نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| فــدرالیســـم راهــی بــرای ایجــاد تفـــاهم مـــلی ومشـــارکت شــهروندان درتصمیــم گیـــری هـــای جمهـــوری |
|
|
|
| کی کیست - گفت و شــنود هــا |
| نوشته شده توسط دروازیان |
| پنجشنبه ، 24 آذر 1390 ، 13:27 |
|
لطیف پدرام در رشته های ادبیات، فلسفه ومنطق جدید در ایران وفرانسه درس خوانده است. او برندۀ جایزۀ همت – هلمت وجایزۀ اول شعر فارسی در ایران است. موانع ومناسبات اجتماعی بازدارنده ی تحقق دموکراسی درافغانستان چه بوده است؟ وعوامل داخلی آن چه بود؟ قاسم خان لغمانی، درپاسخ به پرسشیکه استادحبیبی درمقالۀ «اخوان افغان اول» بیان داشته درجریدۀ مساوات (1346) تصریح مینماید: بیساری ازاعضای حزب (که احتمالأهمان حزب سری ملی بوده) درک وسیعی از"دموکراسی" نداشته اند. دوموضوع برای مشروطه خواهان رجحان داشته است: "معارف وقانون". ذیل دومفهوم «وسیع» معارف وقانون برای استقرارسیستم شاهی مشروطه، نفی استبداد وبرقراری حکومت قانون، تشکیل شورای ملی، کسب واشاعۀ دانش های جدید، ایجادوتوسعۀ رسانه های همگانی، تأمین عدالت اجتماعی، حفظ ودفاع ازحقوق مردم، وحدت ملی، استقلال ملی درچارچوب یک دولت ملی، تأکید بعمل آمده است. محمدحسین پنجابی، ازاستاتیدمکتب حبیبیه، مؤلف کتاب «انقلاب افغانستان» وعضو جنبش مشروطه خواهان اول مینویسد: یکی ازمهمترین اهداف این جنبش ایجاداصلاحات درافغانستان با رویکردبه ایران وترکیه بود- درواقع رویکردبه تحولات مدرن. داکترعبدالغنی هندی رییس اول مشروطه برایجاداصلاحات به سبک هندی تأکیدمیکرد، وبه درستی اساسات اقتصادسیاسی مدرن وضرورت پارلمان رامیدانست وتبلیغ میکرد. داکترعبدالغنی دربارۀ ضرورت قانون اساسی مشروطه تحقیق میکرد. وبه صراحت میگفت مابجای حکومت استبدادی بیک سیستم قانونی پارلمانی نیازمندهستیم. استادحبیبی نام رسمی جنبش مشروطه خواهی را «اخوان افغان»قیدکرده است. مولوی حسین پنجابی گفته است: نام این جنبش«جان نثاران اسلام»بوده است. میرسیدخان بر«جمعییت مشروطه خواهان» تأکیدمیکند. فیض محمدکاتب هزاره «جماعت مشروطه خواهان » رابعنوان اسم رسمی جنبش بکارمی برد. بنابرنویشتۀ حسین پنجابی «جان نثاران اسلام» برهردوگروه مشروطه خواهان هندی و افغانی اطلاق میشده است. تشکیلات شان بکلی مخفی بوده ودردسته های ده نفری، باریاست رییس دسته هاتنظیم می شده است. کما اینکه اگرسیدجمال برشکل دهی افکاراین جنبش مؤثرباشد، خودرییس یکی از لیژونرهای ماسونی بوده است. روی همرفته مشروطه خواهی حرکت اجتماعی، سیاسی سازمان یافته ای بخاطرایجادافغانستان مدرن بود. تحولات مصر، ترکیه وایران درتشدیدوتحریک این جریان اثرانکارنا پذیرداشت. رسانه های نوشتاری اعم ازانگلیسی، فارسی وترکی درافغانستان وآسیای مرکزی افکارآزادی خواهی وتجددطلبی رامنعکس میکردند. افغانستانی ها باعلاقمندی این رسانه هارابه بدست می آورده و میخواندند. میرغلام محمدغبار، وباتوجه به غبار، استاد دکترلطیف ناظمی (ادیب، شاعرودانشمندمعروف افغانستان) آنها رابه درباریان، غلام بچگان ودربار، علماوروشنفکران خارج دربارتقسیم میکند، که درنهایت هدف آنها مقیدکردن افغانستان به قانون، باعبورازنظام سیاسی استبدادی وخودکامه بود. نهادهایی مانند شورای ملی، قانون اساسی، تفکیک واقعی قوأ، سمت گیری به سوی تجددوعبورازمرزهای جامعۀ سنتی، گسترش معارف، پدیده هاومفاهیم ارجمندبرای مشروطه خواهان بوده اند. اگرحرف هیگل رابپذیریم، که تجدد