نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| کاروانِ زندگی |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| دوشنبه ، 19 مرداد 1388 ، 16:28 |
|
تا چشمانش را گشود، خودش را در سرزمینِ نا شناخته یی یافت... سرزمینی نا شناخته، با مردمانی نا شناخته... مسافرِ نا شناس به اطراف نگریست و شادمانه گفت: - وه چه زیباست این سرزمین ؛ دشت های پُر از گل و ریاحین، باغ هـــای پُر از شکوفه و جوانه، رود های خروشان و مواج، کوه های... و چه مهربـان و با صفاست مردمانش. باید اینجــا اتراق کنم و برای همیشه بمانم.
*** کنار جادۀ باریک ؛ کاروانی تازه آهنگِ سفر داشت... مسافرِ ناشناس به کاروان نزدیک شد: - این چه سرزمینیست؟ - دیارِ «کودکی» - چه جای قشنگی، چرا این دیار زیبا را ترک میکنید؟ به کجا خواهید رفت؟ به کجـا که زیباتــر از این مرز و بوم باشد؟ - به سرزمین های نا شناخته ؛ شهرِ جوانی، دیارِ پیری و در نهایت سرزمینِ... - میتوانم با شما همسفر گردم؟ دلم میخواهد من هم همه جا را ببینم و همه چیز را تجربه کنم. - خواهی نخواهی باید با ما همسفر گردی ؛ آخر نه اینجا و نه هیچ جای دیگر، نمی توان اتراق کرد... واین گونه بود که سفرِ پُر ماجرای مسافرِ ناشناسِ کاروانِ زندگی ؛ آغاز گشت!!
*** کاروان آرام آرام در حرکت بود و آهسته آهسته آن سرزمینِ زیبا را با دشت های پُــر از شقایـقِ وحشی و بیابان های سرسبز و معطر آن پُشت سر میگذاشت که ناگهان روی پُل « تــقــدیر » قاطری رم کرد و از روی آن مسافری میانِ آب های خروشانِ رودخانۀ « نیستی » پــرتـاب و از نظر ها ناپدید گردید... ولی کاروان راهِ خویش را ادامه میداد... ***
هـوا دیگــر گرم شده بود اما چه گرمی مطبـوع و خوش آیندی!! مسافرِ ناشناس ازکاروان سالار پرسید: - این چه سرزمینیست؟ - اینجا دیارِ «جوانیست»، سرزمینی رویا انگیز با مردمانی شاد، مهربان و عاشقِ به زندگی. نگاه کن زیبا نیست؟ مسافرِ ناشناس که وجودش را انباشته از گرمای جوانی می یافت، پاسخ داد: - آری؛ آری چه زیباست و ایکاش کاروان برای همیش در این سرزمین اتراق میکرد و سکنامی گزید... ولی دریغ، دریغ که کاروان ؛ از توقف چیزی نمی دانست و همچنان به راهِ خود ادامــه میــداد و در هیچ مکانی نمی ایستاد...
*** کاروان هنوز دیارِ «جوانی» را پُشت سر نگذاشته و از میــانِ کوچه باغ های زیبا، درختانِ سر سبز، باغستان های پُر از میوه های رنگین و چشم نواز و کوه های شامخ و سربه فلک کشیده گذشته و تـازه بـه « قلۀ سعادت » قدم می گذاشت که ناگـهان یکی از کــاروانیــان ؛ از کنارِ پرتگاهِ هـول انگیــزی، درونِ « درۀ مــرگ » سقوط کــرد!! ولــی کاروان همچنان به راهِ خود ادامه میداد...
*** هوا دیگر آن گرمیِ دلپذیر را نداشت و کاروانیان احساسِ سردی و دلتنگــی میکردند... مسافـرِ نـاشنـاس بازهم به اطراف نگریست!! دیگـــر همه جــا زرد و زعفرانی بود و مردمان همــه مأیــوس و نــاامیــد. و مسافر ناشناس که احساسِ کسالت میکرد و رخوت، با اندوه و شَک از کاروان سالار پرسید: - اینجا دیگر چه سرزمینیست؟ - اینجا را دیارِ «پیری» نام نهاده اند، سرزمینیست حُــزن انگیــز و نــا آرام با مــردمانی دل شکسته و مأیوس، نمی بینی آن جماعت را که براه افتاده اند تا یکی از یارانِ خویش را، هر چند با اندوه و غم، به «خاکِ فراموشی» بسپارند؟ - چرا چرا، چه غم انگیز است، کمی تُند تر برویم تا هر چه زود تر این دیـار را بــرای همیش ؛ تــرک نماییم. - خواهی نخواهی این سرزمین را همچون دیگر جا ها ترک خواهیم کرد و به « دیار فراموشی »...
*** کاروان دیگر آن نیروی سابق را نداشت ولی همچنان به راهِ خود ادامه میداد و آهسته پیش میرفت... هوا هر لحظه سرد و سردتر میشـد تا آنکه آن توفان، آن توفانِ وحشت زا همه چیز را بکامِ نیستـی فرو برد. آری این گونه بود که سفرِ کوتاه ولی پُر ماجرای «مسافرِ ناشناسِ کاروانِ زندگی» پایان یافت...
|
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 19 مرداد 1388 ، 17:38 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




داستان گونۀ کوتاه






