
نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

|
ادبیـــــات -
نثــــری
|
|
نوشته شده توسط میر احمد لو مانی
|
|
چهارشنبه ، 21 مرداد 1388 ، 07:34 |
|
بنام خداوند ارغند آب، سرکش و کف الو د سر به صخره ها کوبیده و از میان در ه های پر پیچ و خم و کوه های سر به فلک کشیده بدون وقفه و به گونه خستگی نا پذیر، مسیر دایمی خویش را می پیمود! و برای اهالی منطقه، این رود چه در هنگام بهار، آنگاه که، عصیان می نمود ه و رنگ عوض میکرده،
عاصی و عاصی تر، سر به صخره و سنگ می کوبیده، و چه در هنگام تابستان و پائیز که، پاکیزه و پاکیزه تر گردیده و آرام، آرام به رقص و تنازی مسیر دایمی خویش را می پیمود ه، در هر حالت همواره منبع خیر و برکت بوده است! و هر گاه، ارغند آب رو به ضعف رفته است، وحشت ی برروح و روان اهالی منطقه مستولی گردیده است! ارغند آب است و حاشیه ان مملو از درخت های گوناگون، اخ...خدای من چه توت و زرد الو یی و....ارغند آب است و حاصل دست رنج عظیمی از انسان های زحمت کش و خیر اندیش! و شعار چنین است: دیگران کاشتند و ما خوردیم. ما میکاریم تا، دیگران بخورند.
آن روز از میان انبوهی از درختان پر میوه دو مرد، از کنار رود ارغند آب به آهسته گی دور گردیده و از سینه کوهی سیاه و سر به فلک کشیده، شروع به بالا رفتن نمودند! از سرو وضع شان پیدا بود که، گرمی هوا خسته شان کرده است! به هر اندازه که از سینه کوه، از میان انبوهی از تخته سنگ ها و صخره، بالا و بالا تر میرفتند، در یا آرام و باوقار تر به مشاهده می رسید! راه باریک و پیاده رو ی، پر پیچ و خم از سینه کوه، به بالا ادامه یافته بود و به هر اندازه که، ان هر دو به بالا و بالاتر صعود مینمودند منظره پایین، زیبا، و زیبا تر جلوه می نمود! مسیر تداوم پر پیچ و خم دریا به رنگ کبود و درختان حاشیه ان تا دور دستها نمایان بود و...... ان ها بعد از طی نمودن مسافت ی از راه، بر سینه یی تخته سنگ بزرگی نشستند تا، نفسی تازه نمایند! در ان پائین در پیچ و خم دره هوا گرم و تفدیده بود، اما این جا بر عکس نسیم خنک و جان بخشی میوزید و سر و صورت ادمی را به نوازش میگرفت! از ارتفاعات مسیر عبور و حرکت ارغند آب، به گونه یی شیار سربی رنگ با حاشیه سبز تا در دست ها، به مشاهده می رسید! هر دو مرد به یک چیز می اندیشیدند، به بیوه زیبا و جوانی که ساعات قبل وی را در میان یکی از این دره های سرسبز و دل نشین، دیده بودند! ان ها در هنگام عبور از ان جا، جهت رفع خستگی و تشنه گی، از پیر ه زنی چای خواسته بودند و پیر زن نیز که میدید ان ها مسافر و غریبه اند بر اساس رسم منطقه، شوق مندانه به ان ها چای و نان داده بود! در ضمن صرف چای پیر زن از مقصد ان ها پر سیده بود! و هر دو مرد با خنده جواب داده بودند که: ما - (صفحه دوم ) - - ما دنبال زن میگردیم، هوس داماد شدن به سر مان زده است و..... بعد از خنده و شوخی و بذله گویی ها... بالاخره، پیر ه زن گفته بود که: از طالع خوب تان در ده مان بیوه یی هست که به زیبا یی ماه میماند و...... وی با مهارت و تر دستی، زمینه دیدن زن جوان را برای مردان مهیا، کرده بود! و حتی راجع به این مسئله صحبتها یی نیز با خوانواده زن انجام، داده بود! - صحبت های مقدماتی بین مرد ها و خوانواده زن جوان، نیز رضایت بخش برای طرفین بوده است و.... - - بعد از مقداری رفع خستگی، مرد اول به رفیقش: -: احمد علی خان اگر او را برای من، میگذاشتی، حقیقتاً جوانی کرده بودی و...... احمد علی به رفیقش: -: قمبر! من و تو که توافق کردیم.... و از همه مهمتر حالا پیر ه زن مرا داماد معرفی کرده..... حالا دیگر دیر شده، گذشته