نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| مرگ تراژیدی یک جوان نا مراد |
|
|
|
| کی کیست - عـــزیــزانی کــه دیگــــر در بیــن مــا نیســـتند |
| نوشته شده توسط خاوران و فامیل شهید جمشید |
| شنبه ، 6 تیر 1388 ، 23:40 |
|
زندگینــــامه شهـــید نا مــــراد بیست و نه سال قبل در یک روز تابستانی یوم پنجشنبه 14 اسد سال 1358هـ - خورشیدی کودک فرشته صفت با نور و زیبائی شگرفی در یک خانواده روشنفکر و متدین در قریه خم زرگر ولسوالی کوهستان ولایت کاپیسا دیده به جهان گشود. طفلک ازهمان آوان پیدایش خیلی ها ظریف، زیبا، دلفریب و دوست داشتنی بود همه اعضای خانواده ما پیدایش آنرا فال نیک گرفته جشن و هنگامه برپا نمودند و ......
زندگینــــامه شهـــید نا مــــراد چشمم زفـــراق دمبـدم میگرید ازفــرق ســــرم تا بقـــدم میگرید قلبم فســــرده از فـــراق فرزند هنگام غــــروب وصبحــدم میگرید مـرغک خوش آواز به آهنگ رسـا بیست و نه سال قبل در یک روز تابستانی یوم پنجشنبه 14 اسد سال 1358هـ - خورشیدی کودک فرشته صفت با نور و زیبائی شگرفی در یک خانواده روشنفکر و متدین در قریه خم زرگر ولسوالی کوهستان ولایت کاپیسا دیده به جهان گشود. طفلک ازهمان آوان پیدایش خیلی ها ظریف، زیبا، دلفریب و دوست داشتنی بود همه اعضای خانواده ما پیدایش آنرا فال نیک گرفته جشن و هنگامه برپا نمودند و همگی بطور جداگانه در سدد آن بودند تا نام مناسبی با زیبائی خودش برایش انتخاب نمایند تا اینکه همه با اتفاق هم با برگزاری مراسم نذرو خیرات نام آنرا جمشید انتخاب نمودند. نام جمشید با زیبائی های که خود آن داشت آنقدر محبوب شد که در قلب همه جا گرفت و با گذشت هر روز بویژه همینکه جمشید به راه رفتن افتید و حرف زدن را آموخت محبوب و محبوبتر شده میرفت. جمشید از همان زمان راه رفتن و حرف زدن علاقه خاصی به قلم، کتاب، نوشتن و خواندن پیدا نمود. دیری نگذشته بود که فامیل ما بنا به گسترش دامنه جنگ و بی امنی مجبور به ترک محل گردیده به کابل و بعداً به پلخمری نقل مکان نمودند. در سال 1364 ه ش جمشید که بیش از شش سال نداشت شامل مکتب نمر 2 پلخمری گردید در همان زمان علاوه بر عشق ورزیدن به مکتب، درس و کتاب به بازی شطرنج نیز علاقمندی پیدا نمود و بسیار به زودی جمشید نه تنها اینکه پسر کلانم بلکه رفیق شطرنج بازی ام نیز شد، هنوز صنف پنجم مکتب بود که به ریاضی دسترسی پیدا کرد و با استعداد سرشاری که داشت بسیار سریع پیش میرفت به همین ترتیب با زوق و علاقه خاص به آموزش سایر مضامین ساینسی میپرداخت و از همان زمان راه خود را انتخاب نمود که باید داکتر شود. جمشید تعلیمات ابتدائی و ثانوی خود را باالترتیب در مکاتب جمشید که در راه انتخاب خویش نهایت مصمم بود از خواندن پلتخنیک اجتناب نموده و مصروف آماده گی بیشتر به دوره ی بعدی شد و بخاطر بدست آوردن نتیجه ی مطلوب از هیچگونه مساعی و تلاش دریغ نورزیده با پیگیری کورسهای متعدد و زحمات فراوان مؤفق گردید تا در سال بعد (1377) به پوهنحی طب بوهنتون البیرونی راه یابد. جمشید که نهایتاً از نتایج زحماتش خوش و راضی به نظر میرسید به اشتیاق تمام دروس خوش را آغاز نموده و مدتی بعد شامل لیلیه گردید که