بسم الله الرّحمن الرّحیم

مدخلی بر بیدل

محمد میرویس  غیاثی

از سالها بدینسو قصد بر این بود که اشعاری را از دیوان بیدل دهلوی انتخاب نمایم و به شرح و بسط آنها بطور خلاصه بپردازم.

براستی گرفتاری های مهمتر از آن و ترجمه و نگارش بعضی از کتب عملی و مقالات مرا از این امر منصرف میساخت. من از  طفولیت در تمام آوان که به خواندن و نگاشتن آشنای حاصل کرده ام بیدل و کتب ادبی معروف و قدیمی فارسی چون؛ بیدل، حافظ، تألیفات سعدی، اقبال لاهوری، مثنوی و معنوی، دیوان ناصر خسرو، شاهنامهء فردوسی، التجا های پیر هرات خواجه عبدالله انصاری، و تقریبا همهء کتب متداول در محیط را بارها و به تکرار خوانده ام و تا هنوز هم این کتب تغذیهء روحی اوقات فراغت من بعد از تلاوت قرآن کریم و کتب اسلامی است.

من در میان این همه کتب چنان تفننی در بیدل دیدم که از حد و توان یک انسان عادی بیرون است و نمیتواند بدون از کمک و الهام خداوند بزرگ به چنین قلهء از ظرافت در بیان دست یافت. اگر چند باقی این کتب که در اول از آنها نامبرده شد از چنان ارزش های علمی و ادبی بر خور دار هستند که تا جهان باقیست بر حافظه ها و عقل ها حکومت خواهند کرد.

* هر چه بیدل؟ همهء دیوانش از تحلیل و تجزیه 150 تا 200 موضوع بزرگ و کوچک بیرون نیست، ولی چنان تفنن در اشعار خود بکار برده است که هر یک از این موضوعات را اگر صد بار تشریح کرده است به صد شکل و رنگ ابراز نموده است، حال اینکه مقصود بیان همان موضوع است.

* بیدل کمال دیگری که دارد شناخت طبیعت است. او چنان طبیعت شناس است که اگر مو شکافی های او را در طبیعت بدقت ببینی چنان مینماید که او از طبیعت شناسان امروزی و مجهز با پیشرفته ترین وسایل  تکنولوژی معاصر است.

* تکمیل کمال او در اینست که: او هستی طبیعی را آیینه ای بر هستی معنوی؛ رفتار، کردار، تصرف و خلق و خوی انسان میشمارد. در هر ادعای که از تثبیت هویت و طبیعت چیزی از انسان میکند، مثالی از طبیعت می آورد. از همین رو اکثر اشعار او را «مدعا مثل» می نامند.

* در متن گفتار خود به گوشه های تاریک و  ویژگیهای طبیعی و روانی انسان و طبیعت اشاره میکند و هر گاه انسان به این اشارات درنگ کند، گویی در بحری مواجی خود را می یابد که میتواند بوسیله تلسکوپ بیدل عمق اقیانوس های طبیعت را شفاف و بی پرده ببیند.

* من بدین باور هستم که بدون یک کمک خارق العاده و الهام خداوندی انسان نمیتواند در همهء احوال هستی به شگفتی های نا مرئی توجه داشته باشد.

* از مقدمهء دور و دراز میگذریم و میخواهم به اصل مقصود که در حقیقت ترجمه ای از اشعار بیدل است بپردازم، قبل از آغاز لازم میدانم که به چند نکتهء بسیار جالب اشاره کنم و علت اساسی دست یازیدن به این امر را بیان نمایم:

1ـ بیان این نکته به معنا و مقصود خود ستایی نیست و یک واقعیت تلخ است.

 من بسیاری های را ـ نه همه را ـ که در بیدل شناسی در افغانستان در همین زمان شهرت دارند و انگشت های بسوی شان اشاره میشود و از بیدل شناسی به عنوان یک ویژگی به آنها احترام گذاشته میشود، دیدم، یا از آنها شنیده ام و یا خوانده ام.

3ـ به بعضی آنها بطور آزمون شعری از بیدل را خوانده ام تا ترجمه یا شرح کنند. ولی اکثر مطلق آنها چیز های میگفتند که اگر خود بیدل هم زنده باشد آنرا نمیداند و می بیند که مقصود بیدل آن نبوده است.

