|
|
نويسنده: خواجه
بشير احمد
انصارى كانكورد
– كاليفرنيا ما
كيستيم جوامع
سياسى در
مسير عبور
بسوى ثبات و
استقرار نا
گزير اند تا
بحرانهائى
را پشت سر
نهند كه يكى
از اين بحرانهاى
سرنوشت ساز
بحران هويت
ملى است.
كاروان وحدت
ملى و انسجام
اجتماعى و
استقرار
سياسى تا
آنكه از ايستگاه
بحران هويت
ملى نگذرد، نميتواند
بحرانهاى
ديگر جامعه
را حل نموده و به
منزل مقصود
رسد. حال اين
پرسش مطرح
ميشود كه
هويت چيست و
بحران هويت
چه معنى اى را
افاده
مينمايد؟ هويت در
اصل لفظى
عربى بوده و
از ضمير "هو"
كه بمعنى "او"
ميباشد،
اشتقاق
يافته است.
عربها كه در
دوره هاى
شگوفائى
تمدن اسلامى
منطق و فلسفه
را از يونان
ترجمه
ميكردند، از
كلمه "هو"،
"هويت" را
اشتقاق نمودند
و از "ماهو"،
"ماهيت" را.
خلاصه سخن
اينكه منظور
از هويت شناسه
هايي است که
انسان و يا
جامعه او را
معرفي مي
نمايد. اما
بحران هويت
بنا بگفته
اميل دوركيم جامعه
شناس برجسته
فرانسوي، به
حالتى اطلاق
ميشود كه
جامعه
انسانى نورمهاى
تثبيت شده
گذشته را رها
كرده و در ايجاد
نورمهاى
جديد ناتوان
بوده و در
نتيجه جامعه
و فرهنگ دچار
بحران مي شود.
در اين هنگام
براي افراد
پرسشهاي
جديدي از قبيل:
ما كه بوده
ايم؟ چه ريشه
هايي داشته
ايم؟ چرا
چنين وضعيتي
ايجاد شده
است؟ چگونه
بايد باشيم؟
و به كجا
خواهيم رفت؟
مطرح ميشود
كه نحوه
پاسخگويي
افراد و
جوامع به اين
پرسشها هويت
آنان را
سامان مى
بخشد. جامعه
ما از دير
زمانى دچار
بحرانهاى
خطرناكى است.
اين بحرانها
در حقيقت تراوش
فعل و
انفعالات
طبقات
جيولوجى
سرزمين تاريخ،
فرهنگ و
جامعه ما
ميباشد كه
مسئولان
امور و رهبران
جامعه بايد
سالها قبل
آنرا بصورت
درستى حل و
فصل
مينمودند كه
نكردند. به هر
حال اين بحرانها
بايد حل شوند
زيرا به هر
اندازه اى كه
حل آنها به
تعويق افتد
سير كاروان
ترقى و تعالى
و ثبات و
شگوفائى هم
به همان
اندازه به
تأخير خواهد
افتيد. گفتيم
كه هويت
عبارت از
شناسه هايي
است که انسان
و يا جامعه او
را معرفي مي
نمايد. بنا بر
اين تعريف
نخستين
شناسه اى كه
هويت جمعى ما
را در عرصه
ملى و بين
المللى
معرفى
مينمايد
همين لفظ "افغان"
است كه درين
روز ها
هياهوى
زيادى در
داخل و خارج
افغانستان
بر سر آن براه
افتاده است
كه از نظر ما
امرى كاملا
طبيعى بحساب
مى آيد. نويسنده
اين سطور در
اينجا سعى
خواهد ورزيد
تا اين كلمه
را از لحاظ
تاريخى ريشه
يابى نموده و
بخاطر اينكه
قناعت هر
خواننده را
فراهم نموده
باشد نه از
مرحوم غبار
نقل قولى خواهد
كرد و نه از
حبيبى و
فرهنگ و كاتب
هزاره و كهزاد
و امثال
ايشان بلكه
تنها به آثار
و نوشته هاى
سه تن از
شخصيتهاى
بزرگ تاريخ
ما كه علامه
سيد جمال
الدين
افغانى و
احمد شاه باباى
ابدالى و
امير
عبدالرحمن
خان اند اكتفا
خواهم ورزيد.
