فروغ فرخزا
د سرکش ترین
بانوی
شعرسده ی بیستم
میلادی است.
اوسنت شکن
جامعه ی ادبی
ایران
درگستره ی
زبان فارسی
بود، هرچند
که با عمربسیا
رکوتاه؛
شتابناک آمد
وزود هنگام
بسررسید؛
اما راه ورسم
او درشعر
فارسی و نقش
اودرآفرینش
هنری
هنوزقافله ی
نو سخنی
درشعر امروز
زنان درزبان
فارسی را
ساربانی
میکند.
این
سرایشگرآرامش
ناپذیرسخنور
باآنکه درنا
آسودگی
جانکاه
زیست، اما
بهرروی
بیشترین تولید
اندیشه
درسرزمین
شعرامروز
فارسی را
دارد. هوای
بسته و زیستن
گاه
سرزنشگردرباهمی
دشوار
وسوزنده ی یک
خانواده
نظامی، فروغ
را بسوی ایستایی
وپویایی
یکسره راند.
اوهرگزازنزدیکان
و بستگان
آفرین نشنید
وازسوی کسی
نیزرنگ
مهردرتیرکش
های نشانه
براو
پدیدارنیامد.
دریغا که زندگی
کوتاهش هم با
غم غربت او
درخانواده
پی میشد وهم
پیرامونیان
با اینبانوی نادره
سخن بیگانگی
میکردند.
فروغ در 1313 هش
چشم به باغ
هستی و زندگی
گشود،کودکی و
نوجوانی را
درخیالات
هوایی
وکودکانه
سرکرد، پس از 13
سالگی اندک
اندک مورد بی
مهری بزرگان
خانواده قرارمیگرفت.
پدرش سرهنگ
نظامی؛ اما
شعردوست وذوقی
بود. نسبت
یافتن مادرو
پدر به
ارزشهای باوری
آنان و بی
میلی فروغ به
آن ارزشها؛
آغاز همان
ناسازگاریهایی
شد که به مرگ
او انجامید.
درشانزده
سالگی با
پرویزشاپورکه
یازده سال
ازاو
بزرگتربود
ازدواج
نمود، این ازدواج
میتوانست
معنای گریز
ازخانواده
را نیز داشته
باشد.درهژده
سالگی ( 1331 )
مادرشد وپس
ازتولد پسرش
کامیاردر 1334 هش
ازشوهرش
جداشد. رنجنامه
ی غربت فروغ
درخانواده
برای هرآشنای
نام او روشن
است، اما هیچ
رنجی
نتوانست اورا
ازپروردگیها
وورزیدنهای
شعرآموزی
بازدارد. او
شعر میسرود
وبا شعر
اندیشه های
زن ایران را
بزبان مدرن
بازمیگفت و
نسل خویش را
بدوران
آینده
راهداری
میکرد.
درهمان نا
سازگاری
روزگار یعنی
سال 1331 نخستین
دفترسروده های
فروغبنام اسیر؛
که قهرمان
این مجموعه
خود اوست چاپ
شد.در 1336
دومین
دفتراو بنام
دیوار
دراختیار
دوستداران
شعر قرارگرفت،درسال 1338
دفترعصیان
راپدید آورد
و در1341 با
دستیابی
برقدرت شعری
خویش دفتر
تولدی دیگر
را به شعر
امروز فارسی
پیشکش نمود.
روزگارجدایی
ودشواریهای
تنهایی
نتوانست
اورا دراندیشه
کردن و سرودن
دچارگسست و
ناتوانی
بسازد.
شاملو،
اخوان،
نادرپور،
سهراب و
مشیری همتایان
او بودند،
فروغ با
توانایی
انکار ناشدنی
یکسره با همه
ی شاعران
همروزگار
خویش پهلو میداد
و
درکارسرایش
تازه ترین
آفریده هایبی گذشته
سرامد بود.
