|
|
بسم
الله الرحمن
الرحیم الحاد
مدرن «نگرشی بر
نظریهء جدید
عبدالکریم
سروش» (بخش
دوم) محمد
میرویس
غیاثی کوپنهاگن 09/05/2008م «استعارهی
شعر به توضیح
این نکته کمک
میکند.
پیامبر درست
مانند یک
شاعر احساس
میکند که
نیرویی
بیرونی او را
در اختیار
گرفته است.
اما در واقع -
یا حتی
بالاتر از آن:
در همان حال -
شخص پیامبر
همه چیز است:
آفریننده و
تولیدکننده.
بحث دربارهی
اینکه آیا
این الهام از
درون است یا
از بیرون حقیقتاً
اینجا
موضوعیتی
ندارد، چون
در سطح وحی
تفاوت و تمایزی
میان درون و
برون نیست». «استعارهء
شعر به توضیح
این نکته کمک
میکند» *
اینجا تناقض
آشکار در
کلام او دیده
میشود. در پاراگراف
قبلی فهم
قرآن را در
زمان مدرن ما
منوط به
استعاره شعر
میداند. ولی
اینجا استعارهء
شعر را کمک
گار میشمرد. * در
جملهء بعدی
میگوید: «پیامبر
احساس میکند... » * این
یک مغالطه
شیادانه
است، و شاید
کسانی که به
مفاهیم علمی
جملات
آشنایی
نداشته
باشند و از
روی احساسات
دنبال گفته
های او
بروند، در
تحلیل این
گفته غلط میشوند
و احساس فهم
کاذب
برایشان رخ
میدهد. * «پیامبر
درست مانند
یک شاعر
احساس میکرد...»
* بسا
اوقات احساس
کاذب هم می
باشد. پس
نزول قرآن به
پیامبر از
راه احساس
بوده است. *
نتیجه
اینکه؛
احساس دو
احتمال کذب و
حقیقت را
دارد و هم
وظیفهء
جبریل در
آوردن قرآن
به پیامبر
مورد انکار
قرار میگیرد.
امری که باز
هم خروج از
اصول عقیده
است. * دهها
آیت و صد ها
حدیث با
اسناد
متواتر و
صحیح، وسیط
بودن مستقیم
جبریل را در
فرود آوردن
قرآن تأیید
میکنند. پس
میان احساس،
تلقی، وحی و
پیام آوری،
فرقی وجود
دارد که سروش
آن را
نمیداند، و
یا در ظاهر
خود را به نا
فهمی می زند. * «در
واقع و یا در
همان حال شخص
پیامبر همه
چیز هست...» * یعنی
پیامبر خود
هم، خدا است،
هم جبریل و هم
پیامبر... این
کلام هیچ
تأویلی غیر
از این نمی تواند
داشته باشد.
همه چیز هست،
یعنی چه؟ باز
هم به مفهوم
همان سفسطه
می رسیم که؛
وجود جبریل، نزول
وحی، لوح
المحفوظ و...
کلمات مجازی
هستند. یا بعبارت
دیگر؛ در یک
حالت خلسهء
روحی پیامبر
قرآن را
دریافت کرده
است که، برای
فهم ما از آن
به جبریل،
نزول، وحی و...
تعبیر شده
است و خود او «ص»
مطابق ذوق
شخصی و حالات
اجتماعی اش
آن را تلفظ و
تبلیغ کرده
است. اگر غلط
نکنم معنای
این گفته
همین است. در
این صورت هم
شیوهء نزول
وحی از حالت
حقیقی خارج
میشود و حالت مجازی
را بخود
میگیرد. از
این هم بدتر
اینکه؛
پیامبر
همانند یک
شاعر. العیاذ
بالله من
ذلک، شعر میسراید… * برای
سروش بهتر
این بود که،
مثل دیگر
ملاحده به
صراحت از
تاریخ حقیقی
قرآن انکار
میکرد. تا
دیگر جای
بحثی باقی
نمی ماند! اگر
چند او نوعی
از این کار را
در این دو
نظریهء آخر
خود انجام
داده است.
* این
هم غیر از کفر
صریح چیزی
نمی تواند
باشد، که
نزول قرآن را
از درجهء وحی
به الهام، از
آن پایان تر،
الهام از نفس
خود پیامبر و...
بدانیم. این
گفته حتی
منبع آسمانی
بودن قرآن را
هم نفی میکند.
مگر اینکه؛
مثل ادعای
خود او، این
حرفش معنای
دیگری داشته
باشد و سوء
فهم شده است.
