|
|
سیمای
عبدالخالق
در ابراهیم
فتا
چند
تاریخ نویس
کشور در بارۀ
ماجراهای پس
از این حوادث،
اطلاعاتی
ارزشمند ثبت
صحایف کرده
اند که در این
میان مرحوم
میر غلام
محمد غبار
شخصیت بزرگ
سیاسی و
اجتماعی و
نویسنده و
ادیب نامور
برجستگی خاصی
دارد. قلم
من از شرح آنچه
خاندان
طلایی در
مورد
عبدالخالق و
همرزمان
صادق او
انجام دادند،
عاجز است و
همانگونه که
گفته شد خامه
یی به
توانایی
خامۀ
شادروان
غبار می
بایست داشت
تا حق مطلب را
بدانگونه که
سزاوار است
ادا کند. به
یک سخن
عبدالخالق
این وارث و
حامل رنجها،
شکنجه ها و
تحقیر ها آن
سان در برابر
جباران آل
یحیی
ایستادگی
نشان داد و
وحشیانه
تعذیب ها را
با شکیبایی
خارق العاده یی
پذیرفت که
میتوان گفت
در سراسر
تاریخ کم نظیر
است. باید این
نکته را هم متذکر
شد که این
مظهر مقاومت
و مردانگی در
آن هنگام، هفده
سال و دو ماه عمر
داشت. عبدالخالق
و سید کمال در
شرایطی دست
به چنین تهور
برحق و
عادلانۀ انقلابی
زدند که نادر
خان و
برادران پیمان
شکن و خاین او
مملکت را به حمام
خون، مبدل
ساخته بودند.
برگزیده ترین
فرزندان
کشور حلق
آویز یا به جو
خۀ آتش سپرده
شده بودند و
تمام محابس کابل
و ولایات
لبریزبودند
از
وطنپرستان
ضد استعمار
انگلیس، ترقی
خواهان
هوادار امان
الله خان،
دانشمند ان،
نویسندگان و
شخصیت های
بهره ور از
تحصیلات عالی
که نادر خان و
خانوادۀ او
را عامل بیگانه
و غاصب قدرت
سیاسی
میدانستند.
پس از غصب
قدرت توسط
نادرخان و
برادران و
پسران کاکای نابکار
او چنان فضای
اختناق و ستم
در سراسر
سرزمین ما ایجاد
شده بود که
تاریخ نظیر
آن را کمتر
ثبت کرده است. به
شهادت
مؤرخان
واقعیت نویس،
نادر خان و
برادرانش در نظر
داشتند همه
محبوسین
سیاسی آن وقت
را اعدام
کنند و
دوباره
زندانها را
از بیگنا هان
مملو سازند و
باز به امحای
آنان
بپردازند.
اما آتش که از
میلۀ تفنگچه
های
عبدالخالق و
سید کمال بیرون
جهید جان
چندین هزار
انسان مظلوم
اما وطنخواه و
ضد
دیکتاتوری و
خودکامگی را نجات
داد. رحمت به
روانهای پاک
سید کمال و
عبدالخالق! پس
از شهادت
قهرمانانۀ
عبدالخالق و
روش ددمنشانه
یی که
احمدشاه
وزیردربار،
محمد حیدر
اعتمادی
معین دربار و
عده یی دیگر با
کشیدن چشم و
بریدن
انگشتان او
توسط چاقو و
مثله کردن وی
انجام
دادند، آن
مناعت واین
دنا ئت موجی
از احترام و
نفرت در
جامعه
برانگیختند. اما
با دریغ کسی
را یارای آن
نبود که
فریاد اعتراض
بلند کند.
