Mahsa Taeei.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چینی نازک دل

مهسا طايع

به مادرانی که کودکان خویش را در حملات انتحاری از دست داده اند...

اکنون در موسم بهار، شاخه های زمستان زده ی عمرم، شکوفایی چشم های تو را کم دارد....امسال بهار از لب های پاک تو نشکفت. و دیگرخنده هایت باران پرطراوت رحمت را در سقف ترک خورده ی خانه ی مان جاری نمی سازد. و آفتاب شیطنت های کودکانه ات بر هیچ جایی نمی تابد.

دلبند من، فرزند!

من آن روز تو را برای آموختن خوبی ها فرستادم. من تو را در نسیم مناجات هایم بدرقه کردم.

چگونه شد که قامت کوچک ات را بر دار بستند؟

چگونه توانستند، سینه ی کوچکی را که کتیبه آیه های قرآن بود، نشانه بگیرند؟

آیا در سیطره ی سلطه نامردان، تنهایک سطر برای امنیت قدم های کوچک ات نبود؟

آیا لبخند زلال و مهتابی تو، نمی توانست در این کویر بی عشق، جایی برای شکفتن بیابد؟

فرزند من، دلبند!

کاش، پیش ازآن شب اندوه، از شهر مان، از محله مان، از خانه مان کوچ می کردیم....

کاش در آن صبحگاه شوم، هیچ گاه خورشید از چکاد مشرق نمی رویید....

کاش تب می کردی...تب می کردی و من نمی گذاشتم آن روز شوم، قدم های کوچک ات راه مکتب را در پیش بگیرد....

کاش آیینه چشم هایت، راه رسیدن به حادثه را گم می کرد....

کاش آن روز، دست های تاول زده پدرت را به یاری می گرفتی و به جای رفتن به مکتب خشت می زدی....

کودکم، شیرینکم!

پا به پایت برده ام تا روزی از رد قدم هایت، نشانی خوشبختی را بدانم....

من تماشای تو را در افق های نشسته سرسبزامید به دعا نشسته بودم.

من از بند بند امید هایم رستم تا خشت خشت فردا های تو را بسازم. غافل از آن که می بایست با تنی خسته و چشمانی بیدار و در خون نشسته، کوچ پرستو وش  تو را از بام خانه ام نظاره کنم و تو را به جای گرفتن در آغوش خود، به آغوش خطر بسپارم که چگونه نفس سبز زندگی ات را در سر فصل حیات ات، به اثبات سیاهی حاکم، به دار می کشد....

در این زندگی سراسر محنت و رنج، تنها تولد تو غنیمتی بود فرزند و تنها تو نو بوته ی برون آمده از کویر سرنوشتم، حکایت بودن مرا تفسیر می کردی. تنها با حرکت قدم های تو بود که روزم آغاز می شد و شب با هرم نفس های تو به خواب می رفتم تا روزی دیگر در پی تکرار نفس های تو برخیزم، اما با بیمی که مبادا خار های سر راه ، قدم های تو را بیازارند.

چراغ خانه ی من !

حتی دل بی عاطفه گور هم از اشک های من شرم داشت، چگونه توانستند اندام نحیف تو را در گودی کوچک دفن کنند؟

آیا در قعر مردابگون افکار شان، قدم های تو سنگینی می کرد؟

در چار فصل روزگار، برای تو، نو بهار من جایی نبود. چه غم آنان را که ناله های دمیده از دل من، زبانم را سوخته است، آن چنانی که استخوان مرا می درد؟

چه کسی جز من هنوز هم وزش هزاران آرزو را از گوشه های گورت حس می کند؟

خیلی ها وقتی برای تسلی در کلبه ی دل تنگی مرا می کوبند، می گویند، چقدر دل نازک شده ای؟

و من چه دارم که بگویم؟

تنها تو می دانی

چراغ خانه ی من!

که خاموش بودنت، دردکمی نیست....

این روزها وقتی کودکان آوازه خوان و شاد از محله می گذرند و راه مکتب را در پیش می گیرند، سقف دنیا روی سرم ویران می شود. مبادا که دست های طمع، تنها ثمره عمر دیگری را بچیند. صدای پاهای کودکان همبازی ات، برای من منظومه تکرار حاثه است، حادثه ای که درد آن را تنها با گلدان شکسته ی خانه مان می گریم.

فرزند من!

تو رفتی و من سیه پوش مانده در خاموشی فانوس خانه ام، چه کسی را به انتظار بنشینم؟

 

 برگرفته از ستون "پاورقی" روزنامه پیمان

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home