|
|
ســودای
زلــف تـاج محمد (فعـال) بـاز
از ســودای
زلــفت در
فغــان
افتــاده ام دردمنـــد
و نــا
تــوان
درآستـــان
افتــاده ام هــررگ
مـن
ســازهــا
دارد زآهنـگ
جـنون تـا
نـه بـوینــد
نــازبویــم
پاســبان
افتــاده ام شــور
و فــریــادم
الهــی چنـد
بی تاثیـربـود ســال
و ماه را در
قطــار
بلبــلان
افتـاده ام طالم
یارب چرااینگونه
واژگون
گذشته است دربهــار
زنــدگـی
همچــوخــزان
افتــاده ام بیـش
ازیـن درانتظـارت
ماه من اشکم
مریز بسکـه
محـوشـوخی
آن نرگسـان
افتـاده ام من
(فعـال)
پروانه سـان
برشمع رویت
جان دهم گـوشــدار
درکــوی تـو
چـون
بـاطــران
افـتـاده ام |
|