4ـ اگر این اشخاص گفته های من را میخوانند در وجدان خود قضاوت میکنند که من یک ادعای کاذب نکرده ام و بیاد می آورند که؛ در رابطه با اشعار بیدل از آنها جویا شده ام ولی آنها سفسطه گفته اند، نخواسته اند بگویند: نفهمیدم یا نمی فهمم! بر عکس کوشش کردند چیزهای بگویند که شاید خود شان هم بر آن باور نداشته باشند. چون در جامعه ما «لا أدری» وجود ندارد!

5ـ این جریان به این دو داستان جالب می ماند:

* روزی «ملا جیون» صاحب کتاب مشهور «نورالأنوار» در اصول  فقه، در درس شیخی اشتراک کرد که در آن مجلس کتاب «نور الأنوار »خود «ملا جیون» تدریس میشد. درس در مقدمهء کتاب بود و در شروع الحمدلله رب العالمین…. شیخ  چنان شرح و بسطی از آن ارائه کرد که همهء وقت درس را پر کرد و به شاگردان وعده داد که در روز آینده همین درس را ادامه بدهد. در نهایت «ملا جیون» بر خواست و گفت: این کتاب تألیف من است و بخدا قسم که این حرفها و شرح های که تو گفتی اصلا در مخیلهء من هم در زمان نگاشتن این کتاب نبود!

* روزی ابن عیینه در مسجدی به نماز جمعه رفت. خطیب مسجد چندین حدیث را در منبر به روایت ابن عیینه تبلیغ کرد. بعد از ختم خطابه و نماز ابن عیینه نزد خطیب رفت و گفت: من ابن عیینه هستم و این احادیث که تو گفتی اصلا من نمیدانم تو از کجا اینها را از من روایت کردی؟ خطیب جاهل و در عین حال شر انداز و پر رو به ابن عیینه چنین پاسخ داد: در دنیا یک ابن عیینه وجود ندارد و دهها ابن عیینه غیر از تو وجود دارد. پس خود از این دو مثال تفسیری بخوانید!

6 ـ در جامعه ما هم سنت بد همین بوده است که، اگر یک کسی نام میکشد، دیگر کسی متوجه نمیشود که چقدر میداند و همین شهرت کاذب کافیست و دیگر از او پرسیده نمیشود.

 

* دو مثال از عصر خود ما کافی است و شما از آن خود قیاس نمایید:

1ـ روزی با دوست که نمیخواهم از او نام ببرم در مجلسی نشسته بودم، او گفت: روزانه بیشتر از دو ساعت از طریق تلفون از اروپا در مجلسی در امریکا به تدریس بیدل می پردازد! من هم بوجد آمدم و خواستم از او کمکی بگیرم. یک شعر بسیار عادی بیدل را مطرح کردم:

«کفن در مشهد ما بی نوایان خون بها دارد»

....

این دوست بیدل شناس اصلا معنای تحت اللفظ این شعر را نمیدانست که بزبان سادهء عامی فارسی بیان بدارد، چه رسد به معنای لغوی و اصطلاحی « مشهد» خون بها» «بی نوایان» و...

همان بود که حیرت کردم از اینکه مردم ما چه اندازه «بی گذر به آب می زنند»؟.

2ـ روزی استاد اسدالله حبیب «بیدل شناس مشهور افغانی» ـ که مهمان رادیو صدای امریکا بود تا در رابطه با اشعار بیدل ارائه نظر کند ـ از طریق تلفون تماس گرفتم و این شعر بیدل را خواندم تا شرح کند:

سنگ را هم میتوان بر داشت بر دوش شرار

گر گرانی های دل از ناله کمتر میشود

* استاد چیز های گفتند که به همان قصهء «ملا جیون» میماند و در نهایت مهربانی کردند: اصلا شرار سنگ را آب میکند ولی نمی بردارد. شاید مقصود بیدل همین آب شدن سنگ باشد؟

* بیچاره استاد همین عملیه «مرمی و تفنگ» را از یاد برده بود، یا متوجه نبود! همینکه شرار تفنگ که آتش است مرمی یا گلوله، سنگین ترین جرم یعنی سرب را به دور ها پرداب میکند عبارت است از برداشتن سنگ بر دوش شرار.

ولی استاد میگفت: که مراد آب شدن سنگ است!

