Ghiasi Mirwais.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بضاعت های خوب ذهنی

محمد میرویس غیاثی

در مقاله ای به مناسبت نشر کتاب «دیو هفت سر» به خامهء توانایی نویسندهء مشهور کشور آقای عبدالحفیظ منصور (موانع توسعهء سیاسی افغانستان) به بر رسی گرفته شده است. این مقاله هم به قلم خود ایشان است.

از آنجاییکه این نویسنده از تجربهء کاملا خوب بر خور دار است و در انتخاب موضوعات و انگشت گذاری بر آنها خیلی دقیق است، ایشان  توانسته اند موضوعاتی را که انتخاب کرده اند بسیار علمی علاج کنند و آنها را با گفته های علمای علم سیاست در گذشته و حال مستدل بسازند.

این موانع (یا راه برون رفت از این موانع) در پنج طبقه به شمارش گرفته شده است و قرار ذیل می باشد:

 

بحران هاي پنج گانه را موفقانه سپري نمايد؛ اين بحران ها شامل بحران هويت، بحران مشروعيت و اقتدار، بحران يكپارچگي، بحران توزيع و بحران مشاركت مي شود.

به وسيله‌ي انتخابات همگاني، سراسري و رقابتي شكل گيرد.

قدرت دولتي بصورت مسالمت آميز پس از مدت معيني دست بدست شود.

درآن اركان ثلاثه‌ي دولت تفكيك و هر يكي داراي استقلال عمل بوده باشد.

دولتي كه به اثر اراده‌ي مردم افغانستان تاسيس گردد و براي منافع اين مردم بيانديشد.

دولتي كه هم توانايي پاسخگويي به مشاركت مردم را داشته باشد و هم خود را پاسخگو بداند.

        گفتار و تحلیل ایشان در هر کدام از این موارد جایی بحث و انتقاد ندارد. ولی آنچه من میخواهم چند اشاره ای بر این موارد داشته باشم بسیار مختصر قرار ذیل است.

 

1ـ اینها که آقای منصور طبقه بندی کرده اند؛ از مجموع مقاله معلوم میشود که ایشان به اینها به عنوان وسیلهء رسیدن به (توسعه سیاسی کشور) می بینند. یعنی وقتی ما این راه ها را انتخاب کردیم و طی نمودیم به توسعهء سیاسی می رسیم.

 

* ولی به نظر من اینها هر کدام در ذات خود هدفی است و نمیتوانند وسیله باشند. بدین معنا که ما چگونه میتوانیم ملتی را آماده بسازیم که فرد فرد به چنین شیوهء عمل کنند.

 

* شخصی فرزندی داشت از مرغ می ترسید. او به فرزندش توصیه و یاد دهانی کرد که؛ فرزندم! مرغ چیزی نیست که تو از آن بترسی. مرغ برای این خلق شده است که انسان آن را بکشد و بخورد و...! پسر در پاسخ پدر گفت: درست است پدر جان! این را من میدانم که مرغ برای چه خلق شده است؟ ولی متأسفانه مرغ این را نمیداند که برای چه خلق شده است و همین است که من از آن می ترسم! اول باید مرغ را بفهمانید!

 

       ببینید! ما باید اول راه آماده سازی مردم را به این موارد به بر برسی بگیرم و در این فکر باشیم که چگونه ملتی به این فهم و دانش سیاسی عملاً ـ نه ذهناً ـ می رسد، که هر کدام از این راه ها را درست سیر کند.

       شما اگر طفلی را که راه رفتن درست بلد نباشد، برایش هر چند جادهء هموار را نشان دهید، هیچ کمکی برای راه پیمودن او نمی کند. اول شما باید آن طفل را راه رفتن بیاموزید و بعد برایش نقشهء راه را نشان دهید. همین نا بسامانی های هم که امروز بعد از بر رسی مراکز مطالعات استراتیژیک غرب در افغانستان رونما گردید و غرب را سر گیجه کرده است. از عدم آگاهی و تربیهء عملی مردم به نقشه های توسعه بوده است. با یک اشپلاق محلی میشود نقشه های چند دهه سنجیده شدهء علمی را در افغانستان ناکام نمود. چرا؟

 

* بناءً بر خلاف باور آقای منصور من بدین باور هستم که؛ اگر ملت افغانستان در اثر جنگها و ویرانی ها و تجربیات که از مهاجرت آموخته اند، تنها در مشاهده توسعه سیاسی را از دیگران بوده است، نه آموختن از راه درست و علمی آن. همین جاست که وقتی وارد عمل می شوند هر کدام به نوبهء خود از پیشتر خود نا کام تر است.