پنجـره
یک
پنجره برای
دیدن
یک پنجره
برای شنیدن
یک پنجره که
مثل حلقه ی
چاهی
در انتهای
خود به قلب
زمین میرسد
و باز میشود
به سوی وسعت
این مهربانی
مکرر آبی رنگ
یک پنجره که
دست های کوچک
تنهایی را
از بخشش
شبانه ی عطر
ستاره های
کریم
سرشار میکند
و میشود از
آنجا
خورشید را به
غربت گلهای
شمعدانی
مهمان کرد
یک پنجره
برای من
کافیست
من از دیار
عروسکها می
ایم
از زیر سایه
های درختان
کاغذی
در باغ یک
کتاب مصور
از فصل های
خشک تجربه
های عقیم
دوستی و عشق
در کوچه های
خکی معصومیت
از سال های
رشد حروف پریده
رنگ الفبا
در پشت میز
های مدرسه
مسلول
از لحظه ای که
بچه ها
توانستند
بر روی تخته
حرف سنگ را
بنویسند
و سارهای
سراسیمه از
درخت کهنسال
پر زدند
من از میان
ریشه های
گیاهان
گوشتخوار می
ایم
و مغز من هنوز
لبریز از
صدای وحشت
پروانه ای
است که او را
دردفتری به
سنجاقی
مصلوب کرده
بودند
وقتی که
اعتماد من از
ریسمان سست
عدالت آویزان
بود
و در تمام
شهر
قلب چراغ های
مرا تکه تکه
می کردند
وقتی که چشم
های کودکانه
عشق مرا
با دستمال
تیره قانون
می بستند
و از شقیقه
های مضطرب
آرزوی من
فواره های
خون به بیرون
می پاشید
وقتی که
زندگی من
دیگر
چیزی نبود
هیچ چیز بجز
تیک تک ساعت
دیواری
دریافتم
باید باید
باید
دیوانه وار
دوست بدارم
یک پنجره
برای من
کافیست
یک پنجره به
لحظه ی آگاهی
و نگاه و سکوت
کنون نهال
گردو
آن قدر قد
کشیده که
دیوار
رابرای
برگهای جوانش
معنی کند
از اینه بپرس
نام نجات
دهنده ات را
ایا زمین که
زیر پای تو می
لرزد
تنها تر از
تو نیست ؟
پیغمبران
رسالت
ویرانی را
با خود به قرن
ما آوردند ؟
این انفجار
های پیاپی
و ابرهای
مسموم
ایا طنین
اینه های
مقدس هستند ؟
ای دوست ای
برادر ای
همخون
وقتی به ماه
رسیدی
تاریخ قتل
عام گل ها را
بنویس
همیشه
خوابها
از ارتفاع
ساده لوحی
خود پرت
میشوند و می
میرند
من شبدر چهار
پری را می
بویم
که روی گور
مفاهیم کهنه
روییده ست
ایا زنی که در
کفن انتظار و
عصمت خود خک
شد جوانی من
بود ؟
ایا دوباره
من از پله های
کنجکاوی خود
بالا خواهم
رفت
تا به خدای
خوب که در پشت
بام خانه قدم
میزند سلام
بگویم ؟
حس میکنم که
وقت گذشته ست
حس میکنم که
لحظه سهم من
از برگهای
تاریخ است
حس میکنم که
میز فاصله ی
کاذبی است در
میان گیسوان
من و
دستهای این
غریبه ی
غمگین
حرفی به من
بزن
ایا کسی که
مهربانی یک
جسم زنده را
به تو می بخشد
جز درک حس
زنده بودن از
تو چه می
خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه
پنجره ام
با آفتاب
رابطه دارم
فروغ
در 1337 بدنیای
سینما
روکرد، او با
یافتن نقش زن
محوری در فلم
" یک آتش " که
از سوی
گلستان فلم
تهیه شد، پایش
را در کفشهای
هنر هفتم (
سینما ) قالب
ساخت.او در چند
فلم دیگر نیز
جایگاه فرد
نخست زن را
داشت، اما در
سینما ظهور
او هماورد شعرش
نبود.فروغ با
همان ذهن سرشار
وباور
پولادین به
نو گرایی و
سبک خاص
خویش، در راه
پیشبرد شعر
فارسی امروز
به سوی آینده
که خود از آن
محروم ماند،
بسیار
جانفشانی
نمود.اورا
بیگمان از بزرگان
شعر اروز
ایران واز
شاعرترین
زنان زبان
فارسی
میشناسند.امادر
33 سالگی با چند
سروده ی بی
سرنوشت،
سرنوشت
دیگری برایش
رقم خورد.
فروغ در 24 بهمن (
دلو ) در اثر
حادثه
ترافیکی در
یک تصادم وحشتناک
جان باخت وبا
آرزوهای
نیمهوناتمام
خود به زیر
خاک رفت.روانت شاد
ای بانوی شعر
امروزفارسی !
