|
|
آدمک های
تقدیرساز مهسا
طایع قصه
ی ما، قصه ی
تازه ای نیست. قصه
ی ما را از هرکی
بپرسید می
داند که از
تپش قلب های
ما، صدای خمپاره
شنیده می شود... قصه
ی ما را از هرکی
بپرسید می
داند که روح
مان از صدای
وحشت انگیز
انفجارها
لبریز است... قصه
ی ما را از هرکی
بپرسید می
داند که گل
گونه های
کودکان مان
نشگفته در
گور کهنه ی
خشونت های
خام پنهان می
شود... قصه
ی ما را از هر
کی بپرسید می
داند که
فاصلة کوتاه
تولد و مرگ
مان همواره
از مسیر گرگ
ها گذشته است... قصه
ی ما قصه ی نفس
های بریده و
زخم های بی
شمار است. قصه
ی ما قصه ی شب
زدگانیست که
باد چراغ شان
را کشته است... ما
را هنوز هم در
سر پناهک های
گلی مان به
رگبار نفرت
می بندند... ما
را هنوز هم در
نُه توی بی
روزن فقر به
دار می کشند... بی
آن که آفتاب
را ببینیم ما
را در پس کوچه
ها سرگردانی
پرتاب کرده
اند... کیست
که قصه ی ما را
نداند که در
آتش بازی های
بی دریغ دنیا،
جغرافیای
مان خاکستر
شده است... و
غزل ها زلالی
شاعران مان،
مرثیه
امیدهای
خنجر زده شده
است... عاطفه
دنیا برای
مان تفنگیست
که با لبخند تعارف
می شود، اما
پر از گلوله
است، گلوله
هایی که باز
هم نفرت می
کارند و باز
هم آفتابی را
که برای طلوع
مان تا مرز
سحر رسیده
است، پس می
زنند... جوانی
مان دزدانه
از مرز تنگ
تصویر رؤیاها
مان گذشت...
چقدر زود پیر
می شویم... آدمک
های
تقدیرسازی که
این بار
اشتباهی و نه
به قصد، قلب
کودکان مان
را نشانه می
گیرند، چقدر
زود در
سناریوهای
شان نقش ما را
به پیرانی بی
حوصله مبدل
می کنند که
حتی نام همه
را از خاطر می بریم... چقدر
بر زخم های دل
مان چنگ می
زنند... راستی
ما از دل کدام
ساز منتشر می
شویم؟ کدام
نوازنده ما
را در دست
هایش گرفته
است؟ چه
کسی رسالت
ویرانی ما را
به دوش دارد؟ چه
کسی
انفجارهای
پیاپی و
ابرهای
مسموم را به ما
هدیه می کند؟ چه
کسی تاریخ
قتل عام گل
های ما را رقم
می زند؟ چه
کسی خوشبختی
منجمد ما را
تکه تکه می کند
و آن را به
مغزهای گرد
گرفته تعارف می
کند؟ چه
کسی برای
دیوارهای بی برگ
مان، روزنه
را تحریم
کرده است؟ چه
کسی خورشید
را به غربت گل
های شمعدانی
مان راه نمی
دهد؟ درختان
باغ بی
بهارمان در
انتظار
سبزینگی استخوان
سیاه کرده
اند! این
جا مرکز ثقل
ناگفتنی های
تلخ جهانست... راستی
یک پیام عاجل
دارم: چه
کسی از
بزرگان مان
داوطلب می
شود که در
خوانچه های
رنگین کمان
اش، بی تاب
ترین گرسنه
گان این شهر
را ضیافت
کند؟ شاید
شاخه هامان
بسیار باشد،
اما اگر قرار
باشد که درخت
نمیرد، باید
به ریشه ها آب
و نانی برسد... می
ترسم! اجاق
های بی دود،
یک مرگ بزرگ
را فریاد
کنند!! |
|