سيد جمال
الدين
افغانى
بخاطر منزلت
بلندش در
انظار همه
هموطنان ما و
شخصيت فرامرزى
و فرا قبيلوى
اش انتخاب
شده است،
احمد شاه
بابا بخاطر
مؤسس بودنش و
عبدالرحمن خان
هم براى
اينكه
افغانستان
با مرزهاى
كنونى اش در
عهد سلطنت او
ايجاد
گرديد. تاريخ
شهادت ميدهد
كه كلمه
افغان نه
تنها قبل از
احمد شاه
بابا بلكه
حتى در زمان
سلطنت او به
همه ساكنان
كشورما نه
بلكه به يكى
از قبايل آن
اطلاق مى
گرديد. بخاطر
اثبات اين
مسئله ما در
اينجا به
نامه احمد
شاه بابا
عنوانى
خليفه عثمانى
سلطان مصطفى
ثالث مراجعه
مينمائيم. اصل
اين نامه كه
جزء مواريث
ارزنده
سياسى- ادبى احمد
خان بحساب مى
آيد در آرشيف
استانبول
موجود بوده و
متن و محتواى
آن در سال 1346
خورشيدى زير
عنوان " نامه
احمد شاه
بابا بنام مصطفى
ثالث عثمانى"
ضميمه
تعليقات و
تبصره هاى ديگرى
از طرف حكومت
وقت
افغانستان
در كابل چاپ
شد. در اين
نامه احمد
شاه بابا
هنگام صحبت
از نادر شاه
افشار
ميگويد: "...
خراسان و
عراق و فارس و
آذربايجان
بل جميع مملكت
فسيح الفسحت
ايران و
هندوستان و
تركستان را
مسخر ساخته و
شجره
استقلال
تمامى سران و
سر كردگان
ايلات و
احشامات
مملكت ايران
را از پا در
انداخته دست
تعدى و جور بر
ايل جليل
افغان دراز نمود...".
در
اينجا ديده
ميشود كه
افغان اسم
قبيله و يا ايلى
است كه از آن
بنام "ايل
جليل افغان"
ياد مى شود. همين
صيغه در
جاهاى ديگر
اين نامه
تكرار ميشود،
چنانچه در يك
جاى آن
ميخوانيم: "...
سران و
سركردگان
ايل جليل
افغان اطلاع
به اين معنى
يافته بحضور
آمده ظاهر
نمودند كه از
روى تحقيق و
تدقيق دقيقه
پيمايان
عرصه جهان
مملكت
هندوستان و
سيعتر از
جميع ممالك
روى زمين است".
در آن
دوره ها لفظ
"افغان" در
مقابل الفاظ
"تاجك" و " ازبك"
و "هزاره" و
"عرب"
استعمال
ميگرديد،
همانطورى كه
امروز در
محاوره عادى
استعمال
ميشود. مأخذ
ديگرى كه
بايد بدان
استشهاد
نمود رساله "تتمة
البيان في
تاريخ
الأفغان"
علامه بزرگ كشور
ما سيد جمال
الدين
افغانى است.
از سيد جمال
الدين
افغانى در
پهلوى مقاله
ها و نامه هاى
زيادش تنها
دو رساله
كوچك
بيادگار
مانده است كه
يكى را بزبان
فارسى و
ديگرش را به
عربى نوشته
است. رساله
"نيچريه" يا (Naturalism) اين علامه
بزرگوار به
فارسى
نگاشته شده و
رساله "تتمة
البيان في
تاريخ
الأفغان" او
مجموعه
مقالاتى است
كه به زبان
عربى تحرير
يافته و در
سال 1901 ميلادى
يعنى در
آخرين سال
زندگى
عبدالرحمن خان
بشكل رساله
اى كوچك از
طرف مطبعه
الموسوعات
مصر بچاپ
رسيده است.