آخر چرا به
زبان
انسانها و
متداول سخن
نمیگویی که،
مورد سوء ظن
واقع نگردی؟
مگر تو فراتر
از همان
مولانای
هستی که
پیامبر و حتی
خدای توست. او
بیچاره هم به
این حد خارج
از معمول سخن
نگفته بود!! * «اما
پیامبر با
سایر اشخاص
فرق دارد، از
آن رو که او از
الهی بودن
این نفس آگاه
است» در این
جمله کوتاه،
یک ادعا است و
یک دلیل. ولی
این دلیل
هیچگاه
پایهء این
ادعا نمیشود. چون
«مدعا عین
دلیل است». این
طور از
استدلال اصالت
منطقی و
فلسفی ندارد
و آن را «شوب
مصادر علی
المطلوب»
میگویند. یعنی
چیزی را ادعا
کنی و خود از
خود برایش
دلیل بسازی.
دلیل باید
خارج از
مدلول و ما
ورد از غیر
ذهن مدعی
باشد. این یک اصل
پذیرفته شده
در فلسفه است،
که سروش در
بسیاری جای
ها آن را زیر
پای میکند. * «او
این وضع
بالقوه را به
فعلیت
رسانده است.
«نفس» او با خدا
یکی شده است.
سخن مرا اینجا
به اشتباه
نفهمید: این
اتحاد معنوی
با خدا به
معنای خدا
شدن پیامبر
نیست. این
اتحادی است
که محدود به
قد و قامت خود
پیامبر است.
این اتحاد به
اندازهی
بشریت است؛
نه به اندازهی
خدا.» * یعنی
حالت وحیانی
یک امر
بالقوه بوده
است، پیامبر
آنرا شکل
واقعی و فعلی
بخشیده است.
این دیگر، از
سفسطه هم بدتر
است. یعنی چه «
او با خدا یکی
شده است...» در
نهایت می
هراسد و
میگوید: قول
مرا اشتباه
نگیرید.
دلیلش هم از
خودش است. ما
چارهء
نداریم که
سروش را غیر
عاقل، یا
متغافل و یا
هم شیاد
بنامیم. * درست
است که بحث
وحدت الوجود
و فنا فی الله
در تصوف
مشهور است.
ولی صوفی ها
هم نتوانسته
اند در طول
تاریخ بیشتر
از یکهزار
سال خود، این
قول خود را
تفسیر و توضیح
درست بدهند،
تا به فهم
عامه رسا
باشد. * باری
وحدت الوجود
را به وجود
مطلق و وجود
متعین تقسیم
کردند، وجود
مطلق خدا را
گفتند و وجود
متعین مخلوق
را دانستند،
که نه خدا است
و نه از خدا
جدا است. * در
مرحلهء بعدی
دیدند که از
این تعبیر
چیزی ساخته
نیست و به عقل
نمی رسد. بجای
«هرچه هست او
هست»، «هر چه
هست از او هست»
گفتند. * و در
نهایت که،
مقابل
استدلال
علمای قوی
پنجهء نقلی
شکست
خوردند، این
استدلال و جدل
صوفیانه
بحدی ضعیف شد
که از روز اول
شکست شان تا
حال هم دارند
به قهقراء
می روند و
شاید با گذشت
بیشتر زمان،
روزی شود که
دیگر گلیم
بحث صوفیانه
و مجازی از دین
بکلی بر چیده
شود. * در
اکثر کشور
های که شیوهء
تصوف و جدل
فلسفی دینی
رونق زیاد
داشت،
امروزه رو به
نابودی است و
در مقابل
پهلوی علمای
نقلی فربه و
فربه تر
میشود. *
همانی که
بسیار در این
رشته سر رشته
دارد، از بیان
این مطلب «که
شخص در خدا
فنا میشود و
غیر او، و در
عین حال همان
خدا میشود»،
عاجز است و نمی
تواند آن را
در عقل دیگری
جای دهد. گویی
اینکه این یک
اصل نا مفهوم
و برای غیر
انسانهاست.
