|
|
سالار
عزیزپور تجلیلنامه سلامی
پیامی خلایق
رسید ازآنسوی دل
های شایق
رسید درودی
سرودی
زنوباوه گان چراغی
بدستی شقایق
رسید دعای ادای زپیران
ما زمردان
ِفضل ِ مراهق
رسید یکی گفت
زنام ویکی
گفت زننگ یکی هم زبام و
هوای دورنگ یکی
ازکوهان گفت
یکی ازکمان یکی از خدای دوکون
ومکان کسی مدعی
وکسی دل شکار ببردند
یورش به صوت هزار که تجلیل
داریم
پلنگانه را همان نره شیر
سمنگانه را همان آشنای
مهین ومهان همان
کدخدای زمین
و زمان همان
دفترعشق
عاشق تران همان رهروِ
ِ صدق صادق
تران سرانجام
بانو خبردار شد چراغ ِ دلش
تیره و تار شد به ِاز تو
شناسم همین
مرد را همین نا
سپاس
ِجوانمرد را به تو چی؟ که
شاعر و هم
ماهر است به تو چی؟ که
در بند هر خا
طر است به تو چی؟چنین
و چنان کردنش به تو چی؟ فلان
و فلان کردنش چی آسان!
دعوا به سر
کار رفت به پیش ِ وکیلی
و سردار رفت وکیلان مجلس
بیاراستند همان مدعی
را به در
خواستند جزای
بدادند رزم آرا
را همان شاه بانوی
بیراه را که تاهست
هستی چنین
بوده است به معراج
وپستی چنین
بوده است |
|