|
|
اندیش میخوا
هم چیزی بگویم میخوا
هم چیزی بگویم
ولی
نمی توانم جون
در سرزمینی بدنیا
آمده ام که
بهار را
بدارمیکشند و
روشنائی و
انچه از جنس
روشنائی است
را میخکوب
کرده اند روز
که جرئت خو د نمائی
ندارد و آینده
از آمدن هراس در
انجا شبانی
را به گرگان
داده اند و
زبان گوسفندانرا
بریده اند و
اواز موسیچه
را فقط
گربه ها
قادرند
بشنوند وبس و
کوچ
قانونیست برای
غچی ها و حیف
پروانه که در
انتظار
خواهد مرد ا چه
میتوانم
بگویم و
گفتند شب هم زیباست
بلی
ولی در کنار ساحل در
روشنائی
کمرنگ ولرزان
میخانه ها و نه در
ویرانه های
که حتی
ویرانه هم از
ان شرم دارد و
باز شنیدیم اگر
چشم روشن بین باشد
و
بخت یار افسوس
که بخت
را در قله ها یخزده
و
تابستانرا
در دریا غرق
کرده اند و از
بس تاریکی دیده
ایم قدرت
تشخیص را از دست
داده ایم ولی
برای ماکه روز
هم شب است و از
شب چه میتوان
انتظار داشت نه
که ما تیره بختان
عالمیم و
باید رنج همه را
بردوش کشیم این
طور نیست |
|