|
|
در
شانزدهمين
سالروز
پيروزي مردم
افغانستان براي
مردي كه
آزادي به نام
او پيوند مي
خورد... آمر
صاحب
در
سال روز
پيروزي، چرا
فراموش تان
كرده اند؟ پس
از شما چرا
هيچ كس باران
نمي شود؟ در
اين كوچه بن
بست به دنبال
كدام نشاني
بگرديم، آمر
صاحب؟ كه
اين جا همه
دهشت است و
تاريكي! آيا
صداي اره
كردن
استخوان
مردمان تان
به گوش شما
نمي رسد؟ مهسا طایع آمر
صاحب! اگر
باورم شود
شما رفته
ايد، اكنون
پس از هفت سال
از رفتن شما،
يك بار ديگر
هم بهار آمد،
بهار آمد،
اما كلاغ ها
همچنان خبر
انجماد را مي آورند
... بهار
آمد، اما
صداي
پرندگان هم
بوي حبس و مرگ را
مي دهد ... بهار
آمد،اما
هزاران قلب
انباشته از
درد، تنها
صداي يك ساز
مي دهند ... تنها
صداي غربت
است و ناله
هاي غريبانه
اي كه در اين
سرزمين بي
آسمان راه
فرياد را گم
كرده اند ... آمر
صاحب! اين
جا در سرزمين
شما، همچنان
بارش ترس ناك
سنگريزه ها،
عروج سبزه ها
را به تأخير
مي اندازد و
در گذر ثانيه
ها، تنها
بوته هاي
سياه خار سر
مي زنند و بر
قدم هاي
آفتاب مي
خلند ... آمر
صاحب! اين
جا در سرزمين
شما، عنكبوت
مرگ همه جا
تار مي تند و
تنها تيغه
هاي زهر است
كه از پشت خار پشتان
عليل، در قلب
هاي مردم مي
نشيند ... آيا
صداي اره
كردن
استخوان
مردمان تان
به گوش شما
نمي رسد؟ حتي
كودكان
سرزمين شما
هم، به تعارف
نان خشك حاكمان،
مسموم شده
اند ... آمر
صاحب! وقتي
شما رفتيد
آيينه ها هم
بي اعتبار
شدند و تصوير
همراهان تان
چند رنگ شد.
عده اي در
بازداشتگاه
متروك خانه
هاي شان، به
ديروز تبعيد
شده اند و
تنها به جرم
سردادن آواز
هاي حماسه،
به فردا راهي
ندارند. و
عده اي كه
ماهيت شان
گرفتار
گزارشات
حقوق بشر و
محكوميت هاي
هولناك شده
است، آرام و
سنگين، مرگ
شان را زندگي
مي كنند ... اما
آمر صاحب! ا ز آناني
گله دارم كه
در حريم گل
روي شما گلاب
شده اند،
اكنون چگونه
مي توانند با
اين و هم تاب بياورند
كه گواه صادق
رسالت
شمايند. حال
آن كه اينان
غروب را به
خيال طلوع
شادماني مي
كنند و تمام
جراحت هاي
قلب شما را به
افتخار
دوستي با شب
كوران مغز
آشام، سر مي
كشند. اين
زورق هایي كه
پس از شما، در
جويبار خون
شما شناور
شده اند،
بادبان هاي
شان پر از
بادهاي سمي
است و تنها به
سمت ساحل نسیان
باورهای
شمامي وزند ... آمر
صاحب! چرا
در خواب هاي
سياه شان،
فرياد
بيداري نمي زنيد؟ آمر
صاحب! مي
ترسم كه
اژدهاي
روايت هاي
دروغ، حماسه
هاي اسطوره
اي تان را به
آتش بكشند ... دوستاني
كه در تاريكي
هم نفس تان
بوده اند و اكنون
در روشنايي
چراغ هاي
مدرن جامعه ي
جهاني چهره
هاي هولناكي
پيدا كرده
اند، مردم را
به بن بست
كشيده اند ... در
اين كوچه بن
بست به دنبال
كدام نشاني
بگرديم، آمر
صاحب؟ كه اين
جا همه دهشت
است و تاريكي! نگاه
هاي سرخورده
مردمان شما
در هرم عطش
قدرت خواهي
ها مي سوزد. مگر
شما نمي
گفتيد كه همه
به هم قول
داده ايم كه
در تمام
خشكسالي هاي
عمرمان،
بايد باران
شويم و برهم
بباريم؟ اكنون،
پس از شما چرا
هيچ كس باران
نمي شود؟ چرا
ديگر هوا بوي
لطافت و
اعتماد نمي
دهد؟ چرا
افتخاراتي
را كه شما به
تاريخ
داديد، در جعبه
هاي ميخ شده
دفن مي كنند؟ چرا
دودمان
تاريخي مان
را به دار مي
كشند؟ مي
ترسم آمر
صاحب! من از
تسلط شك و از
يخ بستگي چشم
هاي همراهان
تان مي ترسم ... من
از آدمك هاي
كه به سرزمين
مان شيوع
كرده اند
بيمناكم ... من
از حبس صداها
ترسم ... من
از فرداهاي
متقلب
بيمناكم ... من
از افكار
شروري كه به
رگ هاي ذهن
جوانان مان
تزريق مي
شود، مي ترسم ...
از اين كه
دهان فاتحان
را مي بندند و
بر نجابت شان
تير خلاص
شليك مي كنند ... من
از دسيسه هاي
هراسناكي كه
از زباله هاي
تاريخ
دوباره به
بيرون سرك مي
كشند، بيمناكم... آمر
صاحب! در
اين كسوف رنج
آفرين، تمام
فصل هاي
عمرمان را يخ
مي زند. دل
مان براي تپش
قلب سرشار از
جوانمردي
هاي ناياب
تان تنگ شده
است كه در
ترنم آن در
انزواي هيچ
غربتي نمي
مانديم. در
هواي اين
انسان هاي بي
چهره و صورت،
نفس كشيدن
سخت است. آمر
صاحب! دل
مان براي گشت
زني در دامنه
هاي سبز
لبخند تان
تنگ شده است. و
براي زيارت
چهره اي كه
درد را در قفس
تن به لبخند
داشت ... آمر
صاحب! در
اين فصل سرد
بي باوري،
هنوز هزارها
چشم منتظر
شنيدن كلامي
يا واژه اي از
شما هستند. هنوز
هم، رد پرواز
را در نگاه
آسماني شما
دنبال مي شود... هنوز
هم، رد پاي
سبز شما معبر
چشم هاي
افسوس است ... هنوز
هم با نام شما
هيچ گلداني
بي آب نمي
ماند ... و
كودكان راه
ورودبه
آينده را از
نگاه شما مي آموزند... هنوز
هم مهتاب شب
هاي مان بوي
عطر شما را
دارد، و ساقه
هاي سبز
انديشه هاي
تان نمي
گذارد كه زندگي
مان در
انتهاي نفس
هاي گرم مرگ
به كام وارثان
ژنده پوش شب
فرو رود ... آمر
صاحب! ما
هم هنوز به
نام شما
منتظر
فردايي
هستيم كه خواهد
آمد. اگر
كشتي سرنوشت
ما، در ميان
قطره هاي خون
شما شناور
باشد، ما را
بيم طوفان
نيست. بگذاريد
جواب
رستاخيز زخم
هاي فراموش
شده، همچنان
وجدان هاي به
خواب رفته را
چنگ بزند.... |
|