بدین ترتیب زمینه ی دید و بازدیدش گاه و ناگاه با اقارب در کوهستان نیز مساعد شد. جمشید بنا به معاشرت و کرکتر خاصی که داشت بسیار به زودی جایگاه خود را در میان محصلین و خویشاوندان تثبیت و محبوبیت لازم را حاصل کرد، همگی را گرویده اخلاق خود ساخته بود. هر وقتیکه تیلفونی همرایش صحبت میکردم از محبت دوستان و همصنفانش نسبت به خودش حرف میزد. در روز های رخصتی مهمان دوستان و خویشاوندان میبود و از او به کمال افتخار پذیرائی میکردند. جمشید هنوز محصل صنف اول بود که حمله وحشیانه طالبان بالای کوهستان آغاز گردید که باالاثر آن محصلین همه به کوه ها متواری شدند، جمشید نیز در جمله ی دیگر محصلین و افراد بی دفاع منطقه بطرف کوه های سربه فلک پنجشیر و بعداً از راه ها صعب العبور به جانب نجراب و باالاخره به صوب کابل فرار نمود، مدت کوتاهی مجبور به مهاجرت خارج از وطن شد که در زمان مهاجرت نیز آرام نه نشسته مصروف فراه گیری کورسها و دروس خود گردید. با بهبود یافتن وضعیت امنیتی بنا به عزم و اراده ی قوی ایکه داشت به دور از مادر و پدر و فامیل دوباره به پوهنتون برگشت و دروس خود را پیگیری نمود. در سال 1385 ه ش به پوهنتون طبی کابل تبدیل شد، با گذشت حدود یکسال جمشید دوستان و رفقای متعددی در پوهنتون طبی کابل پیدا نمود. وی بنا به علاقه سرشاریکه به تحصل داشت کمبود والدین خود را که در خارج از کشور بودند کمتر احساس میکرد و به مادر خود همیشه خاطر ج باالاخره در 25 حوت سال 1387 ه ش دیپلوم خود را از پوهنحی طب معالجوی پوهنتون طبی کابل بدست آورد و بلاوقفه شامل کورس چهل روزه اداره در وزارت صحت عامه گردید. بعد از اختتام کورس مذکور با وصف اینکه جمشید نا امید از آن بود که پدر و مادرش مانند سایر محصلین در مراسم فراغتش اشتراک نماید با موجودیت برادرش( خسروجان) و تعدادی از دوستان و اقارب با خوشحالی فراوان اخذ دیپلوم شانرا در جمع صدها تن از محصلین، استادان، اقارب محصلین و سایر علاقمندان بطور جمعی جشن گرفتند، عکس های یادگاری گرفتن و فلمبرداری نمودند. همینکه جمشید خود را فارغ از درس و زحمت یافت به فکر تفریح گردیده و خواستار اجازه از والدین بخاطر زیارت مولأ علی و بازدید کاکا و سایر اقارب در مزار شریف و کندز گردید و به همرا پسر عمه ی خود (احمد سیر جان ) عازم شهر مزار شریف گردیدند. بعد از سپری شدن یک هفته، روز قبل از بازگشت از کندز به جانب کابل برای ما زنگ کشید و گفت که ما فردا به طرف کابل بر میگردیم. مادرش پرسید که چرا اینقدر عجله بخاطر برگشتن داری ؟ جواب داد تصمیم دارم تا بخاطر فراه گرفتن یک کورس تخصصی با تعدادی از همنصنفانم به کشورهندوستان سفر نمایم و ازمادرش پرسید! آیا ممکن است که مخارج آنرا که ماهانه در حدود سه صد دالر میشود بپردازید؟ مادرش جواب داد حتماً همه زنده گی صدقه ات. فرداي آن چهارشنبه 14 ثور مطابق به 6 ماه می جمشید با پسر عمه اش در یک موتر نوع صرف که مربوط به اقارب و دوستان ما بود راهی کابل میشوند حوالی ساعت 10 بجه به وقت اروپا که مصادف به ساعت 12:30 افغانستان میشود مادر جمشید تیلفون را برداشت تا احوال آنرا بپرسد که در کجا رسیده است اما تیلفون خاموش بود کمپیوتر جواب میداد که تیلفون خاموش است و بدسترس نمیباشد، مادرش بیخبر از آن بود که تیلفون نی بلکه جمشید جوان خودش برای همیشه خاموش شده بود و دیگر برای ابد جواب نمیداد دیگر قهر زمان همه آرمان های جمشید را گرفته بود و مجالی برایش نمانده بود تا با مادرش حرف بزند دیگر جمشیدی وجود نداشت به جز یک پیکر بیجان و غرق در خون که در صخره بزرگ کنار جاده اصابت نموده بود با میلیون ها میلیون آرزو بنام جمشید در گوشه ی افتیده بود. دقایقی قبل از تیلفون مادرش، برادر جمشید (خسرو جان) میخواهد تا احوال جمشید را جویا شود اما موفق نمیشود و به تیلفون سیر جان پسر عمه اش که همراهی جمشید جان را داشت زنگ میکشد ناگهان داکتر مؤظف شفاخانه دوشی تیلفون سیر جان را برداشته جواب میدهد که سیر زخمی است کمرش شکسته است ودر کوما است،خسرو بلادرنگ میپرسد که جمشید چطور؟ متأسفانه جمشید شهید شده است خسرو که از شنیدن این کلمه زشت، توان خود را از دست میدهد دفعتا تیلفون را خاموش مینماید که در همین اثنا مادرش به تیلفون خسروجان زنگ میزند خسرو با شنیدن صدای مادر چیغ و فریاد برآورده و بی حال میشود. با اخذ تماس به تیلفون سومی شنیده میشود که جمشید شهید شده است، جمشید دیگر زنده نیست با شنیدن آن در خانواده مهاجر ما فاجعه برپا میشود. اندکی بعد از شنیدن این اطلاع نا هنجار اقارب، دوستان و همه افغان های مقیم شهر کالنگ دانمارک و بویژه اعضای شورای فرهنگی افغانهای این شهر دست به کار شده در قدمه نخست همه ی افغانهای مقیم دانمارک را از این مصیبت بزرگ مطلع ساخته و در جهت آماده گی سفر فامیل ما به افغانستان زمینه را مساعد نمودند. اما در کابل چی میگذرد : بعد از اینکه اقارب، دوستان، همنصفنان و هم مسلکان جمشید بویژه تعداد کثیری از دوکتوران جدیدالفارغ بشمول بزرگان، محاسن سفیدان وتعداد وسیع اها لی شریف کوهستان از حادثه اطلاع می یابند همه با هم داخل اقدام گردیده به استقبال جنازه مرحومی بجانب سالنگ در حرکت میشوند. جنازه جمشید که توسط کاکایش وتعداد دیگری از دوستان از جانب شمال به صوب کابل حرکت داده شده بود در قسمت جبل السراج با سایر مستقبلین ملاقی میشوند. بروز شنبه مؤرخ 9 ماه می جنازه دوکتور محمد جمشید شهید به اشتراک صدها تن از بزرگان، موسفیدان، روحانیون، مسئولین، استادان و دوکتوران پوهنتون طبی کابل ده ها نفر از دوکتوران جوان که هر کدام عکس های جمشید را با خود حمل میکردند و یا در وسایط شان نصب کرده بودند و همچنان جمع کثیری از اهالی شریف ولسوالی کوهستان و بویژه تعداد قابل ملاحظه ی افسران بلند رتبه و قطعات نظامی که سازماندهی آن توسط بزرگوار محترم دگر جنرال عزیز الرحمن (کوهستانی) صورت گرفته بود از منزل مرحومی واقع شهرک پولیس برداشته و در هدیره پنجصد فامیلی به خاک سپرده شد. فوتوی بزرگی که از جمشید با اکلیل گل آراسته شده بود به اساس علاقه مندی هم صنفانش و سازماندهی محترم پوهاند دوکتور ظریف برای مدت یک هفته در دیوار پوهنتون طبی کابل آویخته شد. جریان مراسم به خاکسپاری جنازه از طریق تلویزیون محلی ولایت کاپیسا نیز مفصلاً به نشر سپرده شد. سرانجام قهر و بی رحمی زمان مجال آنرا به جمشید نا مراد نمیدهد تا دیپلوم خود را که با زحمات فراوان و