|
|
بنام
خداوند، این
خالق مطلق
هستی درخت آلوبالو نو یسنده
میر احمد، م، لومانی بهار است
و درخت کوچک
البالو
باغچه خانه
مان برای اولین
بار به گل
نشسته است و نسیم
جان بخش بهاری
این بانوی با
لا بلند و سپید
پوش را به نوا
زش گرفته و او سرمست از
این نوازش، خرا
مان، و
خرامان می
رقصد رقصی از بار
ور شدن از
زنده شدن، سبز شدن و
شاخ و برگ
گسترانیدن روح نا مرئی
نسیم، این
نوازش گر روح
وجان ادمی و
طبیعت، گوئی
از این رقص و زیبا
ئی و لطافت ان
به کیف امده، باز
هم این با نوی
زیبا و گل پوش
را به بازی
گرفته و براو
پیچیده و
نوازش کنان
اورا به رقص و
تن نازی بشتر
و بشتر وا میدارد
ومن از پشت
پنجره خانه
مان بوسه های
عاشقانه نسیم
بر گلبرگهای
بیشمار درخت
خانه مان را
به نظاره
نشسته ام بهار است و
درخت البالو
باغچه خانه
مان لباس عروسی
بر تن نموده
است، لباس
سپید و عطر اگین
که بوی عطر ان
برفضا حویلی
خانه مان پیچیده
است و این
عروس با نوی
گل پوش چه بی
دریغانه، دامن
دامن عطر گل
درخت البا لو
به همگان به پیش
کش گرفته وهدیه
مینماید و افتاب این
پدر پیر و تنو
مند چه
صبورانه و
نوازش گرانه
وپر شوق رقص
عروس البالو
را به تما شا
نشسته است و، ، ، ووو و من در
مهاجرت به دنیا
امده ام و
بزرگ شده ام و
از اوان که
خودم را شناختم
و محیطم را کوله
بار غربت و
اواره گی ام، همواره
بردوشم بوده
است. نی
وطنی و نی هم
اشیانه ئی و
خانه ئی وهمیشه
اطرافیانم
در کوچه، بازار، خیا
بان وشهر
بعنوان بیگانه
و اجنبی به
طرفم مینگریستند
و من بار سنگین
این نگاها را
بر روح
وروانم
احساس مینمودم
و این نگاها
همرا با بعضی
طعنه و توهین
ها قلبم را می
ازرد و بمن میقبولاند
که من در اینجا
بیگانه و بی ریشه
هستم واین
بود که
همواره خودم
را همچون بر گ
کنده شده از
شاخه در ختی در
فصل پائیز
احساس مینمودم
که تقدیر
همچون بادی
سر سام اوری
مارا به هر کوی
و بر زن میکشاندو
ارام مان نمیگزاشت و، و، ، ووو پدر کار ثابت
نداشت اما پینه
های دستش همیشه
و ثابت بود و مادر که
از مرض مزمن و
نا علاجی رنج
میبرد، گاهگا
هی که یک
مقدار ی وضع
صحی اش بهتر میگردید
در بدل مقداری
نا چیز پول
وغذا، مشتری
های خاص لباس
شو ئی خودش را
داشت. پدر
ومادر با
تمام سختیهای
زنده، گی
ما مرا به
مکتب و درس
خواندن
فرستادند و
شب هنگام وقتیکه
من مشق و کار
های شبانه
مکتبم را
انجام میدادم
میدیدم که
پدر با چه شوق
و شعفی بمن، به
کتاب ها
ودفتر چه و
قلمم مینگرد. در یک روز سرد
زمستانی صبح
وقتی که از
خواب بیدار
شدیم، مادر
مرده بود، بی صدا
وارام مثل
تمام دوران
زنده گی اش، ، ، چند
نفری مختصر
از هم ولایتی
ها و یکی
دونفر هم از
همسایه ها ی
محل جمع
شدندو بعد
از طی مراسم
قانونی مادر
را به خاک سپردند و ان روز
در بهشت زهرا
تهران که از
محل زنده گی
مان، خیلی
دور نبود، برف و
سرما بر سرو
صورت مان
شلاق وار میکو
بید ومن
نمیتوانستم
خاک مادر را و
مزار مادر را
ترک بنمایم میخاستم
با او بمانم و
در اغوش او
درزیر خاک من
نیز، دفن
شوم، باورم
نمیشد که همه
چیز به این
زودی برسرم ویران
شود، تا
دیروز
بامادر بودم
ودرکنار او و
دستان نوازش
گراو، ارام
ومطمئن و امروز
استاده بر
مزار او و یک
دنیا ویرانی بعد
از مدت زمان
کوتاهی پدر
تصمیم گرفت
که به وطن
برگردیم، میدیدم
که پدر شکسته
است و قدش خمیده
است پدر
بعداز دوسه
روزی برگه
عودت به وطن
را را اماده
نموده بود ومن بلا
وقفه هروز
بر مزار مادر
میرفتم. بلا خره من و
پدر سوار بر
اتو بوس عازم
وطن گردیدیم
و مادر
ماندوغربت
وتنهائی همیشه
گی اش، مدفون
در زیر خروار
ها خاک از
لا بالای
صحبتهای پدر
می دانستم که
پدر از غزنی میباشد
اما نمیدانم
که چرا برای
تداوم زنده گی
مان شهر هرات
را انتخاب
نمود شاید
بدان جهت که
به تربت مادر
نزدیک بود و یا
شاید نتجه
اخلاص
وارادت پدر
نسبت به مردم
خوب وفرهنگ پرور
و مهربان
هرات بود ه
باشد، اما
برای که مر
بوط به نسل نو
و نسل مهاجر
هستم هر وجب
وجب خاک کشورم
برایم مقدس
است هرات و
کابل وغزنی
ندارد. و حالا خانه ئی
داریم، در
وطن خود هستم
و میدانم که ریشه، ام از
اینجا است دیگر
مهاجر خانه
بدوش، اجنبی
و بیگانه نیستم
ودر حویلی
خانه مان
درخت کوچک
البالو مان
به گل نشسته است. و میدانم که
من و درختم به
صلح به ارامش وثبات
ضرورت داریم
و در این روز
بهاری به
سرباز و
سربازان
گمنامی میندیشم، که
برای تامین
صلح وامنیت
در کشور
ومملکت ما میجنگند
وقربانی میپردازند
ومیخواهم
ازروی اردت و
اخلاص بر
دستان شان
بوسه بزنم. نویسنده، میر احمد، م، لومانی |
|