نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| دلکده صوفی عشقری در گذرگاه زمان |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط سعادت پنجشیری |
| دوشنبه ، 12 مرداد 1388 ، 08:17 |
|
غلام نبی عشقری معروف به (صوفی عشقری) فرزند شیر محمد تاجر مشهور به (داده شیر) وی در ایام کودکی اولن پدر وبعدن برادر ومادر را یکی پی دیگر از دست داد. که به تنهای با داغ درسینه و یاس در جبین به استقبال زندگی شتافت.
بسر برد. خودش به خدمت خود میرسید. احتیاج به کس نمیکشید. ومحمل کاروان حیات را بی دغدغه پیش میبرد. گویی حافظ شیراز را پیمانه از لب ربوده بودکه «گذرګاه عافیت را جریده رود» تا سخن ماندگار او رادر حکمت بیازماید:
درین زمانه رفیقی که خالی از خلل ست صراحی ِ می ناب و سفینه ای غزل ست جریده رو که گذر گاه عافیت تنگ ست پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل ست
مرحوم صوفی عشقری زندګی اش را بر بنیاد مثلث عاشق، عارف و شاعر ترسیم کرده است. با عشق آغازید. با عرفان عروج کرد و با شعر زندگی.
۲ - تجلیات فکری وتصوفی زنده یاد عشقری: صوفی عشقری بدون شک یکی از وارسته گان طریقه ی نقشبندیه وصوفی و پرهیزگار بوریا نشین خلوت گزین بود. ترک مظاهر کرد وبا قناعت در جستجوی سلطنت فقر شد. ودر مورد پیشینه و طریقت خود چنین میگوید:
ترا معلوم باشد جاگه ی من ز ده بید سمرقندم خدایا رسانم در مزار شاه نقشبند که دراین سلسله بندم خدایا به گند عشقری استر ضرور است شده صد پاره پیوندم خدایا
برای صوفیان خرقه پوش آتش نفس، شعر افزار خوب بیان و وسیله ای تسکین این آتش است. بسی پیران طریقت و مرشدان حقیقت شعر سروده اند. و با شعر بیان حال کرده اند. صوفی عشقری نیز با چراغ شعر، روشنی خانقاه سینه اش را بیرون داده است. طوریکه او خود میگوید:
غزل عشقری زانروست دل انگیز و روان که چو آیینه بسی ساده و گویا گفته
یا: عشقری از روی علم و فن نمیسازد غزل اینقدر مضمون تو طبع خدا داد آورد
یکی از ممیزات شعر عارفانه ای صوفی عشقری استفاده ی وی ازاصطلاحات عامیانه و عناصر معمولی لفظی و روز تماس محیط پیرامون است که در اشعار خود بی پیرایه و ساده وسالم بکار برده است. که عام پذیری شعرش را در دل و ذهن بیشتر میکند.
سرم بسیار از دستش کفیده مزاجش را ندانستم چه رنگ است »« بدون رشوه کار اجرا نگردد که مردم بسته ی ملا شرنگ است »« سلیپر ساختم از پرده ی چشم به پای دلبرم افسوس تنگ است »« به رسیدن وصالت به خدا تلاش دارم تو بیا به کلبه ی من چلوی رواش دارم »« ز فراق تو مریضم، بنما عیادتم را جگر هزار پاره، دل قاش قاش دارم
نا گفته پیداست، یکی از انگیزه هایکه شعر را به جوشش و عاطفه را به غلیان می آورد، درد است. اگر درد نمیبود شاید شعر زاده نمیشد. و اگر شعر نمیبود شاید زندگی بی تعبیر میماند. زندگی زنده یاد عشقری سر تا پا فقر بود و فقرش سر تا پا درد. درد جو زندگی مردم و زمانش.
( کدامین درد خود را با تو گویم دل من داغها بسیار دارد )
صوفی در وطن بی خانه بود. گویا آسمان بامش بود و زمین بسترش. و کوه های آسه مایی دیوار هایش. گاهی این غربت در شعرش انعکاس روشن دارد:
( مسافر وار باشیم بین کابل وطن باشد اگرچه خانه ام نیست)
حجم درد و احساس زلال و طبیعی عشقری زمانی حضور چشمگیر ومسخر می یابد که اشعار زیبای او را از حنجره ای آواز خوانهای دلدار و مستعد کشور بشنویم. مثلن در آهنگی که استاد قاسم افغان و بعدن استاد رحیم بخش به آواز گیرا و استادانه ای خود خوانده است از غزلی با مطلع:
عمری خیال بستم، یار آشنایی ات را آخر به خاک بردم داغ جدایی ات را سر خاک راه کردم دل پایمال نازت ای بیوفا ندانی قدر فدایی ات را
آنقدر عواطف دردمند وسوزنده دران موج میزند که چون رودی خروشان تبخیر آن ایجادگر ابر های تأثر در آسمان ذهن و روان شنونده میشود. وهر شنونده ایکه لحظه ای در عمر مزه ی عشق راچشیده باشد و یا به یاد فقدان عزیزی از غم گریسته باشد. پرواز احساس خود را در این آهنگ می یابد که گویی در آتش آن میسوزد و میسازد.
