|
|
تنها
بوستان
اشعار دل
آگاهان است
که در مزرعۀ
زمان
جاويدان باقی
خواهد ماند. «مسعودخلیلی» سومین
شمارهء «راه نیستان
» به زیور طبع
آراسته شد و
به دسترس
علاقه مندان
قرارگرفت.
درکنار
سرمقاله یا "
طلایهء " این
شماره، مطلبی
ازآقای
مسعود خلیلی
سفیر
افغانستان
در ترکیه به
نشر رسیده
است که اینک
تقدیم
خوانندگان
عزیز می شود: ................................................................. اکنون
شصت ساله ام،
نه شاعرم نه
شعر شناس،
اما حد اقل از
نيم قرن
بدينسو آشنای
شعرم. در مکاتب
کابل از صنوف
سوم و چهارم
شاگردان را
به شعر
خواندن و شعر
شناختن
آموخته
ميکردند. اقلاً
پنجاه بهار
را خوب بياد
دارم و اشعاری
را هم که
پيرامون
بهار از مکتب
و خانه
آموخته ام کم
کمک در خاطر
من بجا مانده: "مـــژده
که آمد بهار سبزه و
گـــــل بيشم آب
فــــــراوان
به باغ
گشته روان
هـــرکنار" ويا ((غچی
غچی بهار شد وقت گل
انار شد)) اين
نخستين
ابياتی است
که بلا درنگ
در فصل گل و
بلبل از
حافظه بهاری
من تراوش
ميکند. از بهار
امسال بگوییم
که برنامه
ادبی یی از سوی
مدیر مسوول
وسردبیر آن
راه اندازی
گردید: هنوز
شگوفه چشمش
بديدار بهار
روشن نگشته
بود که آقای
ملکزاد
فراخوانی از
سوی سفارت به
شاعران
گرانمايهء
ما که ستايش
گران بهار
اند، فرستاد
و به اندک
زمان مژده
داد که اکثر
شعرای عزيز
بدين صلا
لبيک گفته و
ابيات خويش
را به ايشان
گسيل داشته
اند. اوراق
پراگنده را بدست
من سپردند تا
قبل از نشر
ديدهء جان
بدان روشن
کنم و دماغ دل
از خواندن آن
گل شعر ها
گلشن سازم. مشاغل
فرعی را يکسو
گذاشته تا
نيمه های شب
به خواندن
مشغول شدم.
سحرگاهان که
از خواب برخاستم
متوجه گشتم
که در حاشيه
اوراق با آن ابياتی
که روح خسته
مرا معطوف و
چشم مجروح
مرا التيام
بخشيده اند،
اشاراتی
باقلم نموده
ام. از آقای
ملکزاد شاعر
جوان و خوش
قريحه
خواستم با
حسن سپاس از
شاعران عزيز
آن ابيات را
ياد داشت و چاپ
نمايد. زيرا
ميدانم که
اين بهار نيز
چون بهاران
ديگر گذشتنی
است و چون
گلستان های
ديگر
ناپائيدنی و
صرفاً بوستان
اشعار دل
آگاهان است
که در مزرعه
زمان جاويدان
باقی خواهد
ماند. مکرر از
گسيل اشعار
شعرای گرامی
سپاسگذارم و
از آقای برکت
الله قادری
ممنونم که در
مصارف چاپ آن
با اين سفارت
ياری رسانده
است. واکنون
اين شما و اين
گلهای
گلستان مشک
بيزومشک ريز
و مشکبار: بهار
چشم تو نازم
که نور باران
است بهار،
شاعر رنگين
سرای دوران
است ای
باغ و راغ آیهء
سبز تبسمت دانی
که نیست جز دل
من جلوه گاه
تو (وجودی) نیست
تذروی به دل
روزگار نیست
دگر کشور ما
را بهار می
گذرد گرچه که
لیل ونهار لیک
نبینم اثری
از بهار (حقشناس) کاسه
از چشم غزال
آريد و
همزانو شويد نعره
های نوش باد
از هرکنار
آورده ام (متین
اندخويی) کهنه
شد مسلک
مجنون، دل
ديوانه ما سينهء
سوخته را
ساخت
بيابانِ دگر زاهد
ازباغ برون
شو که به سجادۀ
گل سجده
کردن طلبد
قوت ایمان
دگر بدون
تست گل و سبزه
باردوش چمن بدون
تست چمن
خانهء خراب
بهار (تارشی) درفروغ
فيض خيزی های
اين فصل بهار يادشد
از شوکت مردی
در اين ليل و
نهار نماند
بلبلی هیچ از
سرودش اگرچه
سینه اش بالای
خار است به
سازخویش می
کوشد شب وروز همیشه
کلک او بسته
به تار است (حنيف) پرسیده
یی که سال فرا
روی سال چیست؟ نومید
بود باید از آن
یا امید وار وقتی
که سال، سالِ
کبوتر نمی
شود دیگرچه
فرق می کند
اسپ وپلنگ
ومار؟ (کاظم
کاظمی) بردو
گیسو بسته از
رنگین کمان
سنجاق مو دارد
ازخورشیدپیزار
نو زرین بهار می