اين كتاب در
تحت شماره (MLCSN 97/777 – DS) در
كتابخانه
كانگرس
امريكا
موجود بوده
و ترجمه
پشتوى آن در
سال ( سيد ما
فيلسوف شرق
جمال الدين
افغاني در
فصل نخست
كتاب خويش در
مورد اصل و
فصل و معنا و
مبنا و ريشه
لغوى و
تاريخى كلمه
"افغان" بحث
نموده،
ميگويد: "
مردمان فارس
آنها را
افغان
ناميده و
علتش را اين
ميدانند كه
در اثناى اسير
شدن بدست (بخت
نصر) ناله و
فرياد
مينمودند. ناله
و فرياد را در
فارسى (افغان)
گويند....
گويندگان
عوام زبان
فارسى آنها
را (اوغان)
خطاب مينمايند...
مردم
هندوستان
آنها را (پتان)
مينامند،
بخشى از
قبايل
افغانى كه در
قندهار زيست
ميكنند خود
را (پشتون) و
(پشتان) مينامند....
و افغانهائى
كه در (خوست) و
(كرم) و (باجور)
زيست ميكنند
خود را (پغتو)
و (پغتان)
ميشمارند". سيدالسادات
ما مولانا
جمال در فصل
دوم كتاب خويش
مينويسد: "...
اين قوم از
قبايل
مختلفى
تركيب يافته
است كه عبارت
اند از
"غلجائى"،
"عبدل"،
"كاكر"،
"دزبرى"،
"يوسف زى"،
"مهمند"، "
افريدى"،
"بنگش" و شاخه
ديگرى كه خود
را بنام
مناطق سكونت
خويش مسمى
نموده اند،
چون "خوستى" و
"كرمى" و
"باجورى". قبايلى
كه در اينجا
از آنها نام
برديم
هركدام از
چند عشيره
تركيب يافته
است. بطور
مثال "غلجائى"
از شاخه هاى
هوتك و "توخى"
و "اوريا خيل"
تشكيل يافته
است... سپس هر
يكى از اين
عشاير بنوبه
خود به شاخه
هاى كوچكترى
تقسيم
گرديده كه هدف
ما در اينجا
نه ذكر نامها
و خصوصيتهاى
آنها است ونه
هم فرصت آنرا
داريم. همه
اين فروع و شاخه
ها در يك اصل
منتهى ميشود
كه پشتو" و "
پشتان"
ميباشد".
علامه جمال
الدين افغانى
در صفحه 19 كتاب
خويش
ميگويد:"
زبان
افغانها
پشتو نام دارد".
فصل
چهارم كتاب "
تتمة البيان
في تاريخ
الأفغان" كه
به عادات و
خصوصيات
مردمان كشور
ما تخصيص
يافته، با
اين فقره
آغاز گرديده
است: "...
بزرگترين
قوم اين كشور
"افغان" نام
دارد كه در
مناطق جنوب و جنوب
شرقى آن حيات
بسر مى برند.
اخلاق غالبه
اين گروه
كينه توزى و
بد خواهى و
انتقام و جنگ
و خصومت و
درگيرى برسر
پيش پا
افتاده ترين
امور ميباشد
كه سيماى
ظاهرى شان
بازتاب
دهنده خوب اين
خصوصيات است.
گرچه
"افغانها" در
پاره اى از
امور متصف به
حلم و
بردبارى اند
ولى در بيشتر
حالات چهره
هايشان ترش و
گرفته بوده و
كمتر اوقاتى
خنده بر
لبانشان نقش
مى بندد. خشونت
زبان و غلظت
آواز شان
دلالت بر
غلظت سرشت
شان مينمايد...
". اينكه
چرا سيد بزرگ
ما يكبار در
مقدمه كتاب
خويش از عزت
نفس و علو همت
و سازش
ناپذيرى
"افغانها" در
برابر
استعمار
انگليس سخن
گفته و آنها
را مى ستايد و
بار ديگر عين
همين دسته را
كينه توز،
خصومت پيشه و
داراى سرشت
خشن ميداند
بدين علت است
كه سيد جمال
الدين حكيمى
اجتماعى بود
كه مرزهاى
كوچك قبيله و
كشور خودش را
درنورديده و
آنچه را مى
ديد و يا
ميدانست،
بهمان شكل
ذكر مينمود.
