Ghiasi Mirwais.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدخلی بر بیدل

 

«بخش دهم»

 

محمد میرویس غیاثی

 

میکنم گاهی بیاد مستی چشمت شتاب

تا قیامت می روم در سایهء مژگان بخواب

 

 در ظاهر چنین می نماید که این خطاب به یک معشوقه از جنس خود بیدل است، و بیدل میخواهد در وصف و یاد او، و علاقه مندی خودش به معشوقه اش ظرافت ادبی بخرج دهد و حالت یاد یار را ادیبانه به تصویر بکشد.

 ولی از جریان غزل به وضوح دانسته میشود که این خطاب به معشوق حقیقی است نه یک معشوقهء از جنس مادی. چون بیدل در این غزل به مسایل بسیار پر اهمیت عرفانی پرداخته است.

 و میگوید: من گهگاهی با شتاب و علاقه مندی به عبادت و یاد خدای یگانه می پردازم، ولی اکثر اوقات در زندگی ـ که نهایت آن قیامت است ـ، در فکر و خیال زندگی مادی مصروف هستم و شب ها بدون عبادت در سایهء مژگان یار ـ دنیایی ـ به خواب می روم. والله اعلم

 

از ادب پرورده های حسرت لعل توهم

نا له ام چون موج گوهر نیست جز زیر نقاب

 

 اگر چند در ادبگاه و در مکتب توحید و سلوک تربیه شده ام، و حسرت دیدار تو را در بهشت میکشم، پس باید عبادت ذات واحد را چنان ادا نمایم که شایستهء او است. ولی این خواست و محبت عبادت، همانند موج گوهر در زیر نقاب «نهاد و یا دل» پنهان است.

 براستی حالت اکثر مسلمانان معتقد چنین است، که عملا و به معنای واقعی کلمه به ذکر و عبادت باری تعالی نمی پردازند، اما در دل شوق عبادت و پرستش را دارند. این حالت اکثریت قاطع ما به این گفته می ماند.

 بعضی ها هم از این حالت بشکل عامیانه چنین تعبیر میکنند «دل پاک باشد» «مسلمانی به دل است و...» این گفته در ظاهر بیانگر حالت واقعی ما است. بشرطی که این یک تعبیر بهانه وار نباشد. اما اگر مراد از آن یک قناعت کاذب و یا فریب دیگران باشد، سخت خطرناک خواهد بود.

 

تا قناعت رشته دار گوهر جمیعت است

خاک برجا مانده من آبرو دارد خطاب

 

 زندگی هر فرد و هر ساعت عمر ـ در جامعه ـ به دانه های مروارید می مانند. این دانه ها هنگامی بهم پیوسته اند، در رشتهء قناعت و با اتفاق و اتحاد یکجا کشیده شده باشند، آنوقت است که زیبایی دارند. اگر این تار نگهدارنده «قناعت» از هم گسست، دیگر از خاطر جمعیت جمع ما خبری نیست.

 نتیجهء اتحاد مروارید هایی جامعه در رشته قناعت و در پهلوی هم بودن، آنچنان ارزشمند است که بعد از نابودی هم، تاریخ آن را می ستاید. خاکش، آثار باز مانده اش که غالبا در چهره تعمیر و خاک نمایان است، نشانی از عزت و افتخار آن ملت و جامعه است.

 این یک گوشزد بسیار ظریفانه برای هر جامعهء غیر قانع و غیر متفق و بزرگترین فلسفه و راه نمادین برای اتحاد و قناعت ملتها است. همهء بد بختی های جامعهء امروز ما افغانستان عزیز از همین دو سبب است؛ یکی عدم قناعت فردی و دیگر عدم منسلک شدن متفقانه در رشتهء قناعت. امروز ما گدای دیگران هستیم، اگر هر آنچه از این جریان بر جای بگذاریم بعد از ما ستودنی نیست. چون در پی آز و هوس دست به تکدی زده ایم.

 

گر به دریا سایه اندازد غبار هستیم

از نفس چون فلس ماهی رنگ می بندد حباب

 

 هستی بیدل که سر رشتهء قناعت و یکتا پرستی دارد ـ یا این ذخیرهء بزرگ علمی و تجربهء زندگی را که برای ما بر جای میگذارد ـ چنان ارزشمند است که، اگر غبار آن را بر خاک بافشانی از خود مروارید تولید میکند. همانند فلس ماهی که با دمیدن و تماس با حباب، حباب رنگ میگیرد و به مروارید تبدیل میشود.

 از نظر من این یک ادعای با دلیل و دقیق است. قرنها بعد از رفتن بیدل این آثارش انسان را به شناخت های باریک زندگی رهنمون میشود که با خواندن صد ها جلد کتب علمی میسر نیست.

 اگر بیدل در روشنایی تعلیمات اسلامی درست خوانده و فهمیده شود و تعبیر گردد، بسیاری از سوالهای زندگی را حل میکند. اینست مروارید های حقیقی که انسان راز و ارزش هستی را با تماس نمودن به آن بداند.

 براستی زندگیی که در پی اثری ارزشمندی ندارد، به هیچ نمی ارزد.