*  بیدل در قرن یازدهم هجری قمری زیسته است و در آن زمان تفنگ های ابتدایی بسیار مروج بود و مقصود و برداشت بیدل از برداشتن سنگ توسط شرار «آتش» همین نوع عملیه طبیعی است که در ادعای خود مثل می آورد و این را تمثیل میکند که: از گریه که در اثر  الم و غم پدید می آید دل سبک میشود و باید از این شرار برای سبک نمودن دل استفاده کرد. خلاصه اینکه؛ گریه را به شرار و دل را به سنگ تشبیه نموده است و این یک (تشبیه تمثیل) ساده است که »مشبهه»، «مشبه به»و «وجه شبه» شان باهم یکیست، اگر چه «آدات تشبیه» از هم فرق دارد .

بهر صورت؛ این یک مثال بود، ورنه صد ها مثال وجود دارد که در گوشه و کنار محیط ما به همین گونه است.

7ـ نکتهء دیگر و قابل توجه اینکه: اکثر بیدل شناسان ما به شرح و بسط تاریخ و زندگی تاریخی و اجتماعی بیدل می پردازند و بعد مشهور میشوند که بیدل شناس هستند. این یک مشهور غلط است و مراد از بیدل شناسی اینجا دانستن اشعار بیدل است نه تاریخچهء زندگی و سیاسی بیدل. 

* قبل از همه باید به معنای کلمات و اصطلاحات بیدل که اکثرا از اصل عربی است باید پی برده شود و بیدل شناس باید معنای لغوی و اصطلاحی کلمه را از ریشهء عربی آن و به معنای مستعمل آن در عربی بداند. چون بیدل هیچگاه لغت عربی را به معنای مشهور مستعجم آن استعمال نمیکند. مثلا؛ «تکلیف» در فارسی به معنای رنج و زحمت است. این لازمه معنای تکلیف است، نه معنای لغوی و یا اصطلاحی عربی آن. بیدل این کلمه را به معنای عربی ناب آن استعمال میکند.

«مکتب» اسم ظرف و اسم میز نگارش در عربیست. در افغانستان آنرا بجای مدرسه استعمال میکنند و «مدرسه» را صرف برای محل تدریس علوم دینی استعمال میکنند. و صدها مثال دیگر...

همچنان کلمات «تعب» «درک» «مدرسه» «مورد» «مشهد» «تحیر» «غریب» «غربت» «استغنا» و باقی کلمات و اصطلاحات عربی در بیدل.

* دوم ؛ باید دانسته شود که بزبان ساده معنای شعر بیدل چه است؟

* سوم؛  باید توجه شود که مراد بیدل از بیان این مطلب چه است؟

* چهارم؛ باید بیدل شناس عملیه های که از طریق طبیعت بوقوع می پیوندد، طبق محیط اطراف و دهات و مناطق صد در صد طبیعی لمس کرده و یا مشاهده کرده باشد تا بداند که بیدل چه منظوری دارد؟ مثل اینکه:قطرات باران در گل می نشیند، در دیوار خاکی اثر میکند، در شیشه تصادم میکند، زمین را نمناک میکند و از آن بویی بر می خیزد و امثال اینها را درک کند و بداند. * پنجم؛ اصطلاحات و اسامی اشیاء را به همان معنای متعارف فارسی دهاتی آن بداند. طور مثال؛ ما در دهات برای حیوانات در هر  مرحلهء از زندگی آنان نام بخصوص داریم، حال اینکه مردمان شهری از آن چیزی نمیدانند، مگر اینکه در ده بسر برده باشند. اسپ در سال اول عمر یک نام، در سال دوم نام دیگری، در سال سوم و چهارم نام دیگری دارد، در این مراحل نر و ماده هم با هم نامهای متفاوت دارند. همهء حیوانات اهلی به همین منوال اند.

صدا های حیوانات بخود نام بخصوص دارد و امثال اینها…

ششم؛ در نهایت اینکه؛ اصطلاحات علمی بیدل در تصوف، فقه، عقیده، منطق، بدیع، بیان، و… باید به معنای دقیق آنها مورد نظر گرفته شود.

7 ـ شاید بسیاری های باشند که این ویژگی ها را داشته باشند و بتوانند بیدل را بدانند، ولی تعداد شان که زیاد هم باشند و به بیدل هم توجه داشته باشند الحق که کم است.

آخرین یاد دهانی: اشعار بیدل بدون عنوان است و عناوین را خود من به نسبت موضوع شعر وضع کرده ام.