* به گفتهء اکثر تحلیل گران امروزی؛ جریان ها و شخصیت های سر دمدار سی سال گذشتهء افغانستان، هیچ کدام نیت بدی نداشته اند، ولی راه رفتن درست را برای رسیدن خود به منزل مقصود بلد نبودند. همین بوده که در جریان راه لغزیده اند و مرتکب خطا های فاحش شده اند.

        نهضت اخوان المسلمین خطوط اساسی خود را از اولین روز بوجود آمدنش چنین ترسیم کرده است:

1ـ اصلاح فرد مسلمان.

2ـ اصلاح فامیل مسلمان.

3ـ اصلاح جامعهء اسلامی.

4ـ مشارکت سیاسی و نظامی اسلامی.

این تنها یک مثال برای توضیح ممثل بود و نباید روی آن بحث شود.

 

* ما تا فرد افغانی را به شناس درست و عملی راه های که منصور صاحب نشان داده اند تربیه و آماده نکنیم، نشان دادن این راه ها مثال راه نشان دادن به همان طفلی است که راه رفتن بلد نباشد.

* این راه ها را دانستن و بلد شدن وقت میخواهد. پس بهتر بود که راه رسیدن به دانستن این راه ها نشانه گذاری میشدند که؛ ما از همین حالا یک سنگ تهداب اساسی را برای پیشرفت در آینده ها و راه رفتن درست این مسیر ها بنا نهیم.

* به عبارت مختصر: این نشانه های آقای منصور، در ذات خود نوعی هدف اند، نه وسیله. هر هدف هم وسیله میخواهد و ما در افغانستان فعلا وسیلهء آن را نداریم. پس در جستجویی وسیله باید بود!

2ـ نقطهء دومی که من میخواهم بگویم و آقای منصور قطعا به آن اشاره نکرده اند؛ عدم ایمان کامل هر یک جریان ها و هر یک شخصیت های مدعی این جریان به آنچه بوده است که خود دعوای آن را میکردند. آنکه بیشتر دعوایی ایمان داری به خط خود داشته است بی ایمان ترین شخص به آن خط بوده است.

 

یک مثال از امروز: یکتن از کسانی که بسیار دعوای جامعه مدنی و دموکراسی و آزادی را دارد (از ذکر نام معذرت میخواهم) همکارش که شخص دانشمندی هست، چنین حکایت میکند: من شش ماه با این شخص کار کردم. نه تنها که برایم اجازهء هیچ کاری و هیچ اظهار نظری را نداد، روزی مکتوبی را که آماده کرده بودم و نزدش آوردم، وقتی امضاء کرد و من مهر را در رنگ زدم تا کاغذ را مهر کنم؛ مهر را از دستم گرفت و گفت: تو چپه مهر میکنی و مهر را خودش به کاغذ زد. این هم تنها یک مثال از مجموع جریانها و اشخاص بود.

 

* بدون استثناء تمام ملتها، وقتی به پیروز رسیده و آزادی اهداف خود (توسعه سیاسی) را بدست آورده اند که؛ رهبر و راهنمای آنها واقعاً در راه خود صادق بوده و خود نمونهء و مثالی از هدف بوده است.

* جورج واشنطن در امریکا، لینن در روسیه، نیسون مندیلا در افریقای جنوبی، گاندی در هند، قائد اعظم در پاکستان، امام خمینی در ایران و... امثال اینها نمونه های بارزی از رهبری در کشور های شان بوده اند. و راز ناکامی افغانستان هم در همین فقدان یک رهبر ایدآل و نمونه است. که در صورت وجود آن بسیاری از مشکلات ما کاسته میشود.

 

خلاصهء این چند سطر می شود در دو نکته خلاصه شود:

1ـ آماده کردن فرد فرد جامعه و راه های جستجوی این آماده کردن برای راه رفتن به جاده های نشانه گذاری شدهء آقای منصور اولتر و ضروری تر است.

2ـ ما به یک رهبر ایدآل ضرورت داریم که این از تقدیر و قدرت الهی است که آن را به نصیب گرداند. والله اعلم

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home