نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| باز خوانی چند بیت از یک غزل "بیدل" |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط جاوید فرهاد |
| پنجشنبه ، 8 مرداد 1388 ، 08:29 |
|
انسان، پیش از حضورش در عالم هستی، در نیستی مطلق به سر می برد؛ اما این نیستی به نقل از" سارتر" در واقع آن سوی سوی سکه ی هستی است که در تصور عینی ما به نام "نیستی" از آن تعبیر می شود، در حالی که ازنظر"سارتر" نفس مسأله تأکید ما بر مسأله ی "نیستی" همان تأکید بر مسأله ی هستی است.
سارتر می خواهد بگوید: چیزی که نیست، بحث و تأکید در باره ی موجودیت آن مفهومی ندارد ؛ اما وقتی می گوییم نیستی نیست، به گونه ای با تأکید در این تناقص نمایی لفظی، به واقعیت نیستی به حیث پدیده ای که هست (و یا بوده و اکنون، تصور نیستی از آن راداریم) اعتراف می کنیم.
این نگره ی فلسفی " سارتر " با آن که می تواند، بحث ها و تأملات فلسفی زیادی را در پی داشته باشد و با پرسش های بسیاری مواجه است، می تواند سرآغازی باشد برای بحث ها و نقد و نگره های گسترده تر در حوزه ی فلسفی ؛اماچیزی که در اینجا می خواهم باتوجه به بیت نخست به آن استناد کنم، آمدن انسان از نیستی مطلق به عالم " هستی "است.
"رنگ" واژه ی مورد کار برد بیدل است و به همین سان اصطلاحات "رنگ و بی رنگی" "کمرنگی"، "پریده رنگی" و ترکیباتی مانند: "عالم رنگ" و"شکست رنگ" (1) نمادهایی اند که باتوجه به قرائت فردی از متن شعرهای بیدل، می توان توجیهات و تأویلات گوناگونی از آن ارائه کرد.
در مصرع نخست بیت نخست (در عالمی که باخود، رنگی نبود مارا) فرضیه ی من (2) از واژه ی "رنگ" دراین جا مفهوم "تعلق" را می رساند که به نحوی وابستگی به خود است. باتوجه به همین قرینه، بیدل می گوید: در عالمی که هیچ تعلقی به موجودیت یاهستی خود به عنوان آدم نداشتیم (یعنی نشانی از تعلق بر ماهیت فردی ما وجود نداشت) " بودیم هر چه بودیم، او وانمود نمود مارا ". او ضمیر اشاره به " هستی مطلق " (خداوند ج) است که انسان را از عالم "بود" (هرچه که بود) به عالم " وانمود" یا جلوه آورد و در واقع از نیستی به هستی اش آورد ؛ یعنی خلقش کرد.
بیدل در این بیت با اشاره به فلسفه ی هستی انسان، می خواهد به ارزش خلقت و رابطه ی خلق مخلوق توسط خالق بپردازد تا انسان به ارزش ماهوی فلسفه ی خلقت که در ید توانایی خالق است، پی ببرد. در بیت بعدی، او به شرح بیشتراین ارزش می پردازد:
" مر آت معنی ما، چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش، از ما ز دود ما را " "مر آت" یعنی آینه و منظور از" زنگ سایه " سیاهیی است که از خود سایه در سطح چیزی شکل می بندد و در مفهوم بعید، می تواند معنای " زنگار " برسطح آینه را برساند.
بیدل با اشاره به این مسأله، در بیت دوم مصراع نخست می گوید: با آن که آینه ی معنی ما، مانند سایه زنگ (سیاهی) داشت ؛ اما خورشید التفات خداوندی چنان بر او تابید که مارا از ما زدود و این سیاهی در مارا روشن ساخت و در واقع " آینه ی معنی " ما را که زنگ فرا گرفته بود، صیقل زد و زنگار معنی ما را پاک کرد. در بیت سوم همین غزل می خوانیم:
" پرواز فطرت ما، در دام بال می زد آزاد کرد فضلش، از هر قیود ما را " بیدل،اشاره ی قشنگی در مصرع نخست بیت سوم به" پرواز فطرت آدمی در دام بال " دارد: پرواز فطرت بدون فضل خداوند، " گیر ماندن در دام بال نفس " است که برخی ها بدون تکیه براین فضل، پرنده ای اند که در دام بال نفس بند می مانند و تصور می کنند که آزادند ؛ در حالی که فطرت شان در" دام بال" که اشاره به " نفس اماره " است، قید است.