هنوز معلوم
نیست که آیا
کسی از
نویسندگان
افغانستان
در همان
مرحلۀ تاریخ
این حادثه ها
را به ثبت
رسانیده است
یا نه؟ عده
یی از محققان
در سال های
آخر متذکر
شده اند که
یکی از
معلمان
فرانسوی
لیسۀ امانیه
(استقلال
بعدی )به نام ژان
لورب،
هنگامی که
دورۀ خدمتش
در
افغانستان
سپری شده و به
فرانسه
برگشته بود،
مقاله یی در
این زمینه در
یکی از جراید
شهر نیس
انتشار داده
و از جنایات
نادر خان و
برادران او
پرده برداشته
بود. همچنان
خوانده
وشنیده شده است
که شوکت عد
نان، یکی از
کارمندان
سفارت ترکیه در
کابل، در
مقالۀ مفصلی
به ترسیم
سیمای پاک و
نجیب عبدالخالق
قهرمان
پرداخته است. در
میان مؤرخان
و نویسندگان
افغانستان،
مرحوم میر
غلام محمد
غبار، ظاهرآ
نخستین شخصیت
است با
صلاحیت که با
قلم توانای
خویش، صحنۀ
قتل نادر خان
و سپس رویداد محاکمۀ
وحشیانه و
نحوۀ قتل
شهید جاوید
عبدالخالق
را به رشتۀ
تحریر کشیده
است. خاندان
وحشی نادر
خان نه تنها
عبدالخالق
را به آن نحو
خون آشامانه به
شهادت
رسانیدند
بلکه پدر او
خداداد،
کاکای او
مولاداد،
مامای او
قربانعلی و
چند تن از
همدستان وی
را به دار
کشیدند.
همچنان این
حادثه بهانه
به دست آنها
داد که عده یی
از جوانان
خاندان
مرحوم غلام
نبی چرخی
شهید و شماری
از
وطنخواهان دیگر
را به نام پخش
کنندۀ شب
نامه یا
محرکین به
دار
بیاویزند. این
را باید گفت و
با درد دریغ فراوان
باید گفت که
این جنایت
کاران، مادر،
خاله و حفیظه خواهر
کوچک
عبدالخالق
را نیز به
زندان افگندند
و بعدآ آنان
را مسموم ساختند
و شبانه در
گوشه یی از
شهدای
صالحین به
خاک سپردند. باری
در این اواخر
کتابی در
دسترس من
قرار گرفت که
در اوراق آن،
نویسندۀ
گرانمایه و
خوش قلم ما
جناب
عبدالرزاق
مأمون، که
آثار
گرانبهای
دیگر نیز
دارند، سر
گذشت خونین
عبدالخالق را
دستمایۀ نگارش
یک
نمایشنامۀ شیوا
و استادانه
ساخته اند. من
نگارش این
نمایشنامۀ
غم انگیز و
عبرت آموز و
عمیق را به
نویسندۀ
محترم آن که
زاده و
پروردۀ
پنچشیر استند،
صمیمانه
تبریک
میگویم و می
افزایم که
خوشا چنین
همدلی ها و
همزبانی ها
میان
مظلومان
تاریخ و
قربانیان
تبعیض و ستم: من
به صورت حرفه
یی اهل
ادبیات
نیستم اما
این قدر
آگاهی دارم که
نمایشنامه
نویسی در
کشور ما بر
خلاف شعر و داستان
پردازی رشد چندانی
نکرده است و
ما
نمایشنامه
هایی معدودی
در اختیار
داریم که از
حسن اتفاق، دو
نمایشنامۀ
دیگر از این
جمله نیز به
قلم قدرتمند
آ قای مأمون
نگاشته شده
اند. به دوست
ندیدۀ خود
مأمون عزیز از
این لحاظ نیز
مراتب
تبریکات
خویش را
تقدیم می کنم. پس
از ختم
مطالعۀ
نمایشنامۀ
جناب مأمون چند
نکته در ذهنم
خطور کردند
که خیلی
دوستانه به
طرح آنها می
پردازم! در
مقدمه یی که
دانشنمد
عزیز دکتور
سید عسکر موسوی
بر این
نمایشنامه
نگاشته اند
چنین افاده
یی وجود دارد
که گویا آقای
مأمون
نخستین
نویسنده یی
استند که به
سرشت و
سرنوشت
عبدالخالق
قهرمان
پرداخته اند. به
نظر من اگر
ایشان چنین
مینوشتند که
آقای مأمون
نخستین شخصیتی
استند که یک
ژانر ادبی یعنی
نمایشنامه را
به سر گذشت
عبدالخالق
قهرمان اختصاص
داده اند، در
این صورت
ادعای ایشان
لباس واقعیت
بر تن می داشت.