 پیامبر «صلی الله علیه و سلم» فرموده اند: «مردم همان هایی هستند که می آموزند و یا می آموزانند، باقی بیهوده اند»

 

می کند اسباب راحت پایهء غفلت قوی

بر بساط سایه همچون کوه سنگین است خواب

 

 انسان هر قدر راحت طلب باشد به همان اندازه غافل میگردد. گفتیم راحت طلب! چون فرق است میان اصل راحت که چیزی است ستوده، و راحت طلبی که عملی است نا ستوده. بیدل از اسباب راحت یاد کرده است. همین اسباب راحت زمینه ساز راحت میشود و این در ادبیات معمول است که علت و یا سبب را بجای معلول ذکر میکنند.

 باید به این نکتهء باریک توجه داشته باشیم! بساز از انسانهایی هستند که مال و اندوختهء مادی زیادی ندارند، ولی تن پرور و راحت طلب هستند. بر عکس کسانی هستند که ثروت زیاد دارند، ولی همیشه می کوشند که تلاش مثمر و مفید داشته باشند و راحت نخوابند.

 بیدل اشاره به این دارد که راحت طلبی اساس غفلت است. ما هر کدام این تجربه را داریم. وقتی به مصائب و مشکلات دچار میشویم، دامن رحمت الهی را محکم میگیریم، ولی به مجردی راحت شدن، غافل میگردیم. نماز نمی خوانیم، ذکر نمیگوییم، غیبت میکنیم، به مال مردم چشم میدوزیم، حریص میشویم و... دیگر افکار و اعمال زشت!

 خداوند بزرگ از این حالت چنین تعبیر نموده است: « ـ اگر در کشتی سوار باشند ـ و موجی سیاه و تاریک آنها را فرا بگیرد، خدا را مخلصانه طلب میکنند، ولی وقتی به خشکه رسیدند، ناگهان به خدا شریک می گیرند...قرآن کریم»

 این نه تنها غفلت از یاد خدا و غفلت از عبادت او تعالی است، بلکه غفلت از زندگی، از خود، از مردم، از خوبی ها و... بی توجهی به اهل، اولاد، اقارب و دوستان و همه...چون خداوند کریم فرموده است: «خدا را فراموش کردند و ـ خدا ـ خود شان را از خود شان فراموش ساخت...»

 مثال طبیعی این تعبیر هم، همان خواب در سایه درخت است. سایه اسباب راحت است و خواب را به درازا می کشاند و سبب غفلت از انجام کار هایی ضروری و لازمی میگردد.

 

امتیاز جز و کل در عالم تحقیق نیست

هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب

 

 یک موضوع بسیار مهم و مشهور «وحدة الوجود» در تعبیر این بیت میتواند جای داشته باشد. اگر ما این شعر بیدل را تأویل نکنیم، ناگزیر هستیم که به وحدة الوجودی بودن بیدل اعتراف کنیم. از آنجاییکه من خودم مایل هستم این شعر را یک تأویل درست کنم و راهی برای درست بودن عقیدهء بیدل پیدا شود، میخواهم بگویم: این بیت از شعر بیدل به معنایی همان شعر «بنی آدم اعضای یکدیگر اند...» از سعدی است.

 یعنی در صورت که درست تحقیق گردد، نمیتواند منافع فرد از جامعه بدور باشد و یا بر عکس. یا اینکه ما منافع یکی را در پای دیگری قربان کنیم. فرد جزئی از جامعه است و ما باید طوری عمل نماییم که یکی بر دیگری مزیت نداشته باشد. از آنجاییکه بیدل یک جامعه شناس قوی پنجه است، این تعبیر چندان بعید نیست.

 

 یا اینکه؛ یک کلی مادی از خود اجزاء دارد که، اگر تحت تحلیل و تجزیه قرار گیرد، همان عنصر هایی کلی یک موجود در اجزای آنهم وجود دارند، چون نمیشود عنصری را که جزئی داشته باشد مخالف طبیعت کل باشد.

 این تعابیر در زمانه هایی قدیم برای استدلال در جامعه شناسی رواج داشت و با تحلیل و تجزیهء منطقی میخواستند گفته هایی خود را مستدل بسازند.

 اما در عصر بیدل عقیدهء وحدة الوجود یک امر بسیار مشهور و مشهود بود، و بسیاری از فلاسفه و دانشمندان مسلمان به این عقیده گرایش داشتند. و دلیل آنهم پرداختن به بحث عقاید از راه منطق کلاسیک یونان و علم کلام بود. کمتر بیانات اصلی متن قرآن و احادیث نبوی پایه های این بحث ها بودند، فرضیه هایی منطقی در رابطه با شناختن اوصاف خداوند و مناسبت مخلوق به خالق گذاشته می شد و روی آن سالها بحث صورت میگرفت. همچنان اثبات وحدانیت خداوند، صفات او تعالی همه و همه... مواد آزمایشی ذهن هایی منطقی بودند. همین بود که اکثر علما قبل از اینکه خود مستقل به تحقیق نقلی در این عرصه بپردازند، مقلد نظریات دانشمندان مشهور قبل از خود بودند. و همان دلایل آنها را تکرار میکردند و میخواندند. این بود که تناسب میان خالق و مخلوق را به «وحدة الوجود» تعبیر کردند و این وحدة را هم نا گزیر به « وجود مطلق» که خالق باشد و «وجود متعین» که مخلوق باشد، تقسیم نمودند.