از ان، زن و دختر که کم نیست و من و تو هم که ماشاءالله کم، مسلک ی نیستیم، شکار کردن را بلد هستیم، از این کرده مقبول تر اش را برایت پیدا میکنیم و............. و.... هر دو مرد بعد از خنده مختصری سکوت نمودند! احمد علی برای لحظه یی در فکر عمیقی فرو رفته بود! وی از طرف رفیقش دل نگرانی نداشت، بلکه نگرانی وی از این بود که، در خانه، زن جوان اش را چگونه برای انجام این کار، متقاعد بنماید، تا وی به ازدواج دوم، احمد علی رضایت بدهد! قمبر با زیره کی تمام، فکر رفیقش را خوانده بود! با شیطنت خاص صورت اش را روبروی رفیقش قرار داده، با شوخ طبعی گفت: - احمد علی بچیم! باز چی غم گرفتی تازه داماد؟؟ ها..ها....ها...... احمد علی: - خانه، خانه را چگونه قناعت بدهم؟؟ قمبر سنگی کوچکی را گرفته و با قدرت تمام ان را تا به دور دست ها، پرتاب نموده و بعد دوباره پهلوی رفیقش نیم خیز، نشست! بچیم، این که برای من و خودت به ساده گی اب خوردن میماند، موضوع طفل هایت را در میان بگزار خودش با فرق میدود، و.. گذشته از ان به زن طایفه نباید ان قدر فرصت داد، تا در امورات ما مرد ها دخالت نماید و..... - هر دو رفیق، نزدیکی های غروب، به منطقه خودشان رسیدند! جای که ان ها زنده گی مینمودند، نسبتا هموار بود، این جا از دریا ارغند آب و دره ها ی پیچ اندر پیچ اش و از انبوهی، از درختان تنگ به هم چسپیده اش، خبری درکار نبود و.... ان شب احمد علی با مادرش خلوت نموده و تا نا وقت های شب راجع به موضوعی صحبت نمودند و در نهایت، هر دو راضی از صحبت ها، در بستر های شان رفتند! وقتی احمد علی در بستر اش رفت، دید همسرش هنوز نه خوابیده است! - ان ها، چند سالی شده بود که، باهم ازدواج کرده بودند! اما، از قضا بد روز گار فرزندان نرینه این زوج بعد از تولد، در جریان یکی دو سال اول، میمردند! دوستان و اقارب به احمد علی توصیه کرده بودند که، اگر وی دوباره ازدواج نماید، فرزندانش زنده خواهد ماند! مناطق هزاره نشین افغانستان، تابستان شبهای زیبایی دارد! اکثرا فامیل ها و به خصوص زوج های جوان، تمام ایام تابستان، شب هایش را در پشت بام ها و یا در صفه یی پیشروی خانه در فضای باز، میخوابند! هوای دل انگیز، آسمان پر ستاره، راه کهکشان شیری روشن و گاهی خرامیدن مهتاب همرا با صدای پی گیر جیرجیر ک ها، منظره دل انگیز و عاشقانه یی شبهای ان جا است و....... احمد علی پهلوی زنش در بستر دراز کشید،....... زن و شوهر، هر دو، خاموشانه، لحظاتی به آسمان و ستاره ها خیره گشتند، تا این که احمد علی سکوت موجود را در هم شکست: - شفیقه جان میخواهم یک موضوع مهم و حیاتی را با تو در میان بگذارم، امیدوارم تا هم خودت را و هم مرا درک نمایی! شفیقه با صدای نرم و مهربانانه به شوهرش: - -احمد جان بگو! چی میخواهی! و بعد با خنده شوهرش را بغل نموده و آهسته در گوشش گفت: - نی که میخواهی زن بگیری؟! احمد علی غمگینانه و جدی به صحبت هایش ادامه داد: - تا حالا چند تا از طفل های مارا، خدا از ما گرفته است! اگر وضعیت همین طوری ادامه پیدا کند چی،؟ شفیقه! شفیقه در یک لحظه تمام رگ، رگ وجود اش به آتش کشیده شد، و به یادش آمد که تا حالا چندین طفل نوزادش را به خاک سپرده اند، در مقابل این درد میخواست فریاد بزند، صورت اش را چنگ بکشد و.... اما با هوشیاری کامل، دریای طوفانی درون اش را، آرام نموده و به شوهرش گفت: - خدا مهربان است! آقا سید مهاجرین گفته که بعد از این دعا، انشاالله بچه ها زنده میمانند و.... احمد علی در حال که زنش را به نوازش گرفته بود، گفت: - شفیقه جان همه دوستان میگویند که، اگر، تو اجازه بدهی و من دوباره زن بگیرم، ان وقت بچه ها زنده میمانند و.......