 

این هم شما و این هم چند شعری از بیدل

 

(از من)

کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم

يعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم

شرح:

در این بیت از غزل بیدل آرزو میکند که کیفیت گل را داشته باشد. در همان مصرح اول هم مدعا را می گنجاند و هم مثل را می آورد.

در چه چیز؟ بیدل میخواهد با ارزشهایش به دیگران نفع برساند و مردم را خوشخوی گرداند، همانند اینکه گل بوی خود را افشان میکند و فراتر از خود می گستراند، هرچند بویش پاشان میگردد، خودش رو به زوال میرود، از شادابی باز می ماند، در حقیقت خود را فراموش میکند. بیدل هم آرزو میکند که از خود بگذرد و مفید برای دیگران باشد.

مصرح دوم تفسیر مصرح اول و یا وضاحت آنست. بدین معنا که؛ میخواهد از خود و فکر خود دور گشته و در فکر دیگران باشد، برای دیگران باشد، در خیر دیگران باشد، برای خوشی دیگران تلاش نماید و...

ضمنا یک تذکیر است برای انسانها که باید از خود فراتر فکر کنند و خود نگر و خود خواه نباشند.

در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست

مپسند که در آتش خاموش خود افتم

شرح:

اینجا بیدل موضوع دیگری را مطرح میکند که بی ربط به سابق آن نمی باشد. بیدل رنج و تعب خود را به رخ دیگران نمی کشد و میخواهد به دیگران تلقین کند که؛ تلاش بسیاری ها برای عرض توانایی هایشان همه اش از توانایی، خوبی و زیبایی آنها نیست، بلکه نشانهء از ضعف و نیازمندی آنهاست. درست همانند شمع که میسوزد تا دیگران را در روشنایی نگهدارد و برای خود هم وصفی کمایی کرده باشد، حال اینکه این یک نوع عرض نیازمندی است.

نیازمندی در چه؟ انسان که میخواهد خود را مطرح کند در حقیقت ضعف خود را آشکار میکند و میخواهد از وصف دیگران سود جوید و کمبود شخصیت خود را تکمیل و یا پنهان نماید. یا اینکه میخواهد برای پر کردن ضعف هایش از وجود دیگران در اطرافش کمک جوید.

درست همانند نیاز مندی شمع که با سوختن و روشن نگهداشتن دیگران از خود میکاهد و به دیگران با زبان بی زبانی اشارت میکند که خاموشش کنند تا از کاستنش باز ایستد، ورنه با عرض وجود از خود میکاهد و خود توانایی نگهداشتن خود را ندارد، به عبارت دیگر، در وجود خود نیازمند دیگران است.

اگر با طرح بسیار ساده بگوییم؛ اینکه انسان هر قدر مفید و توانا باشد در وجود خود به دیگران متکی است و محتاج است تا دیگران به فریادش برسند.

در مصرح دوم با صراحت تمام التماس میکند که؛ نگذارید من در آتش خاموش خود نابود گردم.

اگر توجه کرده باشید وقتی شمع به پایان خود میرسد، خودش در همان آتش می افتد و نا بود میگردد، پس تقاضا میکند که قبل از افتادن در آتش خودش باید او را نجات دهند. انسان هم بدین گونه است، هر قدر توانا و مفید میشود به معنای رو به فنا بودن اوست و باید دوستان آگاه او را از افتیدن در آتش طغیان، خود خواهی، جهل و یک دندگی نجاتش دهند.

وقتی انسان به مقامی میرسد، مشاوران خوب و مخلص میتوانند او را از نابودی نجات دهند، ورنه طبیعت خود خواه و وصف پسند انسان او را از نجات خودش باز می دارد و یا حد اقل غافل میسازد. همین آقای کرزی مخلص را ببینید ؟!!

در خاک ره افتاده ام اما چه خیالیست

کز یاد شب وعده فراموش خود افتم

شرح:

اینجا موضوع جدیدی را نسبت به خود و در تمثیل خود به انسان ها مطرح میکند. انسان آنقدر مغرور و خود خواه است که؛ اگر از پا هم بیافتد و از همه چیز باز ماند، باز هم در فکر و خیال بدست آوردن توقعات خود خیال پردازی میکند و از آن دست بردار نیست.