حكيم بزرگ ما
معتقد بود كه
بايد هم از
قواى مثبت
جامعه خويش
آگاهى داشته
باشيم و هم از
نيروهاى
منفى آن.
نديده گرفتن
قواى منفى يا
خود دارى از
اشاره به
وجود آنها
راه هاى
تحول مثبت و
تغيير
سازنده را
مسدود نموده
و قافله
تكامل
اجتماعى را
متوقف مى سازد.
اگر اين سيد
بزرگ امروز
در ميان ما مى
بود، بطور
قطع هدف تهمت
و دشنام
فاشيزم
ديوانه قرار
ميگرفت و
شايد هم
بهمين لحاظ
بود كه
نتوانست در
جامعه خودش
بماند. به هر
حال آنچه نقل
گرديد نظر
سيد جمال
الدين
افغانى است
نه ديدگاه
نويسنده. در
ادبيات
سياسى
عبدالرحمن
خان هم
"افغانى" مرادف"پشتون"
و "پتان" است.
امير مذكور
در صفحه 186( تاج
التواريخ) مى
نويسد: "... من به
زبان افغانى
به همراهان
خود گفتم دور
مير بابا را
بگيريد". و
باز در صفحه 188
همين كتاب
هنگامى كه از
جنگهايش با مير
هاى بدخشان
صحبت ميكند،
ميگويد: "... من
به زبان
افغانى به
نوكر هاى خود
گفتم دروازه
جلو را متصرف
شوند"- اينكه
زبان افغانى
چه زبانى است
نياز به گفتن
ندارد- باز
در همين صفحه
ميگويد: "... اين
همان افغانى
است كه به او
دشنام
ميدادى".
عبدالرحمن
خان در صفحه 264
كتاب خويش
وقتى از جنگ
با هزاره ها
ياد ميكند،
ميگويد: "... بر
يكى از دسته
هاى لشكر
افغانى حمله
نمودند".
امير مذكور
در صفحه 272
شهكار
تاريخى خويش
هنگام صحبت
از
نورستانيها
مينويسد: "...
اين طايفه
اين قدر وحشى
بودند كه
زنهاى خود را
با ماده گاو
هاى افاغنه
اطراف
معاوضه
مينمودند".
در صفحه 40 اين
كتاب آمده
است: "... امير
بخارا مايل
بود كه ببيند
افغانها با
اهالى
بدخشان
چگونه رفتار
مينمايند".
خلاصه سخن
اينكه در
صفحه 86 تاج
التواريخ به
بسيار و ضاحت
ميخوانيم: "...
طوايف تاجك و
عرب و افاغنه
قديم و هزاره
را براى خود
مجزى نموده..".
امير
عبدالرحمن
خان هرگاه
ميخواست از
ملت واحد
كشورش ياد
نمايد از آن
بنام "ملت
افغانستان"
ياد مينمود
چنانچه در
صفحه 226 تاريخ
او ديده
ميشود. در اين
شكى وجود
ندارد كه
كشورى بنام
افغانستان
در اين دو قرن
اخير عرض
وجود نمود كه
گاهى بنام
"افغانستان و
تركستان" ياد
مى شد و زمانى
هم بنام"افغانستان
و ممالك
محروسه آن"
(در آن زمان ممالك
بر ولايتهاى
بزرگ نيز
اطلاق
ميگرديد)، ولى
اين بدان
معنا نيست كه
از گذشته هاى
دور قبيله اى
به اين نام در
اين سرزمين
وجود نداشته
است. كلمه
"افغان"
قرنها پيشتر
از ايجاد
كشورى بنام
"افغانستان"
وجود داشته
است كه كتاب
حدود العالم
كه بيشتر از
هزار سال از
تأليف آن
ميگذرد و
تاريخ يمينى
و تاريخ
فرشته و ابو
ريحان
البيرونى و
ابن بطوطه،
همه و همه از
قبيله اى
بنام "افغان"
ياد نموده اند.