زیرا همانه
گونه که
متذکر شدیم
نخست مرحوم غبار
و سپس عده یی
از محققان جوان
در قالب
تاریخ نویسی
و تحقیق
تاریخی و مقالۀ
تحقیقی به
این مسأله
پرداخته اند. آقای
مأمون چنین
می پنداشته
اند که در
جریان کشته
شدن نادر خان
و شکنجۀ
عبدالخالق
فیض محمد خان
ذکریا وزیر معارف
بوده است. درست
است که فیض
محمد زکریا
دوبار بر
کرسی وزارت
معارف
افغانستان
نشسته است: بار
اول در آخر ین
سالهای
پادشاهی
امان الله خان
و بار دوم در
آخر سالهای سی
در کابینۀ
شاه محمود
خان. وزیر
معارف افغانستان
در زمان
پادشا هی
نادر خان،
علی محمد خان
بدخشا نی بود
که در حدود شش
ماه پیش از به
قتل رسیدن
نادر خان به
حیث سفیر افغانستان
به انگلستان
فرستاده شد و
در هنگام
کشته شدن
نادر خان،
میر سید قاسم
خان لغمانی
معین
وسرپرست
وزارت معارف
بود. این
شخصیت
دانشمند
مشروطه خواه در
محکمۀ فرمایشی،
نخست به
اتهام تحریک
عبدالخالق
به اعدام محکوم
شد که بعدآ
مطابق نوشتۀ
مرحوم غبار
به شفاعت فیض
محمد خان
زکریا از
اعدام وی
خودداری
ورزیده شد و
او چهارده
سال در زندان
های وحشتناک
هاشم خانی به
سر برد. اسم
واقعی رییس
ضبط احولات
مخوف دورۀ
نادرخان و
هاشم خان،
میرزا محمد
شاه است نه
میر زا شاه محمد
آن گونه که در
متن
نمایشنامه
آمده است. تذکر
این چند نکته
هر گز از ارزش
عظیم
نمایشنامۀ
جناب
عبدالرزاق
مأمون نمی
کاهد. یک
بار دیگر
نوشتن این
اثر مهم ادبی
را که آ یینۀ بخشی
از تاریخ خون
آلود معاصر
ماست با
احترام و
ارادت به آ
قای مأمون
تبریک
میگویم.
امیدوارم
سیمای
عبدالخالق
شهید قهرمان
در سر چشمه
زلال ادبیات
زبان فارسی
دری با
تابناکی
بیشتر جلوه
گر شود و آثار
نفیس ادبی
دربارۀ دیگر
قهرمانان
کشور مانند
حبیب الله
کلکانی،
عبدالمجید کلکانی،
محمد طاهر
بدخشی و حفیظ
آهنگر پور
فرزند
قهرمان درۀ هزارۀ
پنچشیر توسط
نویسندگان
واقعبین ما
نوشته شوند. در
پایان نوشته
میخواهم
توجه سینما
گران با
استعداد
کشور را به یک
مسأله معطوف سازم
البته با
تذکر مجدد این
نکته که در
این مسایل،
معلومات
تخصصی ندارم. تصور
میکنم بر
اساس این
نمایشنامه
میتوان یک فلم
بسیار جالب
تاریخی –هنری
تهیه کرد. این
را هم میدانم
که بخشهای در حاکمیت
کنونی
افغانستان
بنا بر دلایل
مشخصی و از
جمله اینکه
موقعیت و
کرسی و مقام و
درک قبیله وی آنان
این اقتضأ را
دارد، هنوز
نادر خان را
قهرمان ملی (!)
می پندارند و
مسلمآ در راه
تولید چنین
فلمی سنگ
اندازی
خواهند کرد. اینجاست
که پای تعهد و
مسؤلیت
تاریخی
سینما گران و
هنرمندان
واقعبین و
حقیقت پسند
در میان می
اید و از سوی
دیگر همت و
گشاده دستی
از کسانی
توقع میرود
که میتوانند
زمینۀ مالی و
مادی تهیۀ
چنین فلمی را
بدون هیچ
گونه کمکی
دولت، فراهم
آورند. |
|