 حال اینکه؛ ساده ترین راه همان بود که، به اصل متن صریح قرآن کریم و احادیث پیامبر «صلی الله علیه و سلم» مراجعه می شد، نظر مجتهدین اهل شریعت ـ امثال امام مالک، امام ابوحنیفه، امام شافعی و... ـ را قبول می کردند و از جدل زیاد در این باب پرهیز صورت میگرفت. این راه بسیار غیر پیچیده و بدون تکلف است.

 در یک اثر چنین آمده است: «در نشانه های قدرت و مخلوقات او فکر کنید ولی در ذات خداوند فکر نکنید» ـ یعنی کوشش نکنید که به علم ناقص بشری خود به تحلیل آن بپردازید.

 ما الله را خالق یگانه و قادر مطلق ازلی و ابدی میدانیم که به اراده، مشیت، خواست، حکمت و رضایی خود، مخلوقات را آفریده است و در اکثر موارد به صراحت علت هایی غایی این خلقت را بیان داشته است. «و ما خلقت الجن و الإنس إلاّ لیعبدون» ـ ما نه آفریدیم جنیات و انسان را مگر اینکه ما را پرستش کنند ـ همین عبادت و بندگی علت غایی خلقت است.

 تکلیف ما همین است که به وحدانیت خداوند عزّ و جل ـ با توحید الوهیت، توحید ربوبیت و توحید اسماء و صفات ـ، ایمان داشته باشیم.عقیده و ایمان به اسماء و صفات خداوند(ج) یک امر توقیفی «استاندارد» است و انسان را مجال اجتهاد در آن نیست. او ذات ازلی، ابدی، اول، آخر، ظاهر و باطن است. مخلوقات محدث، فانی و متغیر هستند. در اسماء و صفات خداوند تجسس و تحقیق راه ندارد و همان هایی که قرآن و احادیث صحیح به آنها صراحت دارند مومن به هستند.

 راه عبادت و سلوک هم اگر مطابق روش پیامبر بزگوار اسلام، ـ که در روشنایی آفتاب تاریخ تولد شده است و هیچ گوشهء مبهمی در زندگی جنابشان وجود ندارد، ـ صورت گیرد، همان راه رسیدن به فایدهء تجارتی زندگی است که خداوند وعدهء آن را داده است. دیدار خداوند در بهشت آخرین درجات نعمت الهی است که به مومنین میسر میگردد، بدون اینکه یک مسلمان در ذات خداوند متحد شود، جزءی از آن گردد و یا در او فنا شود.

 اینکه در اثر عبادت زیاد و پرهیز از منهیات نفس انسان تزکیه میشود، و شاید در مواردی خداوند به او کرامات اعطا فرماید، نفس او چنان روحانی و نورانی میگردد که قوهء معنوی آن بر قوهء مادی برتری می یابد و گهگاهی چیز هایی را میداند که دیگران نمیدانند، یا چیز هایی را می بیند که دیگران از دیدن آن عاجز اند و توان شنیدن آن را ندارند. این یک فراست الهی است و ما از آن بنام کرامات یاد میکنیم.

 شرط کرامت اینست که، صاحب آن به پوشیده داشتن آن مأمور است. درست عکس نبوت که اظهار آن واجب است. گفته اند: الکرامة حیض الرجال. ـ کرامت حیض مردان است ـ. یعنی باید نهایت تلاش در خفیه نگاهداشتن آن صورت گیرد. اگر از کسی ناگهانی و بدون خواست خود او چیزی به مشاهده رسید، او معذور است. نماد دیگری کرامت غیر ارادی بودن و غیر دائمی بودن آنست. اگر کسی خود دعوایی این چنینی را کرد، بدون شک که کرامت ندارد و میخواهد خود را از این راه بر مردم تحمیل کند.

 این بحث را بخاطر توضیح دادم که بسیار عوام فهم باشد و مردم بدانند که؛ کرامت و الهام و وحی به معنایی فنا شدن در خداوند و یا وحدة الوجود نیست.

 خلاصه اینکه؛ اگر به اصل متن قرآن و احادیث نبوی مراجعه شود و گفته های فقهای مجتهدین، بویژه مذاهب چهارگانهء اهل سنت مطالعه شود، در می یابیم که کرامات حق است، وحدة الوجودی در کار نیست و تعبیر فنا شدن در خدا، هم صفت شدن با او و... نادرست است. چون ضرورتی به این تکلیف نیست.

 از تمثیل بیدل چنین دانسته میشود که او هم به وحدة الوجود عقیده مند بوده است. چون مثال دادن خورشید برای اثبات وحدة الوجود، در میان اکثر متصوفان وحدة الوجودی بسیار شایع و مشهور بوده است، همه این مثال را