكرهزار ساله خراسان را سرقت كرده اند ومزارش را تخريب ! مولوي را در زادگاهش كه بيشتر از برادران ناقل پرشده است، تا زمانيكه استاد فرهنگ دوست، عطا محمد نور، فرزند ديگربلخيان امروزي، پا نگذاشته بود، كي ميشناخت؟ آيا كدام نشاني كه بنام اين انديشمند گذاشته شده باشد، وجود داشت؟ چرا از مدرسه مولوي امروز خبر ميشويم، بعد از گذشت هشتصد سال !! آيا جايش نبود كه ديواريكه اقاي عطا محمد نور، آستاندار فرهنگ يار بلخ، امروزبا پول شخصي خودش اعمار وبه يادگار شخصيتهاي نامدار ديار بلخ وخراسان وايران باستان، تبديل شده است، از سالهاي طولاني تر ميداشتيم؟ تا ما امروز هم خود وهم قلمرو فرهنگي خويشرا، بهتراز بيگانگان ميدانستيم وضرورت نمي بود كه ما گذشته اي تاريخي مان را از كتابهاي فرنگيها ويا ديگر خارجيها، بكاويم وخود را بشناسيم. ياران گرامي، اگر شما در دورترين دهات بدخشان ويا ديگر نقاط خراسان بزرگ برويد، در خانه باسواد وبيسواد، كتاب حافظ، سعدي، بيدل ومولوي را مي يابيد واگر بپرسيد، به افتخار اين شاعران را از خود ميدانند وجزء وجود حقيقي خويش  مي پندارند. تا هنوز آن مردم در ذهنشان، مرز جداسازي جغرافياي فرهنگي نه تنيده است واين فرهنگ را از عراق تا تبت واويغور وبخش از هندوستان، يكي ميدانند وتمام دانشمندان اين سرزمين فرهنگي همانقدريكه، ايرانيها ي امروز از خود ميدانند، آنها نيز از خود ميدانند. مگر ميشود كه بگويم، رودكي بزرگ تنها از سمرقند ومربوط سمرقنديهاست؟ در پيكري وجود داشته است كه پا بوده ويا سر ويا تنه ! بنا برين مربوط همين پيكراست. حافط، سعدي، مولوي، فردوسي، پور سينا، رودكي، صايب، بيدل،ابوريحان بزرگ، سنايي، حنظله بادغيسي، ناصرخسرو،اميرعلي شيرنوايي وغيره جزاين قلمرو فرهنگي هستند وصاحبان اين فرهنگ هركدام به نظر من حق دارند كه بگويند اينها ازما هستند. ودر بعد، بعدي متعلق به جهان بشريت ميباشند. پور سينا در تمام كشورهاي دنيا بنام پدر طب شناخته شده وبه آن ارج قايلند وهمچنان مولوي بزرگ وفردوسي نامدار وديگران. اميدوارم كه دراين باره بعدازاين بدون حسا سيت به معرفي اين شخصيتها ونقطه نظرهاي شان بپردازيد وقلمرو فرهنگ را مانند مغرضين جدا ساز وتكه پاره كن، سياسي نسازيد. اروپاي كه نه همزبانند ونه هم فرهنگ، امروز مرزهاي جدا سازي را شكستند ومرز انساني را كه مولوي ما وشما هشتصد سال پيش گفته بود،به ميان آوردند وآميخته گرايي را در يكي سازي سرشت انساني پايه ريزي نمودند وما وشما داريم خود تيشه در پا وريشه خويش ميزنيم ومرزهاي فرهنگي را دشمنانه از هم جدا ميسازيم وسرشت انساني ويكي شدن شيرابه ي نيكو انديشي را مبدل به غضب خود بيني وپرواز بي بال وپري كه مولوي با آن سازگار نبود، مينمايم ودر افتخار خشك وبي نتيجه وبي مزه ايكه نه به مكيدن مي ارزد ونه آب دارد كه سبب حيات ما وديگران شود، چسپيده ايم ودارنده گان اين شيرابه وقدر شناسان اين دانشمندان را نا سزا ميگوييم.....مولوي هم با همين شكايت ميگويد:

            به سردرخت مانم كه ز ريشه دور گشتم...