آرمان های بی کران به دست آورده بود به دقت لازم مطالعه نماید، هنوز فلم گرفته شده مراسم فراغت نزد فلم بردار است و شاید هم تکمیل شده باشد اما انتظاری داکتر جمشید شهید را دارد. تحفه های که برای جمشید شهید از جانب مادر و خواهرانش تهیه شده بود هنوز بسته بندی شده باقیمانده است. هنوز تحفه های قابل ملاحظه دوستانش که احتمالاً در آن اله فشار، استسکوب و چپن سفید باشد سر بسته باقی مانده. هنوز، هنوز، هنوز و هزار ها هنوز باقی مانده اما جمشید نیست که با همه این هنوز ها خاتمه بدهد خلاصه همه چیز میماند و انسان ها میروند، جز خاطره ی بیش باقی نمی ماند. مرگ نا به هنگام جمشید نا مراد نه تنها اینکه والدینش را در سوگ ابدی و دیگر اعضای فامیل و اقاربش را در مصیبت قرار داد، بلکه قلب دوستان و همنصنفان و علاقمندان جمشید را نیز جریحه دار ساخت. و یک ضایعه بزرگ به وطن نیز میباشد. روحش شاد باد!
جمشید جوانی بود با خصوصیات و کرکتر کاملاً ویژه و متفاوت به تناسب جوانان دیگر. جمشید علاوه بر اینکه داکتر بود بهترین شطرنج باز نیز بود اوبیشترین اوقات فراغت خویشرا با شطرنج بازان سپری مینمود ودر مسابقات ملی شطرنج نیز شرکت مینمود. او جوانی بود مصمم، مطیع، صبور، خوش برخورد و خیلی ها خونسرد هیچ گامی را بدون تدبیر نمیگذاشت. کرکتر و خصوصیات جمشید شهید باعث گردیده بود تا تأثیرات معنوی اش را بالای همه فامیل بجا بگذارد. وی با تربیه عالی و حیای حضور که داشت هیچگاهی در زمان محصلی از ازدواج و تشکیل خانوده خود حرفی به زبان نمیآورد، اگر والدین هم پیشنهادی داشت آنرا موکول به ختم تحصیل خود مینمود. اما بعد از فراغت که هنوز دیری نگذشته بود حرف های در زمینه با مادر و خواهرانش داشت و فامیل را هم امیدوار ساخته بود تا آماده گی های را در جهت تعیین سرنوشت زنده گی اش داشته باشند. خواهران جمشید که در انتظار دیدن جمشید با چپن داکتری و با لباس عروسی بودند دفعتاً جمشید را به عوض چپن در بین کفن ودر عوض خانه ی عروسی در بین تابوت دیدند، این واقعه الم ناک تأثیرات ناگواری را بر روح و روان آنها بجا گذاشت و همه را در سوگ قرار داد. افســــوس که مــــــرگ بی خبر مـــــی آید مــوروث بـــــود مــــــــرگ پدر نــــزد پســـر ********* جمشـــــید جـــــوان چه شد قد بالایت آن عزت و شخصیت که کسب کردی تو یکدم همگی به خاک و خون یکسان شد دادی به پدر تو تحفـــــه تا دم مــــــرگ تحصیل تو شــــــد به پایه وفــــق رضـا سعدیا مرگ نیکو نام نمیــــرت هــــرگز م. اکبری
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 18 تیر 1388 ، 16:35 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین





نمر 2 پلخمری، نمر 15 خیرخانه، لیسه باختر شهر مزار شریف و باالاخره در سال 1375 ه ش از لیسه عالی غلام حیدر خان «چرخی» فارغ گردید.
معی میداد: مادر تو تشویش نداشته باش فقط سه سال دیگر باقی مانده است و بس بعداً من داکتر میشوم مه به آرزو های خود خواهد رسیدم آنگاه به مردم کوهستان که دسترسی کمی به دارو و درمان دارند مصدر خدمت خواهد شدم، میخواهم به مردم ناتوان سایر نقاط وطن خود که خیلی ها در فقر به سر میبرند خدمتی انجام دهم.