دايرة
المعارف
بريتانيا
واژه
"افغان" را
در جلد اول
چاپ در
گذشته ها
كلمات
"افغان" و
"پشتون" و
"پتان" را به
يك معنى
استفاده
مينمودند. در
اين ارتباط
لازم ميدانم
تا بيتى از
افغان لودى
را در اينجا
ذكر نمايم كه
مرحوم
عبدالحى
حبيبى نيز
آنرا در صفحه 219
" تاريخ
افغانستان
در عصر
گورگانى هند"
نقل نموده
است. افغان
لودى ميگويد: نهــان
تخــم مهــر
پتـان زاده
را به دل
كشتم از سينه
افغان برآمد در
اينجا ديده
ميشود كه
مرحوم افغان
لودى از كلمه
"افغان" سه
معنى مختلف
را اراده
ميكند. در
ادبيات كهن
فارسى هم
گاهگاهى لفظ
"افغان" ذكر
شده است كه از
آن جمله در
شاهنامه
فردوسى لفظ
"افغان" چند
بار تكرار
شده و در بيتى
كه ذيلا نقل
ميشود،
مانند لاچين
و كرد و بلوچ
از جمله
كوچندگان
خوانده شده
اند: نشسته
در آن دشت
بسيار كوچ ز
افغان و
لاچين و كـــــرد
و بلوچ همه ما
ميدانيم كه
يكي از محله
هاي مشهور
شهر كابل « ده
افغانان»
ناميده مي
شود،
همانطورى كه
در شهر فيض
آباد بدخشان
محله اى بنام
"گذر افغانى"
وجود داشته
چنانچه در
نقاط ديگر
كشور هم چنين
تسميه هائى
بچشم ميخورد
كه اين خود بر
خصوصيت اين
اسم دلالت
مينمايد، زيرا
در كشورى كه
همه افراد آن
از نظر قومى
افغان باشند
اطلاق اين
اسم بر محله
هاى خاصى بى معنى
است. تعميم
نام يك قوم يا
يك خانواده
حاكم بر كشور يا
ملتى، چيز
تازه يي نيست.
اروپاييان
در عصر مادها
همه ايرانيان
را «ماد»، در
عصر هخامنشي
و ساساني «پارسي»
و در عهد
اشكانيان
«پارت»
ناميدند و عربها
هم به تقليد
از يوناني ها
و رومي ها يا
به سبب
تماسهاي
نزديكتري
كه با ايالت
فارس داشته
اند، مردم
ايران را
فارسي و
كشورشان را
فارس ميخواندند.
فارسى
زبانان نيز
خود چنين
نامگذاري
هايي كرده و
تسميه «تازي»
كه از دوره
ساساني به
عربها اطلاق
مي شود، از
نام قبيله
«طي» گرفته شده
كه در
همسايگي
ايرانيان مي زيستند
و سپس به همه
عربها اطلاق
گرديد. خلاصه
سخن اينكه
"افغان" نام
يكى از اقوام
عزيز كشور ما
است كه در
مناطق جنوب و
جنوب شرق
افغانستان
مسكن گزين
اند. در اين
شكى نيست كه
"افغان" يكى
از اقوام
اصيل، با
شهامت و عزيز
كشور ما و
طيفى از
منشور زيباى
ملت ما و نقشى
در موزائيك
تاريخ ما است.
در اين هيچ
شبهه اى وجود
ندارد كه
"افغانها"
داراى افتخارات
بزرگ تاريخى
اند. ولى در
اين هم شكى
نيست كه هويت
يك قبيله را
نميتوان
بزور سلاح و
حكومت و
سرتنبگى و
جعل بر همگان
تعميم بخشيد.