درنهایت تکامل روح بسوی آزادی است، این تکامل بطورواقعی در جنبش مشروطه شکل نگرفت، وبازاگراین تکامل بنحوی نیازمند اقتدارهایی مثل سلطۀ بورژوازی غرب، اصلاح مذهبی روشنفکری وانقلاب هایی مثل انقلاب کبیرفرانسه باشد، افغاستان به کلی فاقدانهابود. شاه جوان، واقعأ به قانون وارزش های دموکراتیک باورداشت (آنهارامیشناخت) یاچیزهای دیده وشنیده وخوانده بود. رخدادهای بعدی، سمت گیری تحولات، اختلافات مشروطه خواهان، پیشنهادهای شاه امان الله، اقدامات اودرنظامنامه نویسی، تنظیم مالیات وساختارقدرت بود. وی دربهترین صورت میخواست قانون، مجلس، مشروطه، پارلمان وتفکیک قوأ همه ابزارهایی دردست اوباشند برای ایجادحکومتیکه بازازشاه فرمان ببرد یعنی ایجاد دیکتاتوری بااستفادۀ ابزاری از«قانون». هدف شاه تمرکزقدرت دردست خودش بود. آنچه درسالهای پسین حرکت های اودیده اند، حرکت بسوی دیکتاتوری وخودکامگی بود. درلویه جرگۀ سال 1928، اونتوانست خواست واقعی اش را دایربراینکه «ثریا» (همسرش) ملکۀ رسمی ورحمت الله (فرزندش) ولیعهداوباشد، پنهان کند. میل بخودکامگی، عدم اعتمادبه نفس (بقول فرهنگ)، تصمیم برای لغوهمه اصلاحات ومنع آموزش زنان برای بیست سال، شروع فروپاشی این نهضت ودست آوردهای آن دوره بود. همچنین این نکته شروع بی باوری روشنفکران وهمراهانش به شاه امان الله بود. درقانون اساسی، شاه، همان شاه مستبدشرقی، فعال مایشا و غیرمسؤل شناخته شده بود. عبدالرحمن لودین (کبریت) درلویۀ جرگۀ پغمان آشکارابه امان الله خان هشدار میدهدواعتراض میکند: میخواهی شاه باشی یاصدراعظم؟یکی راانتخاب کن. شاه میگوید. میخواهم هردو باشم، هم شاه، هم صدراعظم وهم پسرم ولیعهدمن باشد. بی باوری روشنفکران به شاه، نارضایی مردم شمالی ازوضع مالیات سنگین، روی برتافتن علما وروحانیون ازشاه، بی اعتنایی اونسبت به سرنوشت حرکت های اسلامی بخاراومهاجرین آن حرکت ها، درگیری داخلی وخانوادگی، مخالفت خانوادۀ نادرخان بااو وگسترش فساد درهمه سطوح، فردی، اجتماعی واخلاقی، زمینه های شکست او وکوشش های روشنفکران عاشق ترقی وآزادی رابه سرعت فراهم کردند. این مخالفت هاآخرکار، بدوقیام عمده علیه شاه امان الله منجرشدند، قیام هایکه کارش رایکسره ساختند: قیام مردم منگل درجنوب درسال 1926 و قیام حبیب الله خان کلکانی، عیاری ازخراسان، 1928. درحال حاضرموانع عدم تحقق دموکراسی دراین جغرافیاچیست؟ این مسأله یکی ازبحث های فورمولیته است. عدم انکشاف یافتگی، نبودن سوادودانش، عدم رشد کافی اقتصادی واجتماعی مسایلی هستندکه بطورمعمول درهمه سوالاتیکه دراین باب مطرح میشود میشنویم. امااگرفلسفی تروجامعه شناسی تربه این موضوع نگاه کنیم، به نظرمن چیزی فراترازاینهااست که یکشور یاپیشرفته است یانیست؟ مثلأ سطح درآمد یک کشورچه قدراست؟ درآمددریک سال چه قدراست؟ ولی تنها اینهاهم نیست که بگویم مبتنی براین داده ها امکان پیشرفت دراین کشورهست ویانیست؟ بطورنمونه رشد اقتصادی وتوسعه رادرنظربگیریم. وقتی از«رشد» میگوییم جنبه های کمی پیشرفت اقتصادی مطرح است ولی زمانیکه از«توسعه» می گوییم جنبه های افقی پیشرفت اقتصادی مطرح است. چه درزمینۀ توسعۀ اقتصادی وچه درزمینۀ رشد، درکشورهای مثل عربستان سعودی، امارات متحدۀ عربی، یمن و... درآمدسرانه بالااست، ازنظراقتصادی پیشرفته هستند، ازنظرترانسپورتی هم رشدکرده اند، برق وآب هم دارند. مکتب، مدرسه ودانشگاه هم دارند، سطح تحصیلات بالااست. این پارادوکس راچگونه میتوانیم پاسخ دهیم؟ این کشورها هم اقتصاددارند، هم پول دارند، فقرهم ندارند، اشتغال دارندولی دموکراسی ندارند. پس نتیجه ی حداقلیکه ازاین نقطۀ کوچک میخواهیم بگیریم اینست که دموکراسی الزامأ وابسته به پیشرفت اقتصادی نیست. ممکن است شمایک کشورخیلی عقب مانده هم داشته باشید ولی بن مایه های (الیمان) دموکراسی هم درآن قوی باشد. اینرابخاطراین گفتم که برگردیم به آن پاسخ فلسفی وجامعه شناختی که به این مسأله داشتیم. هیگل سخن جالبی در بارۀ جوامع شرقی دراد. اومیگویدمسألۀ آزادی ودموکراسی برمیگردد، به آزادی روح. «خدایگان وبنده» نام یک کتاب معروف هیگل است. هیگل میگویدکه حداقل دریونان دوساخت راقبول کردیم، ساخت خدایگان یک طرف است، ساخت بندگان طرف دیگراست. درشرق ما خدایگان راقبول داریم که درمحورشاه میچرخد ولی بندگان راقبول نداریم. یعنی کاملأیکطرف قضیه منتفی است. بنابرین، دراین مسیرروح آزادانه شکل نمیگیرد. اگریکی ازآنهاراقبول داشته باشیم، استبداد مطلق است. شاید منظور هیگل اشاره به اساطیریونان، باشد، باآنکه خداهستند اما روشهای آنهامثل انسان است. بحث جامعه شناختی اینست که دراروپا طبقات اجتماعی وجود داشت، حداقل اینست که مفهومی بنام بورژوازی ومبارزۀ طبقاتی وجود داشت. مادرشرق مبارزۀ طبقاتی نداریم، مبارزۀ اجتماعی داریم. تفاوت مبارزۀ طبقاتی با مبارزۀ اجتماعی این است که درآنجا طبقات دارا وندارباهم درمبارزه هستند؛ مثلأدر اروپا بقول مارکس فؤدالها ودهقان ها هستند، درسرمایداری هم طبقۀ کارگرداریم، هم بورژوازی داریم، اما مبارزۀ اجتماعی درشرق، مبارزۀ آحادمردم باساختاری بنام دولت است. بدلیل نبودن منابع درشرق، دولت هم برپایۀ ساختارهای جغرافییایی وسیستم آبیاری شکل میگیرد. اگردرافغانستان احزاب قومی هستند طبعی میباشد. درغرب هم گاهی احزاب برپایه های محلی، منطقه یی وطبقاتی وحتامذهبی شکل میگیرند. سه متفکری که دراین زمینه صحبت میکنند یکی کارل مارکس است که «شیوۀ تولیدآسیایی» رامطرح میکند. دوم ویتفوگل است که استبدادشرقی رامطرح میکند. دانشمند دیگری مشخص ترمیگوید «کشاورزی آبی»، «حکومت آبی» ومجموعۀ این کلیمات وکانسپت هارابکارمیبرد. چون دراینجا آب مسأله ای مهم بوده است. دولت درساختارادارۀ اموراین آبیاری مداخله میکرده است. این یکی اززمینه هابوده است برای شکل گیری استبداد. بنابراین، درشرق طبقه نداشتیم، چون بورژوازی شکل نگرفت. اما مبارزۀ اجتماعی داشتیم که مبارزۀ مردم بادولت بوده است. اساس این مبارزه برزمینۀ آبیاری استواربود. یعنی مسألۀ آب مسألۀ مهمی بوده که زمینه سازاستبدادبوده است. باچنین وضعیتی امکان حرکت بسوی دموکراسی راندارید. چون زمینه های فکری آن وجودندارد. امابحث دیگری آقای جواد طباطبایی درکتاب «انحطاط تفکرسیاسی درایران» دارد. اومیگویدکه ساختار کلیسادرغرب بصورت ساختاردولت تقلیل پیداکرد. درست است که فرمانهای پاپ مهم بوده اند، ولی پاپ بدلیل حضورنهادی بنام کلیسا مهم بود. اصلأخودپاپ مهم نبوده است. بآنکه بافرمان پاپ آدم هارامی سوزاندندویامیکشتند، اماپاپ مشروعییت خودرا ازساختارکلیسا میگرفت، یعنی هیرارشی کلیسا بود که به پاپ اهمیت میداد. بازمیگویدکه این مسأله ای که درغرب شکل گرفت، درشرق شکل نگرفت. حتی میگوید اگرازمتن تمدن اسلامی هم قراربودبربنیاد یک تفکراسلامی یک ساختارقدرت بوجودبیاید ویا برعکس تفکراسلامی بصورت ساختارسیاسی تقلیل پیداکند ویامتحول شود، بازماامکان گذاربه دموکراسی راداشتیم. اما اینهم نشد. محورهمه ی چیزدرشرق شاه است. درغرب