و سپس در مصرع دوم بیت سوم می گوید: فضل خدا به سراغش آمد و اورا ازهرقید- به ویژه از" دام بال نفس"- آزاد کرد. دربیت بعدی این غزل می خوانیم که:
" اعداد ما تهی کرد، چندان که صفر گشتیم از خویش کاست اما، برما فزود ما را " از دید بیدل، صفر ها به تنهایی و بدون داشتن عدد دیگر در کنار خود، علامت بی مفهومی اند که برابراست به جهان (کثرت) ؛ اما زمانی که عدد یک که مساوی به "وحدت الوجود " است، برای مفهوم بخشیدن در کنار این صفر یا صفر ها (کثرت) می آید، صفر ده می شود، صفر ها صد می شوند،هزارو ده هزارو میلیون و میلیارد می شوند ؛ یعنی با گذاشتن عدد یک (وحدت الوجود) جهان کثرت الوجود یا جهان موجودات شکل می گیرد.
وحدت الوجود،مساوی به هستی مطلق یا همان خداوند (ج) است که انسان در پیوند با او و موجودیت او، هستی می یابد ؛ یعنی توسط او(پرودگار) انسان هست می شود و مرگ و زنده گی اش در دست اراده ی اوست.
در بیت فوق، بیدل می گوید: خداوند ما را از اعدادی که سبب اختلال در نفس ما می شود، تهی کرد تا جایی که چیزی جز" صفر"(کثرت) از ما باقی نماند، سپس از خود کاست (اشاره به دمیدن روح خداوندی در وجود انسان است) و ما را برما فزود، یعنی از یک صفر(آدم) به اراده ی او صفر های متعدد(آدم ها) پدید آمد و سرانجام (جهان موجودات) شکل گرفت.
" کاستن ازخویش " درمفهوم معکوس آن، به نوعی اشاره به افزودن روح برتر در وجود آدمی است که همان معنای دمیدن روح خداوندی در وجود انسان را در ذهن متبادر می کند.
نتیجه ی مفهوم مجموعی ابیات: انسان پیش از خلقت در نیستی محض به سرمی برد و هیچ تعلقی با خودش نداشت، سایه ای بود تاریک که خورشید التفات خدابر اوتابید و در خشانش ساخت. پرواز فطرتش در دام بال نفس اماره گیر مانده بود ؛ اما فضل خدا او را از این قید و قیود دیگر آزاد ساخت. خواست او را خلق کند، سپس از روح خویش بر او دمید و مخلوقش را آفرید.
از نظر بیدل، ماهیت رابطه ی خالق با مخلوق در فرایند خلقت، مهمترین نکته ای قابل تأمل است که انسان را از مسأله خودشناسی به مفهوم گسترده ی " خداشناسی " می رساند.
پی نوشت: 1- "شکست رنگ" در اشعار بیدل، همواره به عنوان رمز و نشانه ی فنای همه چیز – جزخدا – خود نمایی می کند. واین شکست، گاه در شعر بیدل، بی صدا انجام می گیرد و گاه چون سروش پرو خروشی است که می توان صدای آن را که نوید و صدایی است به چشم هایی که شکست رنگ را می شنوند و می بینند، شنید: گرم نوید کیست، شکست سروش رنگ کز خویش رفته ایم به دوش شکست رنگ
بیدل !کجاست فرصت کاری در این چمن چون رنگ، رفته ایم به دوش شکست رنگ "
گزیده ی غزلیات بیدل دهلوی، انتخاب، مقدمه و شرح لغات: سعید یوسف نیا، انتشارات قدیانی، تهران، چاپ دوم 1384، بخش مقدمه، ص 31.
2 – چرا در تعبیر واژه ی " رنگ " مسأله ی" فرضیه " را مطرح می کنم،زیرا با توجه به نفس گسترده گی تشبیهات و تعبیرات در شعر بیدل، بحث هر گونه قطعیت انگاری در مفاهیم شعراو، منتفی پنداشته می شود.
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




در عالمی که باخود، رنگی نبود مارا