در عصر
انفجار هويتها،
قرن خود
آگاهى ها و
دوران
دولتهاى ملى
جائى براى
هويتهاى
مسلح و
تحميلى
نگذاشته اند. ولى با
وجود همه
آنچه گفته
آمديم،
تغيير اسم
"افغانستان"
از جمله
اولويتهاى
مردم و كشور
ما نيست. ولى
اگر اين اسم
بهانه اى
براى انحصار
طلبى، حذف
هويت ديگران،
بريدن با
تاريخ و
مدنيت بسيار
كهن و ريشه
دار اين
سرزمين و
تحميل هويت
يك قبيله بر
همه ساكنان
اين مرز وبوم
قرار گيرد در
آن صورت تغيير
اين نام بايد
در مقدمه
اهداف
رهروان عدالت
ملى و مساوات
انسانى قرار
گيرد. همچنان
بايد در خاطر
داشت كه
اختيار و يا
تغيير اسم
كشورها از
حقوق مسلم
ملتها است،
خصوصا وقتى
اين نام از
سوى ديگران
بر آن اطلاق
شده باشد (
كلمه
افغانستان
بعنوان نام
رسمى كشور
بار اول در
سال 1801 ميلادى
در معاهده اى
بين
انگلستان و
ايران در
باره دولت
درانى بكار
رفت ولى
بعنوان
سرزمين سكونت
افغانها
براى نخستين
بار توسط
سيفى هروى در
تاريخ هرات
بكار برده
شده است كه
منظور وى از
اين كلمه
مناطق جنوب و
جنوب شرق
افغانستان و
صوبه سرحد
كنونى پاكستان
بوده است). از
طرف ديگر
بايد در نظر
داشت كه نام
كشور وحى
منزل نيست تا
ما در تغيير
آن صلاحيتى
نداشته
باشيم. خلاصه
سخن، آنهائى
كه بجاى لفظ
افغانى، لفظ
افغانستانى
را بكار مى
برند نه
اشتباه
ميكنند و نه
هم گناه.
اشتباه نميكنند
بخاطر اينكه
موقف شان
همنوا با حقايق
تاريخى و
اجتماعى
كشور شان است
و گناهگار به
اين لحاظ
نيستند كه
الحمد لله
هيچكسى تا هنوز
خواهان
تجزيه كشور
يكپارچه
افغانستان نشده
است. دعوت
بسوى تجزيه،
برادر كشى،
مزدورى،
اختلاف
افگنى و تفوق
طلبى خيانتى
ملى است ولى
كتمان
هويتهاى
قومى و ذوب
هويت همه اقوام
و گروه ها در
يك قوم و
قبيله
جنايتى
انسانى
بحساب مى آيد.
آرى! انسان
صالح و
وارسته شخصى است
كه نه به
خيانت ملى
دست مى يازد و
نه هم به جنايت
انسانى. عده اى
را باور بر
اينست كه
ريختن ده ها
هزار پاكستانى
مقيم صوبه
سرحد بر سر
مردم بيدفاع
و مظلوم ما در
عهد حيوانات
ما قبل تاريخ
كه خود را
طالبان
ناميدند و
مداخلات
افسران
پشتون تبار(
آى اس آى) ريشه در
همين غموض و
مغشوشيت
دارد. زيرا به
عقيده آنها
همين تسميه
بود كه رنگ
سياه تجاوز
عريان و
ظالمانه
كشورى ديگر
را از نظر
سياسى كم رنگ
ساخته و در
نتيجه عده
زيادى از
هموطنان ما
در حالى كه
ميديدند بر
سر زن و كودك
هموطنان شان
در شمالى و
هزاره جات و
مزار و هرات و
تخار و جلال
آباد و... چه
ميگذرد ولى
با آن هم هويت
ملى شان طورى
كه در لحظات
تجاوز به
فوران و
غليان مى آمد،
اين بار
تكانى
نخورده، سرد
و خاموش ماند. خلاصه
سخن اينكه هويت
ملى را
نميتوان از
راه جعل
حقايق
آفتابى،
تحميل،
سرتنبگى،
دشنام، تهمت
و طفره رفتن
از حقايق
ايجاد نمود.
زمامداران
كورمغز ما
بايد سالها
قبل در فكر حل
انسانى و
عادلانه اين
مسئله مى
بودند كه
نبودند. كار
هائى را هم كه
انجام دادند
بجاى حل مشكل
هويتى ما، گره
ديگرى برآن
افزوده و در
نتيجه هويتى
ناقص و غير
قابل تعريف و
مغشوشى را
براى ما
بميراث گذاشتند.
هويت معيوب
ملى ما سخت
نيازمند
بازسازى است.
در راستاى
اين بازسازى
سرنوشت ساز،
پاسخ به اين
دو پرسش،
بسيار مهم و
اساسى است: "
ما كيستيم و
اينجا كجاست؟".
|
|