Andesh-a.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندیش

 

میخوا هم چیزی بگویم

 

میخوا هم چیزی بگویم

ولی نمی توانم

جون در سرزمینی بدنیا آمده ام که بهار را بدارمیکشند

و روشنائی و انچه از جنس روشنائی است را

میخکوب کرده اند

روز که جرئت خو د نمائی ندارد و

آینده از آمدن هراس

در انجا شبانی را به گرگان داده اند

و زبان گوسفندانرا بریده اند

و اواز موسیچه را

 فقط گربه ها قادرند بشنوند وبس

و کوچ قانونیست برای غچی ها و  حیف پروانه که در انتظار خواهد مرد ا

 چه میتوانم بگویم

و گفتند شب هم زیباست

بلی ولی در کنار ساحل

در روشنائی کمرنگ ولرزان میخانه ها

و نه

در ویرانه های که حتی ویرانه هم از ان شرم دارد

و باز شنیدیم

اگر چشم روشن بین باشد

و بخت یار

افسوس که

بخت را در قله ها یخزده

 

و تابستانرا در دریا غرق کرده اند

و از بس تاریکی دیده ایم

قدرت تشخیص را از دست داده ایم

ولی برای ماکه روز هم شب است   

و از شب چه میتوان انتظار داشت

نه که ما تیره بختان عالمیم

و باید رنج همه را بردوش کشیم

این طور نیست

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home