|
|
این یک
دروغ است مهسا
طائع چهره
های دور و برم
را یکی یکی
ورق می زنم،
کلکسیونی از
درد و تباهی... جرأت
نمی کنم به
کسی سلام
کنم، انگار
سلام ها نیز
گلوله شده
اند... لب
و دهان و چشم و
گوش ها، تنها
یک قصه را
روایت می
کنند.. حتی
خطوط چهره ها
هم رد پای یک
سرنوشت
مشترک را نشان
می دهد... همه می
گویند دروغ و
خشکسالی به
پایان رسیده
است، اما من
باور نمی کنم...
این یک دروغ
است! دروغ
است که حالا
شادی و آزادی
را به تساوی
تقسیم می
کنند... دروغ
است که زندان
بانان از
تاریکی به
نور کوچ کرده
اند... دروغ
است که حالا
هیچ کس گرسنه
نیست و
درختان متواضع
از سنگینی
بارها خم شده
اند. دروغ
است که حالا
شاخ های
هولناک جنگ از
شکم مردم
درآمده و در موزیم
ها به تماشا
نهاده شده
است. دروغ
است که
حصارهای
تاریک فرو
ریخته اند و
معمار جهانی
تازه، برای
مان پنجره
نقاشی می کند. هنوز
هم زمین زیرپای
ما، در انتظار
بارش یک ابر
آشنا خمیازه
می کشد... هنوز
هم قلب با غچه خانه
ما، در زیر
آفتاب ورم
کرده و ذهن اش
آرام آرام از
خاطرات سبزتهی
می گردد. هنوز
هم روی
اندیشه های
مان بند می
زنند... هنوز
هم پشت دیوار
توقف و توفان
نگاه مان می دارند... هنوز
هم وقتی که
بمب افکن ها
می گذرند،
ستاره در چشم
های کودکان
مان منفجر می
شود و اندام
کوچک شان در
صحراهای
تفتیده ذوب
می گردد... هنوز
هم برای
تابیدن نور
به درون
تاریکی ها، پنجره
کم داریم. هنوز
هم پیشخوان
قصاب ها،
شبیه دادگاه های
ماست، آن جا
که ساطورها
جبه قضاوت می
پوشند... و
ما شاید
ابلهانه به
عمق این جاده
تاریک چشم دوخته
ایم که ببینیم
کسی پیدا می
شود که در این
وانفسای
خطرناک، دری
به روی مان
بگشاید؟ همه
ی شمع های
روشن این شب
دیر پای
سوخته اند، و
تنها تصور
بیهودگی دست
ها مانده است
و تجسم
بیگانگی صورتک
های که در
حصار تمنای
تن فرومانده
اند و در کویر
نفس سوز «من»
دست و پا می زنند.. در
فضای شهری که
حتی آسمانش
را هم با سیم
خاردار
پیچیده اند،
چه کسی جز
آنان که در
سبزه های
خانه های شان
لمیده اند،
می توانند از
وزیدن نسیم
آزادی کیف کند؟ شاید
بهتر باشد که
خیال کنیم از
همان آغاز به دنیا
نیامده ایم... شاید
بهتر باشد که
خیال کنیم
این سراشیبی
ها شروع
پایان ماست... شاید
بهتر باشد
خیال کنیم که
زیر این همه
باروت برای
بچه های مان
گندم می
کارند... شاید
بهتر باشد
خیال کنیم که
کسی می آید و
آرمان های
مان را اوج می
دهد و برای
دلتنگی های
مان یک سینه
حرف می آورد... شاید
بهتر باشد
خیال کنیم که
بر دوش های
مان بال
روییده است
که می تواند
پرواز کوتاه
مان را از این
تیغستان تا
به قبرستان
جشن بگیرد.. شاید
بهتر باشد که
خیال کنیم
دیگر گرفتار
گله گرگ ها
نیستیم و می
توانیم پاره
های تن ما را
پیوند زنیم،
و دست های مان
را برای کاشتن
گندم به
یکدیگر قرض
بدهیم. شاید
بهتر باشد
خیال کنیم که
فردا ازقلب
های هر کدام
مان یک گل سرخ
می روید... شاید...
انگار به این
شاید ها هم
نمی رسیم... مثل
این که قساوت
باد بر خیال
های مان هم
شلاق می کوبد... |
|