بیدل خود را در مقام تمثیل قرار میدهد و میگوید: در خاک ره افتاده ام ولی خیال فراموش کردن آن یار  فراموش وعده خیال محال است. گویی اینکه یار وعده فراموش شبی به او وعده دیدار داده است و این بیدل بعد از  سالها انتظار که در خاک ره هم افتیده است و امید رسیدن به یار وعده فراموش وجود ندارد، باز هم خیال فراموشی آنشب وعده داده شده را خیال میداند و عملی نمیداند.

این هم در یک تعبیر بسیار مختصر دلالت بر خود خواهی و توقع از حد زیاد انسان دارد.

 

بهر دیگران چند کنم وعظ طرازی

ای کاش شوم حرفی و در گوش خود افتم

شرح:

اینجا موضوع دیگری ولی مربوط به همان اولی را مطرح میکند. میگوید؛ من که چنین حالی دارم و در خاک ره افتیده نمیتوانم از توقعات خود دست بکشم پس چرا به دیگران وعظ و نصیحت نمایم. در عوض باید من حرفی باشم که در گوش خود افتم. باید اول خود را اصلاح کنم بعد دیگران را.

به تعبیر ساده بیان میدارد که؛ انسان ها در بعضی از خصوصیت ها باهم یکی اند و آن همان خود فراموشی و نصیحت دیگران است. انسان باید مانند حرف باشد که در گوش افتد، نه مانند انسان که از نصیحت و حرف حسابی پند نمی گیرد.

 

کو لغزش پایی که به ناموس وفایــــت

بار دو جهان گیرم و بر دوش خود افتم

شرح: 

در این شعر موضوع کاملا جدید ولی بسیار با ارزش را مطرح میکند. اینجا در حقیقت استفسار انکاریست. یعنی اگر یار وفا کند بیدل حاضر است بار هر دو جهان را که همانا « زحمت و تلاش در این دنیا و عذاب گناه در آن دنیا» است بر دوش بردارد. ولی اینجا آنقدر با این بار دوش محتاط راه میرود که دیگر پایش نمی لغزد تا در زیر این بار برای همیش بافتد. کلمه «کو» در حقیقت همان استفسار انکاریست. یعنی کجاست که چنین شود و نمیشود؟

به تعبیر ساده؛ اگر یار وفا داری کند بیدل همهء بار های این دنیایی و آن دنیایی را بر میدارد و پایش هم نمی لغزد که بافتد و اگر بلغزد و در همین راه هم نابود و فانی گردد باز هم راضی است.

 

عمریست که دریا به کنار است حبابم

آن به در اندیشهء آغوش خود افتم

شرح:

بیدل اینجا حالت و کیفیت زندگی خود را هنر مندانه به تصویر میکشد. حال دیگران هم به نحوی مشابه حال او است. اینجا زندگی خود را به حباب تشبیه میکند که بحر را در کنار گرفته است. این یک نوع خود ستایی نیست! ما میتوانیم آنرا «تحدیث بالنعمة» ـ سخن گفتن از نعمت خداوندی ـ که خود عبادت است تعبیر نماییم.

واقعا بیدل آنچه را در زبان ادبیات رنگین و با این عمق در اشعار خود بیان نموده است به حبابی می ماند که بحر را در نهاد دارد.

به تعبیر دیگر خود را «حسن غمکش» معرفی میکند و متوجه میشود که اوست که در غم همهء نا بسامانی ها دوران خود است. پس در مصرح دوم خود را تنبیه میکند که باید به فکر خود باشد. از دو حال خالی نیست: یا اینکه غم کشی اش بجایی نرسیده و نتیجه نداده است، یا اینکه حق نفس خود را ضایع شده پنداشته و خواسته است که بخود هم کمی برسد.

به عبارت ساده؛ ما بار ها در زندگی بسیار بی پیرایه بخود میگوییم: به ماچه؟ تا چه وقت غم مردم و دیگران را بخوریم و از این قبیل گفته ها... بیدل این موضوع را با زیور های ادب مزین ساخته است و همان حرف سادهء هر کدام ما را بر زبان بیدل گفته است و این یک نوع تفنن ادبی است.

شور طلبم مانع تحقیق وصالست

خمخانهء رازم اگر از جوش خود افتم

شرح:

این موضوع بیان یک حقیقت تلخ از زندگیست. هر کس دست طمع به دیگران دراز کرد و فکر آزمند در خود پرورانید از اجرای اعمال لازمی خود ب&#