|
|
فربود
شکوهی (جلوه) ساقی الا يا
ايها الساقي
بخوان
افسانه بر
دلها كه اين
افسون
افسونگر،
نهاد افسانه
در دلها همي من روي
او خواهم
ميان جمله
صورتها كجا نقاش
چيني را توان
خلق سلاسلها بيا بستان
تو اين جانم،
ولي بگشاي
روي خود ازيرا مهر
خوبان بوده
انجام
مقابلها ز خود ديدن
حذر بايد،
تماما” جمله
او ديدن چنين گفته
است پير ما،
نشيند بر سر
دلها شب و روزم
شده فكرت, به
هر جا ميروم
ذكرت نگاهي، از سر
مهرت نما،
مهتر
شمائلها سلامت باد
اي جلوه،
كه در گلزار
روي او غزل خواني
و شادابي به
بستانها و
محفلها |
|