کلیسا وهیرارشی تفکرمسیحی برای شخصی بنام پاپ مشروعییت میبخشد. امادرشرق اسلام به شاه مشروعییت نمی بخشد، شاه به اسلام مشروعییت می بخشد. یعنی هرکاری که شاه میکندمشروع است. شرعی چیزی است که شاه میکند، نه چون اسلام تجویزکرده است. شاه برپایۀ اسلام عمل کرده وکارشاه شرعی است. چون شاه تصمیم گرفته عمل بکند، کارشاه اسلامی وشرعی است. بنابراین، این نهادشکل نگرفت حتا تفکرکلانی بنام اسلام اثر گذارنبود برای اینکه خوداین نهادمهم باشد. شاه مهم بود. بنابراین، بحث شهنشاهی هم درایران مطرح میشود. به گفتۀ یکی ازپژوهشگران این دوره، نظام شاهنشاهی دراین منطقه اصل است. یعنی شاه در رأس است. وقتی شاه شاهان است به این معنااست که شاه یک کشورنیست یعنی شاه امپراتوری های متعدد است. این شاه شاهان هم به امپراتوری هامشروعییت میبخشد وهم به دین مشروعییت می بخشد. یک شاه معنوی به معنوییت هم مشروعییت می بخشد، شاه مسلمان به اسلام مشروعییت می بخشد؛امااین درغرب برعکس است. میخواهم بحثم راجمع کنم: زمینه های دموکراسی به این دلایل وهم بدلایل نبودن طبقات وهم به این دلیل که شاه همیشه محورمشروعییت بوده است، نه خودنهاد سلطنت ونه نهاد دین؛ اینهامانع رشد تفکرسیاسی در این جغرافیاشده است. اگراززبان آقای داریوش شایگان استفاده کنیم، درکتاب «بت های زهنی وخاطره ازلی» میگوید خاطرۀ ماخاطره ی معطوف به قیامت است. یعنی برای مااصل این است. سروش هم میگویدکه برای ما مسلمان ها دنیایک کاروان سرأاست. درعرفان هم همین است. حتادربحث شاهزادۀ بلخی هم دارید. کسی می آید میگویدکه اینجاکجااست؟ میگوید اینجاقصرشاهی است، میگوید پیش ازتو اینجاکه بود؟ شاهزاده میگوید پیش ازمن پدرم، پیش ازاوپدربزرگم... پس وقتیکه پیش ازتوده نفردیگر اینجازندگی کرده اند، معنایش اینست که اینجا کاروان سرأاست. فکرسروش اینست که وقتی جهان کاروان است، درکاروان سرأ آدم کارنمی کند، شب میخوابدوفردا میرود. بنابرین، دراینجانه کاری برای دموکراسی میشودونه کاری برای سیاست. دریک جایی که شب میخوابید وفردامیروید، سرمایگذاری نمیکنید. ازهرزاویه ایکه به این مسأله نگاه میکنید به این نتیجه میرسیم که این زمین وشوره زاربرای رشد دموکراسی بدلایل بسیاری مساعدنیست. ورشداقتصادی هم هیچ کمکی به دموکراسی نمی کند. شماراجع به اراده صحبت نمی کنید، یعنی تنهاثروت نیست که دموکراسی زایدۀ آن باشد؟ بحث اراده هم مهم است، این مسأله هم مهم است که اراده وعقلانیت درمدرنیته مطرح میشود. یکی نیازبه عقلانیت است ویکی اراده ایکه این عقلانیت را تحقق ببخشد. شماهرقدرعقل داشته باشید ولی اراده ای برای تحقق عقلانیت نداشته باشید، عقل تحقق پیدانمی کند، البته عقل درجلوه های مختلف آن: یک جلوۀ آن دموکراسی است، یک جلوه آن اقتصادی است، یک جلوه آن حقوق بشراست وهرچیزدیگر. برای متحقق کردن عقل به اراده نیازدارید، برای اراده ایکه خوب کارکند به عقل نیازدارید. متأسفانه عقلانیت وجود نداشت که اراده رابسیج کند. بنابراین، مجموعۀ این الیمان هااست که پیشرفت دموکراسی رابامشکل مواجه میسازد. مسایل دیگری چون دموکراسی، قبیله وساختارمسایل عرضی است. شایداصلأانسان دچاریک توهم باشد، باآماج حمله حرفهای امروزازنوع رسانه ای باشد؛ یعنی گفتمان سیاسی قدرتمندجهان این توهم راایجادمیکند که آدم این پرسش رادررابطه به افغانستان مطرح کند. درجمهوری های آسیای شوروی سابق بحثی دارند؛ میگویندمادردورۀ فیؤدالیته قرارداریم، بنابراین، یک توهم بیش نیست که یک شبه به دموکراسی برسیم. دموکراسی فقدرای دادن نیست، پس شایداین پرسش ازبیخ وبن بگونۀ درست نیست. امابحث دیگری که مایل هستیم ادامه دهیم مسألۀ عدالت است. اگرمانمیتوانیم دررویا هم به دموکراسی شبیه دموکراسی های رایجی که درکشورهای غربی است نیم نگاهی داشته باشیم وآرزوی آنرابپرورانیم آیازمینه های لازم دراین جغرافیا برای اشکالی ازعدالت، تقسیم ثروت، تقسیم عادلانۀ نان، تقسیم امکانات وغیره رانمی توانیم درسربپرورانیم؟ دموکراسی درهمین کشوری که مادرآن هستیم بامشکلات متعددی مواجه است ومسایل مختلفی وجود داردکه درمبحث دموکراسی می بایدبه ان بپردازیم. میخواهم به همان سخن هیگل استنادکنم که «آزادی درروح است» ممکن است که شمادرزندان باشید ولی آزادباشید. آن روحیه ای است که شمادارید. دریک جامعۀ مدرن ممکن است کسی آزادنباشد نه ازنظرتکنیک رفتار، برخورداجتماعی، روابط باخانواده. می خواهم بگویم که تنها الیمان (بن مایه) های سیاسی واقتصادی کافی نیست بلکه زمینه های بسیاروسیع تربحث دموکراسی مطرح است؛ مابامقاومت های بسیارجدی درزمینه های مختلف برای تحقق دموکراسی حداقل درافغانستان مواجه هستیم. شمامیتوانیدقیاس کنیدکه کشورهای دیگرازنظرساختاری، دینی ومذهبی، سطح رشداجتماعی باحوزۀ جغرافیایی، آسیایی بودن، ویاغربی بودن مثل ماهستند. مثل بنگلادیش، ایران وهر جایی دیگر. امابرمیگردیم به بحث عدالت؛ عدالت یکی ازبحث های مهم درتفکردینی ماهم هست؛ چه درتشیع و چه درتسنن بخصوص درتشیع که یکی ازبحث های مهم است، جزیی بحث های اصولی است؛ عرضی نیست. مثل معاد، نبوت و... است. واینکه مابه عدالت نرسیدیم. من یک کتاب بسیارقدیمی ازآقای طبری حداقل 15 سال پیش خوانده بودم. بحث آقای طبری اینست که: بحث عدالت ایدنومیک رامطرح میکند. او میگوید مسألۀ عدالت ازدغدغه های اول بشری است. امابحث هایی که دردوران مدرنیته داریم که آیا عدالت با آزادی سازگاراست؟ این پرسش اساسی است. همین آدم هاییکه نظریاتشان راخوانده اید، مثل هایک، میگویندکه بحث آزادی وعدالت دوبحث کاملأمتفادت هستند. بعضی ازاینهابراین اعتقادهستندکه عدالت و آزادی رانمیشودباهم جمع کرد. عدالت درجایی شمارامحدودمی کندوآزادی امکانات بی پایان دراختیارشما قرارمیدهد. بنابراین، نمی شودشماهمزمان هم ازعدالت وهم ازآزادی صحبت کنید. بحث عدالت درتفکر مارکسیستی بحث مهمی است. طبیعتأازبحث آزادی مهمتراست. به این دلیل که پایه است. هم درادیان وهم درمارکسیسم این بحث مهم است. مسألۀ عدالت ازنظری موردتوجه قرارگرفتن هم درمارکسیسم وهم در ادیان یک بحث جدی است. اگرعدالت وجودنداشته باشدبه همان سخن شاملو: «شکم امروزرابه نان فردا نمیتوان سیرکرد. » وقتی نان، خانه، آسایش و.... ندارید، آزادی به چه دردتان میخورد. وقتی مارکس میگویدآزادی ازطرح های بورژوازی است معنای سخنش همین است، شما هرروزمیتوانیدصحبت کنید ولی شب پناه گاه ندارید. کدام یکی مهمتراست؟ سارترمیگویدکه اگرهمه حرفهای دنیاراجمع کنیدبه اندازۀ مرگ یک آدم ازگرسنگی برای من اهمیت ندارد. وقتی شما نان، آب وخانه ندارید، ازصبح تابیگاه میتوانیدحرف بزنید وحرفهای بسیارآزادی خواهانه هم بزنید؛مشکل واقعی شماراحل نمی کند. برای تأمین عدالت مانیازمنداین هستیم که یک سیستم متمرکزکارکند. این سیستم متمرکزدرجامعه شناسی دولت نام دارد. معنای سادۀ دولت «قهرسازمان یافته» است. عدالت بایک قهرسازمان یافته میتواندتحقق پیداکند. بحث های مارکسیستی، اصلاحات ارضی، مسألۀ بیمه، توزیع عادلانۀ ثروت، حقوق دربرابرکارو... برای اینکه این قهرسازمان یافته است ونام آن دولت است بایدمداخله کند. مداخلۀ دولت آزادی راسلب میکند. یعنی شمابسیاری ازاختیارهای خودرابوسیلۀ دولت ازدست میدهید. اینجابرمیگرددبه حدمعین آزادی وحد معینی ازعدالت. آن بحث سارترهم همین است که مابسیاری ازکارهارامیتوانیم انجام دهیم؛ ولی دیگری ما رامحدودمیکند. اینجاسارترکلمۀ دوزخ رابکارمی برد: «دیگری برای من دوزخ است چون مرامحدود میکند. » این دیگری دومعنادارد یکی ازنظراخلاقی شمارامحدودمیکند بعنوان یک فرد، یک سری آزادی های شمارامی گیرد. چه بصورت یک قرار داداجتماعی وچه بصورت یک عرف. یک جای دیگرشمارا قانون محدودمیکند ویک جای دیگرعرف شمارامحدودمیکند. یک باردیگرآدم هاییکه روبروی شماهستند محدودتان میسازند. یعنی حس میکنید کاری که انجام داده ایدکه جمع دوست ندارد. قانون هم وجودندارد، فرمانی هم وجودندارد، بنابراین، مامجبوریم به حدمعینی ازآزادی وعدالت قانع شویم چون دراختیارکامل مانیست. طی سالهای اخیر هایک که شماهم خوانده ایدصریح میگوید: «فقداحمق هاازعدالت صحبت میکنند» وبحث عدالت بحث ابلهان است. آزادی های فردی اینجامطرح است که یک آدم تاکجامیتواندمنافع خودراتأمین کند. این منافع هم بازارراتأمین میکند، هم دولت رامیسازد وهم حق راتعیین میکند. این آدمیکه آزاداست خودش بیشتر میداندکه چطورمنافع خودراتأمین کند تادستگاه دولت. این بحث دربحث حقوق بشرآقای جواد آملی (یکی ازمراجع تقلیددرایران) هم هست. یک بحث پارادوکسیکال است. وقتی ما آدمهارانمی شناسیم چطورحق برای آنهاتعین میکنیم؟ این آدم هارافقدخداوند حق داردبرایشان تعین حق کند. ولی به هرحال فکرمن اینست که درکشورهای مثل مامسألۀ عدالت اساسی است. بدون اینکه مابخواهیم آزادی رانفی کنیم. اگرآزادی به این معناباشدکه نظام وسیستم هیچ نوع مسؤلییتی دربرابر شهروندان، برای تحصیل وآموزش ندارداین عدالت رابه خطرمواجه می سازد. آقای آمارتیارسن در اخلاق واقتصادهمین مسأله را مطرح میکند. امابدون تردیدیک بحث فلسفی پارادوکیسکال است. به شمامیگویم که شمااینقدرحق دارید واینهاوجوددارند. اینجااست که بحث انتخاب مطرح میشودوبه شماگفته میشودتااینجاحق دارید. برای اینکه عدالت رافرد نمیتواندتأمین کند. چون درتوان فردتأمین عدالت نیست. تأمین عدالت کاریک سازمان است. کشوری که مادربارۀ آن صحبت میکنیم کشوری است که تفاوتهایی فاحش درسطح زندگی درآن وجوددارد، اکثریت مردم درفقرمطلق زندگی میکنند بدون دسترسی به امکانات اولیه یعنی آب، نان، امنییت، بهداشت وتحصیلات. یعنی ازردیف بسیاری ازحقوقیکه درصد سال گذشته زیرعنوان حقوق اولیۀ انسانی ازآن یادمیشود. برای نظم دادن به یک اجتماع عدالت مهم است. برای تطبیق عدالت به سازمان نیازاست. حالااین سازمان میتوانددولت باشدیاسازمان ملی باشد، هم سازمان وهم سازمان ده. یعنی باید درارگانهایی که درحال حاضرتأمین می کنند، تجدیدنظرکنیم. این عدالت میتواندبه وسیلۀ اخلاقیات، نهادهای مدنی، ازطریق آموزشهاهم تأمین شود. یعنی وقتی دریک آموزۀ مسیحی یادمیگیرید (البته ازنظراسلام منتفی است) وقتی کسی به شماسیلی میزندحتمأ نمیشودبه اوسیلی بزنید ومیتوانیدیک گونۀ دیگربه ان پاسخ دهید؛ به نظرمن یک توصیۀ اخلاقی است. بحث آمارتیارسن دراقتصاداین رامطرح می کند. یعنی هیچ بخشی ازتأمین عدالت الزام نداردکه قوۀ قهریه پشت سرآن باشد. برمیگرددبه انسان بودن انسانها. یعنی شماچقدردررابطه بافقر همسایه تان، نسبت به بیسوادبودن همسایۀ تان حساس هستید؟ همیشه الزام آورنیست که یک دستگاه قهریه برای تأمین عدالت عمل کندباآنکه درکشورهای مثل ما لازم است. امابعضی وقت ها ازطریق آموزش ومطا لعه کردن انسانها، تربییت آدمها، بلندبردن سطح آگاهی وجدانی آدمهاهم آزادی رامیتوان اجرأکردوهم عدالت را. یعنی اینطورنیست که هیچ راه حل وجودندارد. آنجاکه میگویندعدالت وآزادی جمع نمیشود، ازیک طرف عدالت رانگاه میکنند دادخواهی راکه مردم نان وآب داشته باشند، به آموزش وپرورش شان رسیدگی شود وازطرف دیگرمیگویندکه ابتکارفردی مهم است که دولت به آن مجال دهد. یک ذهن قد رتمند میخواهد بازرگان باشد، شمانبایدجلوآنرابگیرید، چقدرسود داردنبایدجلوآنرابگیرید. این به این دلیل است که دوکانسپت آزادی وعدالت خواهی رادربرابرهم قرارمیدهد. ازاین بابت اگربه مسألۀ عدالت و آزادی نگاه کنید، به این جمع نمی رسید. یابایدبه نفی عدالت برسیم ویابنفی آزادی. ولی اگرماباتوجه به تحولات مدرن ببینیم که چه نهادهای دیگری میتوانندکمک کنندبرای تحقق عدالت، همزمان بااینکه آزادی مخدوش نشود، به نهادهایی مثل نظریۀ هابرماس دربارۀ جامعۀ مدنی میرسیم ودرکناردولت ماحد وسط تأمین عدالت وآزادی رانمی توانیم نگاه کنیم، بسته به این است که درک ماازمسألۀ آزادی وعدالت چیست؟ اگرقطعأ ازیکطرف عدالت راباقوۀ قهریه برابر قراردهید؛ یعنی قوۀ قهریه که دولت باشدوطرف دیگر آزادی های فردی راقراردهید مسلمأ اینهادرتناقص قرارمیگیرند. بنابراین، بایدالیمان سوم رامطرح کنیم که به همان جامعۀ مدنی وتربییت های اخلاقی وهمان بحث عدالتی که آقای مارتیاسن مطرح میکند، میرسیم. اودرکتاب «اخلاق واقتصاد» میگوید: اخلاق یک بحث ارزشی است. شماچطوردرکنارمفهوم دولت و سیاست یک تلفیق میخواهید واردکنید؟ شایدازاینطریق میتوانیم به آزادی وعدالت برسیم. باتوجه به همین دوبحثیکه داشتید؛ بخصوص بحث اول تان که گفتید روح شرق استبداد زده است وشاهان همه کاره بوده اند؛ ایاامروزدموکراسی رابعنوان یک نیازمطرح کنیم؟ بدون تردید؛ بازهم دررساله «خیالی» سارتربحث اش این است که انسان بدون رویاهایش نمیتواند زندگی کند. حتافرض کنیدکه مفهوم عدالت وآزادی مفاهیم دست نیافتنی باشند، ولی طرح هردومسأله به عنوان یک فرضیه (کاری ندارم به عنوان یک فرضیه علمی ویااجتماعی) آنرامطرح میکند. این کمک میکندبرای اینکه ماآرام آرام بتوانیم بربی عدالتی چیره شویم. شایدمابه آزادی کامل یا عدالت کامل نرسیم ولی خوداین آرمانها کمک میکندکه جلواستبداد وبی عدالتی رابگیرند. درواقع بعنوان یک پروژه ویک گام به پیش بروند. بسیاری ازآرزوهایی که بشریت دارد؛ ممکن است تحقق ناپذیرباشد. مثلأتصورات وخیالات شاعرانه، گزاره های یک شاعرویایک منطقی الزامی نیست که دفعتأ تطبیق شود ولی خیالی ترین پروژه ها جامعه راازحرکت روبه قهقرأ وافتادن دراستبداد درامان نگاه میدارد. همین که شما میگوییدعدالت باشد وتأمین شود، جلوبخشی ازبی عدالتی رامیگیرید. شایدصد درصدنتوانیدآنراتأمین کنید. میشودآزادی فردی تأمین شودکه مهمترین واژه دموکراسی است. ازنظرفردی آزادی اصلأمعنا ندارد. ولی درپهلوی آن قرار داد هم دارید. دراین حال به این کانسپت هم آشناهستید. ولی فکراینکه آزادی تحقق پیداکند؛ حتااگرآزادی صددرصدتحقق پیدانکند بازآزادی رایک گام به پیش می اندازد. سارترمیگوید قصه ها، افسانه ها وشعر ها جامعه رابه پیش میبرند. حداقل جلوبرخی ازروشهای استبدادوبی عدالتی را میگیرند. اگرغیرازاین باشد دیگر چیزی بنام انسان نمی