پرنده
مردنی است
دلم
گرفته است
دلم گرفته
است
به ایوان می
روم و
انگشتانم را
بر پوست
کشیده ی شب می
کشم
چراغ های
رابطه
تاریکند
چراغهای
رابطه
تاریکند
کسی مرا به
آفتاب
معرفی
نخواهد کرد
کسی مرا به
میهمانی
گنجشک ها
نخواهد برد
پرواز را به
خاطر بسپار
پرنده مردنی
ست
آفتاب
می شود
نگاه کن
که غم درون
دیده ام
چگونه قطره
قطره آب می
شود
چگونه سایه
سیاه سرکشم
اسیر دست
آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم
خراب می شود
شراره ای
مرا به کام می
کشد
مرا به اوج می
برد
مرا به دام
میکشد
نگاه کن
تمام آسمان
من
پر از شهاب می
شود
تو آمدی ز
دورها و
دورها
ز سرزمین عطر
ها و نورها
نشانده ای
مرا کنون به
زورقی
ز عاجها ز
ابرها بلورها
مرا ببر امید
دلنواز من
ببر به شهر
شعر ها و
شورها
به راه پر
ستاره ه می
کشانی ام
فراتر از
ستاره می
نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره
سوختم
لبالب از
ستارگان تب
شدم
چو ماهیان
سرخ رنگ ساده
دل
ستاره چین
برکه های شب
شدم
چه دور بود
پیش از این
زمین ما
به این کبود
غرفه های
آسمان
کنون به گوش
من دوباره می
رسد
صدای تو
صدای بال
برفی
فرشتگان
نگاه کن که من
کجا رسیده ام
به کهکشان به
بیکران به
جاودان
کنون که
آمدیم تا به
اوجها
مرا بشوی با
شراب موجها
مرا بپیچ در
حریر بوسه ات
مرا بخواه در
شبان دیر پا
مرا دگر رها
مکن
مرا از این
ستاره ها جدا
مکن
نگاه کن که
موم شب براه
ما
چگونه قطره
قطره آب
میشود
صراحی سیاه
دیدگان من
به لالای گرم
تو
لبالب از
شراب خواب می
شود
به روی
گاهواره های
شعر من
نگاه کن
تو میدمی و
آفتاب می شود
هدیه
من
از نهایت شب
حرف میزنم
من از نهایت
تاریکی
و از نهایت شب
حرف میزنم
اگر به خانه
من آمدی برای
من ای مهربان
چراغ بیار
و یک دریچه که
از آن
به ازدحام
کوچه ی
خوشبخت
بنگرم
تولدی
دیگر
همه
هستی من ایه
تاریکیست
که ترا در خود
تکرار کنان
به سحرگاه
شکفتن ها و
رستن های
ابدی خواهد
برد
من در این ایه
ترا آه کشیدم
آه
من در این ایه
ترا
به درخت و آب و
آتش پیوند
زدم
زندگی شاید
یک خیابان
درازست که هر
روز زنی با
زنبیلی از آن
می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست
که مردی با آن
خود را از
شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی است که
از مدرسه بر
میگردد
زندگی شاید
افروختن
سیگاری باشد
در فاصله
رخوتنک دو
همآغوشی
یا عبور گیج
رهگذری باشد
که کلاه از سر
بر میدارد
و به یک رهگذر
دیگر با
لبخندی بی
معنی می گوید صبح
بخیر
زندگی شاید
آن لحظه
مسدودیست
که نگاه من در
نی نی چشمان
تو خود را
ویران می سازد
و در این حسی
است
که من آن را با
ادرک ماه و با
دریافت ظلمت
خواهم آمیخت
در اتاقی که
به اندازه یک
تنهاییست
دل من
که به اندازه
یک عشقست
به بهانه
های ساده
خوشبختی خود
می نگرد
به زوال
زیبای گلها
در گلدان
به نهالی که
تو در باغچه
خانه مان
کاشته ای
و به آواز
قناری ها
که به
اندازه یک
پنجره می
خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که
آویختن پرده
ای آن را از من
می گیرد
سهم من پایین
رفتن از یک
پله متروکست
و به چیزی در
پوسیدگی و
غربت واصل
گشتن
سهم من گردش
حزن آلودی در
باغ خاطره
هاست
و در اندوه
صدایی جان
دادن که به من
می گوید
دستهایت را
دوست میدارم
دستهایم را
در باغچه می
کارم
سبز خواهم
شد می دانم می
دانم می دانم
و پرستو ها در
گودی
انگشتان
جوهریم
تخم خواهند
گذاشت
گوشواری به
دو گوشم می
آویزم
از دو گیلاس
سرخ همزاد
و به ناخن
هایم برگ گل
کوکب می چسبانم
کوچه ای هست
که در آنجا
پسرانی که به
من عاشق
بودند هنوز
با همان
موهای درهم و
گردن های
باریک و
پاهای لاغر
به تبسم
معصوم
دخترکی می
اندیشند که
یک شب او را
باد با خود
برد
کوچه ای هست
که قلب من آن
را
از محله های
کودکیم
دزدیده ست
سفر حجمی در
خط زمان
و به حجمی خط
خشک زمان را
آبستن کردن
حجمی از
تصویری آگاه
که ز مهمانی
یک اینه بر
میگردد
و بدینسانست
که کسی می
میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در
جوی حقیری که
به گودالی می
ریزد مرواریدی
صید نخواهد
کرد
من
پری کوچک
غمگینی را
می شناسم که
در اقیانوسی
مسکن دارد
و دلش را در یک
نی لبک چوبین
می نوازد
آرام آرام
پری کوچک
غمگینی که شب
از یک بوسه می
میرد
و سحرگاه از
یک بوسه به
دنیا خواهد
آمد