وگرنه باید
مفهوم آن را
ما می
دانستیم. * این
بهمان
فرزندی عیسی
به خدا و یا
تثلیث می ماند،
عیسی که هم
فرزند است،
هم پدر است و
هم خدا. *
ادبیات
اسلامی «قرآن
و سنت» بر خلاف
ادعای امثال
سروش، یک
حقیقت
واقعی، قابل
درک، قابل تحلیل
و شناسایی
است. *
تشریع قرآن
برای قوانین
زندگی به
اندازهء ساده
و دست رس است
که هیچ حقیقت
و واقعیتی
نمیتواند به
بلندای
وضاحت و قابل
ادراک بودن
آن باشد. این
یگانهء
معجزهء این
دین است که در
هر زمان،
مکان و در هر
فهم و درکی
گنجایش دارد. * باقی
جملات این
پاراگراف هم
سفسطه است... «جلال الدین
مولوی، شاعر
عارف، این
تناقضنما
را با ابیاتی
به این مضمون
بیان کرده
است که: «اتحاد
پیامبر با
خدا، همچون
ریختن بحر در کوزه
است.» * نه
مولانا
میتواند این
تناقض بر
خواسته از
اتحاد خدا و
بشر «وحدة
الوجود» را با
زدن مثالی
بیان کند و نه
هم هیج کسی
دیگری امثال
سروش. تناقض،
تناقض است و
به همان اصول
منطقی خود
استوار است.
انسان نه میتواند
برای چند
لحظه هم خدا
باشد و هم
مخلوق، نه در
ذات خدا حلول
میکند، نه
عین خدا
میشود، نه
شبیه خدا و..... * این
اعتقاد نا
درست و تناقض
گویی بر
خواسته از
تأثیر عقاید
تثلیث در
مسیحیت،
هندویزم و بت
پرستی است… که
در میان
مسلمانان
رواج یافته
است. بهر
صورت؛ این
جای تفصیل
این بحث نیست... * چرا
ما قرآن را از
بیان خود
قرآن،
احادیث نبوی
و مردمان که
در زمان خود
وحی زیسته
اند «صحابه»
مورد بر رسی
قرار ندهیم،
تا از بیان و
مثال های از
زبان مولوی؟
مگر در دین
غیر از همین
مولوی کسی
دیگری شارح
نیست؟ مگر
سروش تا حال
از خود متن
قرآن استدلالی
کرده است؟
مگر در طول 1400
سال کسی در
مراکز مهم
دین شناسی در
عالم اسلام،
مولانا را در
قطار مفسرین
مشهور دین
قرار میدهد؟! همین ها
خود نشان
میدهد که،
سروش تا چه
اندازه در پی
بیان حقیقت
است، تا
عقده، شهوت و
شهرت!
* «.... آنچه او
دریافت
میکند مضمون
وحی است...» این
هم خروج از یک
اصل اتفاقی
در اسلام است.
یعنی به
گفتهء سروش،
فرق میان
حدیث و قرآن
وجود ندارد. *
معرفت
پذیرفته شده
در میان
جمهور به
اتفاق مسلمان
ها همین است
که؛ «قرآن لفظ
و معنا از جانب
خداوند و غیر
مخلوق است»،
این قرآن صفت ازلی
خداوند و غیر
مخلوق است.
ولی سروش با
این گفته اش
مرز میان
قرآن را که
وحی جلی است و
حدیث را که
وحی خفی می
نامند می شکند. * اگر
معنای قرآن
یا لفظ آن از
جانب پیامبر
می بود، پس
چرا پیامبر
برای حفظ
کردن متن آن
عجله بخرچ
میداد؟ *
خداوند «ج»
پیامبر «صلی
الله علیه و
سلم» را از عجله
کردن در حفظ
قرآن هنگام
نزول منع کرد. «لا تحرک
به لسانک
لتعجل به إن
علینا جمعه و
قرانه...»ـ
زبان خود را
برای حفظ
قرآن به عجله
در حرکت
نیاور، تا
اینکه قرآن
را حفظ کنی،
هر آیینه بر
ماست جمع
کردن و
خواندن آن ـ ». * از
این آیت صریح
و این حالت
حقیقی بر می
آید که، نه
لفظ قرآن از
پیامبر است و
نه هم معنای
آن. چون در آن
صورت ضرورتی
برای حفظ
الفاظ و تعجیل
آن دیده نمی
شد! پیامبر
میتوانست بعد
تر از نزول
وحی، با خاطر
آرام و کلمات
منظم تر ـ
گویا به
گفتهء سروش ـ
آن مفاهیم
خدایی را با
الفاظ
سنجیده تر از
خود، ارائه
بدارد. * بعضی
ها فکر
میکنند، شهرت
و علم با عث
میشود که، بر
گفته های
امثال سروش
نباید تبصره
شود؟ حال
اینکه در طول
تاریخ کفر و
الحاد از
همین
دانشمندان
گمراه کن سر
چشمه گرفته
است. شیخ
بهایی ها،
غلام احمد
قادیانی،
حسن صباح و
امثالهم از
علمای بر
جسته دین بودند،
ولی هم خود
گمراه شدند و
هم گروهی را
گمراه کردند.
حتی گفته اند
که، شیطان هم
در صف ملائکه
از دانشمندان
آن بحساب می
آمد.
|