دردی تمام وجود و رگ، رگ شفیقه را به آتش کشید، دیگر مرگ طفلان اش را فراموش کرده بود، بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر گردید، خدای من چی اشک تلخی و..... - احمد علی در ان تاریکی های شب یا اشک های شفیقه را ندید، ویا هم اینکه، نه خواست تا ان را ببیند! صورت اش را بر گرداند و، وا نمود کرد تا میخواهد بخوابد و..... - فردای ان روز، مثل هر روز دیگر، کار و زنده گی روزانه به درون ده، آغاز، گردید! کار شاق! اما بی حاصل اما برای شفیقه زنده گی مثل گذشته آرام و بدون دغدغه خاطر نبود! تشویش ی توام با نا امیدی روح و روان وی را همچون موریانه یی به خوردن گرفته بود و....... زن قمبر، رفیق احمد علی عمه شفیقه بود و هر گاه در تنگنا ها، شفیقه همچون مونس مطمئن به وی مراجعه مینمود! ان روز نیز، منتظر فرصت مناسب بود، تا نزد عمه اش برود! نزدیک های غروب بعد از فراغت از کار های روزانه، فرصت برایش مساعد گردید تا به عمه اش سری بزند! شفیقه در زمان کوده کی، مادرش را از دست داده بود و همین عمه برای وی همواره حکم مادر را داشته بوده است لذا به مجرد دیدن وی سر را بر سینه اش گذاشته و تلخ گریست! عمه که از شوهرش قمبر همه چیز را میدانست، شفیقه را در بغل گرفته و به نوازش گرفت! ان ها مدت طولانی را باهم صحبت نمودند! و.......... بعد از صحبت ها، شفیقه ارام و خونسرد به طرف خانه اش برگشت! عمه به وی گفته بود: - مقاومت و لجاجت بی فایده میباشد! احمد علی و مادرش تصمیم گرفته اند! مخالفت تو، هیچ دردی را در مان نمی کند بلکه به ضرر خودت تمام میشود! تو با تمام این تلخی ها باز هم بخند و...... و در غیر ان طلاق خواهی شد! ادم بمیرد بهتر است تا لکه و ننگ طلاق را به خانه پدر با خود ببرد و..... و شفیقه ایام کوده کی اش را در یتیمی در خانه پدر، گذرانیده بود و خاطرات تلخی از ان جا داشت، بر همین اساس راه بازگشت و طلاق را کاملا مسدود میدید و..... - بعد از گذشت چند ماهی از این موضوع، احمد علی زن دوم اش را در حالیکه چندماهه حامله بود، عروسی نموده و به خانه اش آورد! شفیقه با تمام وجود این تلخی و شکست را تحمل نموده و به ظاهر کاملا موافق و خوشحال به نظر می رسید، در حالیکه به اندرون اش طوفانی از درد و نفرت نسبت به مسایل و اتفاقات موج میزد و..... او توجه و دقت خاص نسبت به تازه عروس از خود نشان میداد! این که زن دوم احمد علی حامله بود نیز برای شفیقه کاملا درد آور بود! اما نظر به هوشیاری و توصیه های عمه اش این مسایل را هرگز به رخ اش نمی آورد، خوش شاداب و سرحال مینمود، گویی چیزی اتفاق نیفتاده است! بخصوص بعد از چند ماهی وی نیز احساس نمود که، حامله است! - در یکی از روز های پائیز زن دوم احمد علی که اسمش زیبا بود، وی را درد وضع حمل، فرا گرفت! خبر به سرعت در ده پیچید و زنان مسن و باتجربه ده برای کمک به زیبا در خانه احمد علی جمع گردیدند! زیبا، زن جدید احمد علی از درد، در خود می پیچید! با گریه و شیون، از حضرت زهرا کمک و مساعدت می طلبید! و زنان مسن ده هر یک بر اساس تجارب به گونه سنتی میخاستند تا در امر تولد، به زیبا کمک نمایند و...... و در میان ناله فریاد و گریه های زیبا، طفل وی که پسری بود، به دنیا آمد........و آری بدین گونه من متولد یافتم و...... و..مرا جعفر نام گذاشتند و..... ادامه دارد...نویسنده م. لو مانی! مینسک بلا روس!
|
آرشـیف مطالب خــــاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
Comments 425
تعداد آنلاین
سایت پذیرای 73 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!.
XHTML and CSS.