این دردها در اشعار صوفی عشقری میتواند دو بعد داشته باشد. یک - بعد شخصی شاعر، که هاله ای فریاد بیکسی ها و ناله های یتیمانه ای وی را دران انعکاس میدهد.
دو - بعد عمومی و مشترک این غربت آدمی زاده است در بیابان بی بقای هستی، که در فریاد شاعرانه و ناله های جانگدازانه ای عشقری بیداد میکند. و زبان عاطفی و جانسوز می یابد ووجه مشترک با همه کس. بقول معروف مولانا(رح) از دل برمیخیزد وبر دل می نشیند. طوریکه او میگوید:
مانند چناری که تن سوخته دارد هردم به خدا چشم براه تبر هستم
پژواک صدای آدمی از کوه پاسخ مییابد. مگر عشقری مینالد که چرا ناله ی اوکه سنگ را به فریاد و فغان میآورد، ولی در دل خوبان اٍثر نمی بخشد:
در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا؟ سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد
۳ - دیدگاه عاشقانه ای عشقری: آن آتشی که مهواره ای شعر زنده یاد صوفی عشقری را به بالا میکشاند، همانا عشق است. عرفان است و تصوف. و تسلیمی بی قید وشرط وی به آفریدگار عالمیان(ج). این عشق آتش پرواز و عروج همه بزرگان دین بوده است.
. شیخ عطار میگوید: عشق چیست؟ از خویش بیرون آمدن غرقه در دریای پر خون آمدن خواجه عبدالله انصاری (رح): ای عشق پیش هرکسی نام ولقب داری بسی من دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا
حضرت مولانا (رح)در مثنوی عشق را داروی هر درد واصطرلاب اسرار اللهی میشمارد:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او زحرص و جمله عیبی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد وچالاک شد(۱)
زنده یاد صوفی عشقری این شعله را از زبان خود چنین میگوید:
به یاد شمع رخساری که میسوزد دل زارم که امشب برسرم از هرطرف پروانه میریزد
یا در جای دیگر به مخاطبش میگوید:
ایوای بر ان دل که دران سوزی نیست سودا زده ای مهر دل افروزی نیست
بالاخره از پشت حریر واژه ها بیرون آمده فریاد میزند:
در عشقبازی نام کشیدم، علم شدم آیینه ی سکندری و جام جم شدم چندین هزار بیت نوشتم به وصف یار تا میرزایی خوشخط رنگین قلم شدم
در جای دیگری به تاثیر تدریجی وعروج تسخیر هاله ای عشق در وجودش چنین ناله سر میدهد:
رفته رفته به سرم عشق تو آورد جنون کسب وکار وهنر وعلم و فن از یادم رفت گشتم این رنگ ز عشق تو مجرد به جهان پدر ومادر وفرزند و زن از یادم رفت عشقری تا که گرفتم پی لیلی وشان از دوی دور شدم ما ومن از یادم رفت
ویا:
شد سالها که دامن نازت گرفته ام باور بکن چو روح وروان می پرستمت
زنده یاد صوفی عشقری مانند سایر عرفا باور به وحدت الوجود ی داشته که با انقیاد میگوید که کثرت ازان گل کرده است.
بسیار کنج وکاو مکن اختیار نیست اسرار زندگی به کسی آشکار نیست وحدت بود که کثرت ازوگل نموده است نبود اگر مواد، وجود شرار نیست ای عشقری خسی، سخن از روی آب زن اسرار عمق بحر ترا اقتدار نیست
در مشرب عارفان، سماع حرام نیست. وهر آله ای موسیقی که برای پیرایش و گرمی جان سماع کننده موثر باشد قابل پذیرش است. مسلم است که الات موسیقی چون رباب، سه تار، شحنایی، طنبور، هارمونیه، دف و نی و چنگ برای دل های سوخته و سرهای خسته وسیله ای نیایش و تسلیمی و ذکر جانسوز گردد بی محابا قابل پذیرش است. چنانکه موسیقی قوالی در هند جزء عبادت طریقه ای چشتیه است. مثلن در زمان حضرت مولانا (رح) آلات موسیقی چون بربط،چنگ، دف، رباب، نای در سماع حضرت مولانا (رح) اسباب نیایش و ذکرسماع بود.(۲)
دانشمند بزرگ عالم اسلام امام غزالی در کیمیای سعادت میگوید:
( بدان که در سماع سه مقام است: اول فهم، آنگاه وجد، آنگاه حرکت. سماع آواز خوش و موزون،آن ګوهر آدمی را بجنباند و در وی چیزی پدید آرد بی آنکه آدمی را دران اختیاری باشد، و علما را خلاف است در سماع که حلال است یا حرام، و هرکه حرام کرده است از اهل ظاهر بوده است که وی را خود صورت نبسته است که دوستی حق به حقیقت در دلی فرود آید.) ( ۳) از علی رودباری در باره وجد در سماع پرسیدند: گفت: (مکاشفت اسرار است به مشاهده ای محبوب)(۴).