آري ! ما همان شاخه اي هستيم كه اصلآ ريشه اي خويش را گم كرده ايم ويا مارا از ريشه بريده اند وبرماست كه بجوشيم تا با جوش دروني خويش دوباره خود را به ريشه ي اصلي وحقيقي بپيوندانيم وراه اين پيوند را زودتر دريابيم وبگوييم كه:

هركسي كو دورماند از اصل خويش         بازجويد روزگار وصل خويش

را بجوييم وفرهنگ گسيختگي را دوباره خود شناسي وهمبر وباهم گردانيم. اين كار جوش عشق ميخواهد وپيشاني كشاده وديد گسترنده ! زيراكه مولوي ميگويد:

زيك شاخ ويك بيخ و پراهنيم          ببيشي، چراتخمه را بركنيم

اين خوديكه امروز در اين سرزمين جدا شده از اصل گوهر فرهنگي هستيم، در حقيقت خود جبري وعاريتي هستيم، نه اصل ما در ما پيداست ونه از نام برخوردارهستيم كه در خور فرهنگ ماست. همه چيز بر ما تحميل شده است وزبان گوياي ما هم توان بازگويي را درخصوص خود هم ندارد، بخاطريكه اين خوديها هستند كه نخست برما نيش بدگماني و تلقين نام نا شايست را مي قبولانند وحقيقت را پنهان وعاريت را گپآورد معمولي مي پندارند وبر ديگران هم گوشزد دارند كه تن به پذيرش معمولي وتحميلات نا شايسته، بدهند واز بيخ وبن واصل خود شناسي بيزارند ودر پي لقمه چرب خدمت نا كس دارند.....با زبان مادري خويش سخن ميزنند، ولي از واژه هاي شايسته حال زبانشان شرم دارند كه به زبان بياورند، استاد دانشگاه وريس دانشكده اي حقوق وعلوم سياسي دانشگاه كابل، رمق اداي واژه زبان شيرين وگويش مادريش را ندارد، چوكي ومحافظه كاري چشم وگوش وروح وروان اكثري مردمان مارا كور وكروبي شمه ساخته است. مولوي از چنين آدمكان بن گريز وعقلگرا بيزار بود....

 وميگفت:

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر      كزديو و ددملولم و انسانم آرزوست

زين همرهان سست عناصردلم گرفت        شيرخداو رستم دستانم آرزو ست

ما در طلب ستمبارگي بر هيچكس وهيچ فرهنگ نيستيم وبر ديگران هم نبايد كه پروانه ستمگري برما داده شود وازفرهنگ رسا وداشته هاي انساني وزباني خويش صادقانه ومدبرانه بايست كه دفاع كرد ودر بيان وگويش زباني با هر زبان، سخن بگوييم، واژه هاي آنرا به افتخار بيان بداريم وقسميكه ديگران بر خودشان اجازه دارند كه واژه هاي زبانشان را ادا كنند‌، ما چرا با اداي واژه هايكه هزاران سال مروج كلام اين زبان بوده بشرميم وتحت تلقين ديد گاه قبيله قرار بگيريم. خود شناسي خدا شناسي ماست..... كلامم را با سرود آخري مولوي نامدار بلخي- خراساني – ايراني خاتمه ميدهم وگوهر خود يابي ويكي انديشي فرهنگي را براي شما فرهيختگان گرامي از خداوند خرد ودانش آرزومندم.

درجوي روان اي جان، خاشاك كجا باشد     درجان وروان اي جان،چون خانه كند، كينه

انسان بايد كه اب روان وپاك كننده وپاك شونده وبي كينه وخشم وپاك طينت باشد. مولوي گونه بينديشيم واز افكار دريا مانند اين شخصيت جهاني سود وجود وجوش دروني بريم، تا مانند آفتاب، بي سايه شويم وتابنده يكسان وسود بخش زنده جانها قرار گيريم..

                            

 رويكردها:

مولوي بلخي وسايه سيمرغ

كليات شمس تبريزي

ميرزايي

مثنوي معنوي

 

 

 

 

بالا

بازگشت