دواند رعد
وبرق تازه را
درجان ابر می
کند اسپ سپیدو
شوخ را قمچین
بهار (سعیدی) توبه
کردن ز می ناب
نباشد ممکن بشکنم
توبه زنم باز
قما ر دگری نوبهار
است و سر شاخه
خشکيده به
باغ ابر
نيسان بکند
گريهء زار
دگری ای
وطن تا که مه و
مهر وفلک
درکار اند زين
بهاران بروی
سوی بهار دگری (ستاک) آسمان
هر صبحگه
آيينه دار
ماتم است خون
مظلومی مگر
روی چمن دارد
بهار (هاشمی) بريده
بازوی
يغماگر
گلستان باد که
ريشه سمن
تازه را تبر
کوبد (اسدالله
شعور) جان
برافشانم
زشادی،
گرلبان شاه
صلح يک
تبسم وار زی
اين قوم
نالان بشگفد هم
نيت با سرو از
قد قامت باد
سحر دست
مومن بردعا
هر صبحگاهان
بشگفد
(ملکزاد) ای
ابر مست مست
مسيحا اثر ! برو من
خشک خشک خشک
بهاری
نميشوم چه
سال وماه غریبیست
سال وماه شما چه
گاهنامهء
تلخی شده
گواه شما (سخا) هرکجا
پيدا نمايد
نوگلی يا
غنچه ای بوسه
گيرد از لبش
پروانه ی بی
بند و بار بهار
ميشود اما تو
ای اميد دلم دگر
به کلبهء
محزون من نمی
آيی (افتخار
اطمينان
کاظمی) به
ديار آفتاب و
به محيط ماه
رفتم به
فلک سفر
نمودم به
بهشت پا
نهادم (فهيم
فرند) گل
گريبان بدرد
در چمن از شوق
بهار حاصل
گريه بود
خندهء چاک
يخنم (آثم) فهميده
پا گذار برين
دشت آتشين کاين
لاله ها بغير
دل داغدار
نيست (صبا) شاعر!
دوباره شهر،
پر از شعر و
عشق کن آنجا
که شور نيست
صدا کن بهار
را (فيروز
خاور) اين
چه دورانست
يارب، کين
همه نحل و ملل دست
قاتل را
نميگيرند،
از خون شهيد (دستگير
نايل) درختِ
بارور عشق تا
به بار آيد زپای
تا بسرش مثل
عشق پيچان
باش (حضرت
ظريفی) غير
خاکستر چه
برداری زکشت
آرزو تاشرر
در شعله زار
کينه ها گل
ميکند (افسر
رهبين) زايل
شود ز سورهء
باور غم طويل صيقل
فزاست
آيينهء دل به
صد دليل (کريمه
ملزم پرکار) به
باغ سوخته
دست بهار مي
لرزد سرود
مرثيه های
هزار مي سوزد هنوز
پرچم حق
برمزار
مردان است وطنفروش
چه بيگانه
وار می لرزد (هارون
راعون) سرخ
رويی در چمن
دارد که
ميجوشد زخاک سرخی
چشم شفق را
ارغوان
آيينه دار گلبن
صلح و صفا
خشکيده در
باغ و چمن مرغ
کوچی را گلو
افسرده جنگ
نابکار (کبير
فرخاری) به
کوه و دشت مي
بخشد هزاران
خلقت زيبا به
لاله جام سرخ
می، به نرگس
چشم تر نوروز (احد وفا
معصومی) اکنون
ز نسیم صبح خیزد بردشت
ودمن شراع
مستی گل
دامن کوی را
بگیرد اطلس
بکشد به روی
هستی ازدرب
سرای تا به
هامون اورنگ
هنر کشد دو
دستی مشاطهء
روزگار میمون کای
هرکه زقید
وغم برستی حیف
است رود قرار
موجود (اسحاق
فايز) در
کوير آرزو ها
عطر باران
ميرسد سبزه
قامت ميکشد
بوی بهاران
ميرسد باحضور
سبز او ديوار
غم ريزد فرو فصل
پايان
خيالات
پريشان
ميرسد (صنم
عنبرين) معشوق
نازنين من ای
راحت وجود نوش
از لبت به
حرمت آب بقا
شود آری
بهار در شرف
آمد آمد است طبع(ظريف)
حيف بود نا
رسا شود (ظريف) باز
آ که ديده بی
تو تماشا نمی
شود يا
اين بهار بی
تو شگوفا نمی
شود از
روی لطف بر
حرم چشم من
بيا اين
خانه بی تو
روشن و بينا
نمی شود (شبنم) این
زندگی به
قسمت زندگی
نشد مارا
کلاه ساختن
ازاین نمد
گذشت (آروین) ای
خوشا روزی که
می گفتند اینک
شد بهار رقص
وپا کوبی به
سازچنگ وتاری
داشتیم (بشیر) دختر
رز وقف
ساغرساخت
خود را
ازنشاط مرسل
ازآغوش
خارعنبرفشان
آمد برون (ثامر) آمد
بهار
وزآمدنش کس
خبرنشد یک
گل به شاخسار
طرب جلوه
گرنشد (پوهاند
حیدری) من
کویرم، سخت
تشنه، ای
سپهر آرزو ! بهراطفای
عطش اکنون
سحاب آسا بریز (غبرا) به
میهمانی باد
بهار آمده ایم ندیم
می رود، آباد
میزبان ماند (ندیم) |
|