حضرت مولانا (رح) در مثنوی میگوید:
بانگ گردش های چرخست اینکه خلق می سرایندش به طنبور و به حلق پس غذای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلکه صورت گردد از بانگ وصفیر(۵)
درجای دیګر:
سماع آرام جان زندگانست کسی داند که اورا جان جانست
تا جای معلوم صوفی عشقری با اهل دل و خراباتیان مراوده و شست و برخاست داشته که از سماع و شنیدن آوای موسیقی مخصوصن رباب لذت میبرده. در جایی جوش زده با خیز عارفانه چه مستانه و شاعرانه میسراید:
بسکه امشب گشته بودم مست ساز لوگری از پلچرخی زدم تا کوتل پیوار چرخ
وباز ذوق خود را پنهان نکرده در باره ی رباب یک غزل بسته را رقم میزند که بند های ازان را با هم میخوانیم:
گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب خرقه و سجاده ای خود را کند پوش رباب گر ترا پیر مغان یک جام آگاهی دهد میشوی از جان غلام حلقه بر گوش رباب برق تار وسیم آن آتش زند آفاق را پس کند ګر ناخن شهباز سر پوش رباب یکشبی در کنج ساقی خانه ی بیدار باش تا شوی واقف ز ساز وتار خاموش رباب بسکه آهنگ و نوایش دلکش و پر نشه است عشقری گردیده امشب مست و مدهوش رباب
وکیف تلذذ و انتخاب خودرا ازآهنگ و موسیقی نیز پنهان نکرده میگوید:
ساز من ساز مست آهنگ است از دگر نشه ها مرا ننگ است »« آنچه از ساز ها خوشم آید مدم و دلربا و سارنگ است »« به قانون مقام راگدانی رگ جان پرده ی سارنگ عشق است
صوفی عشقری در ابعاد مختلف زندگی با یک دید وسیع و عارفانه (بی تعصب ) سروده های آموزنده و جامعی دارد. آنجا که میگوید:
اهل جهان به یکدیگر هر گز وفا نکرد کس با کس آشنایی بی مدعا نکرد
یا:
در سراغ بیغمی پامال غم گردیده ایم هرکسی زین آرزو برگشت بیغم میشود یا:
دنیاست خوب و دنیا، لیکن بقا ندارد دارد چو بیوفایی، یک آشنا ندارد هر چیز در شکستن آواز می برآرد اما شکست دل ها، هرگز صدا ندارد
اینک نبشته را با سروده ا ی به پیشگاه اش به پایان میبرم.
صوفیی فرهیخته چشم در ماه و جبینش کهکشان در افق تابیده چون رنگین کمان
هفت شهر عشق را اورند او عارف و درویش خوی و مهربان
رود بار صاف پیوند حضور درطریقت نقشبندونقش خوان
صوفیی فرهیخته، روشن ضمیر آفتابی داشت در سینه نهان
لحظه ها درخویش غربت داده ای گرم جوش مهر و ماه و اختران
بیوطن درخود وطن ها ساخته نو بهاری سبز در فصل خزان
عشقری آن شاعرشهرسخن بی غبار آیینه دارجسم و جان
سخت روییده نوای شعر او در زبان درد وداغ این و آن (تورنتو – ۲۱ جولای ۲۰۰۹)
................... (۱) مثنوی، دفتر ۱،ص۴) (۲) بربط یکبار،چنګ هفت بار، دف هشت مرتبه، رباب یکدفعه، نای دو دفعه، نی سه دفعه در کلیات شمس آمده است. (۳) کیمیای سعادت ص ۳۷۰ (۴) تذکره الاولیا ص۷۵۷ مثنوی، دفتر ۴، ص ۳۲۲) (۵)
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 12 مرداد 1388 ، 08:34 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




۱- زیست نامه کوتاه:
در سال ۱۲۷۱ خورشیدی (۱۸۹۲ م) در شهر کهنه ی کابل زاده ودرسال ۱۳۵۸ شمسی (۱۹۷۹) م به عمر۸۷ سالگی جهان فانی را پدرود گفته است. به این ترتیب نهم سرطان سال جاری مصادف است به ۳۰مین سال وفات وی.