ماند. من هیچ وقت ازنظرفلسفی به این باورنیستم که ماتاصدسال دیگرحتا بیک عدالت کامل، سراسری وجهانی میرسیم. اما باورم اینست که این خیال ماراکمک میکند که چندگام به پیش برویم. درافغانستان هم میخواهم بگویم باهمه چالشهایی که مطرح کرده ام نمیشودبرای دموکراسی مبارزه نکرد. حتااگرتحقق دموکراسی درافغانستان امکان ناپذیرباشد؛ بازمیگویم برای تحقق دموکراسی باید مبارزه کرد. مالایه های مختلفی ازبی عدالتی درافغانستان داریم. فاحش ترین آنهافرق داراهاوندارها است. شکل دوم آن تفاوتهای زیادی است که ازیک محله به یک محله وجوددراد. یک شکل دیگربی عدالتی درافغانستان تفاوتهای امکاناتی گروه های مختلفی ازاقوام مختلف بامذاهب و زبانهاوفرهنگهای مختلف است؛ که بنظرمی آیدخودرادرتفاوتهای بین اقوام تجلی داده اند. یا اینکه درمیان اقوام نقاط مشترک زیادی هم وجوددارد. یعنی ممکن است که سران یک قوم قدرت سیاسی راداشته باشندامامردم آن تفاوت زیادی باگروه های قومی دیگرنداشته باشند. بحث اقلیت واکثریت درزمان ماناجوراست. گیرم من درکشوری زندگی میکنم که یک اقلیت محدودباشم، چه گناهی کردم که نبایدامکانات مساوی باکسی که مثلأچندبرابرجمعییت من هست داشته باشم؟ بدون تردیدوقتی مفهوم شهروندی مطرح میشود بطوردقیق محتوایامصداق شهروندی همین بحث است. دربحث شهروندی بحث اقوام مطرح نیست، بحث طبقات مطرح نیست؛ بحث شهروندی یاشهروند جمهوری مطرح است. به سخن افلاطون چقدرحقوق مساوی باهرکس دیگردارند؟ بحث شهروندی، طبقات، اقلیت واکثریت رابرنمی تابد. وقتی حقوق شهروندی مطرح میشودآن بحث ها منتفی است. وقتی بحث شهروندی رادرپهلوی بحث رعیت میگذاریم. شهروندان دارای حقوق مساوی هستند، صرف نظراز وابستگی طبقاتی، وابستگی قومی ووابستگی زبانی؛ اینها بعنوان انسان؛ شهروندان جمهوری باهم مساوی هستند. هم ازنظرحقوق مدنی، حقوق سیاسی وحقوق اجتماعی. حقوق سیاسی که حقوق لیبرال دموکراسی است. حقوق مدنی واجتماعی حقوق دموکراتیک است. به هرحال چه درمعنای لیبرال دموکراسی وسوسیال دموکراسی حق شهروندی، حق مساوی است. منتها تفاوت اینست که درلیبرال دموکراسی چهارعنصر است که به بحث عدالت برمیگردد، به ان توجه نمیشود. حقوق مدنی وسیاسی برجسته میشودوبه حقوق اقتصادی اجتماعی وفرهنگی توجه نمیشود. این تفاوت های ظریف لیبرال دموکراسی وسوسیال دموکراسی است. بحث شهروندی هم روشن است. تساوی حقوق شهروندی هم یکی ازآرمانهای مااست. وآنرابایددر قانون بتوانیم تسجیل کنیم. ولی درهیچ جای مسألۀ تسجیل درقانون الزامأ بمعنای عمل به قانون نیست. یعنی ممکن است شماقانون رابنویسید بعنوان یک اثرمکتوب ولی تطبیق نشود. ازنظرتعاریف امروزی حق های زیادی وجود دارد. وقتی حق مکتوب نشود وقانون مندنشود ودرقانون تجلی پیدانکند، حق نیست. حق امروزچیزی است که درقانون بصورت مکتوب متجلی میشود. اگرنشداین حق نیست، و وجود خارجی ندارد. برای اینکه شما نمیتوانید باساس توهم کسی رامحاکمه کنید. حق درقانون آمده، مکتوب شده و تألیف آن صورت گرفته است. بعد دادگاه شمارامیبرد محاکمه میکند که به حقی تعرض کرده اید. دربارۀ تفکیک قوأهم که یکی ازپیش شرط های تحقق دموکراسی است، آدمهایی مثل مونتسکیو، نویسنده ها وفدرالیست هایی مثل مدیسیون میگویندکه تفکیک قوأ یک بحث صوری است، وقتی میگوییم قوۀ قضاییه، مقننه واجراییه داریم یک تفکیک صوری است. تفکیک قوأ حتااگردرقانون هم بیاید وقانون مندشود، درصورتیکه زمینه های تطبیق دربیرون این مبحث وجودنداشته باشد، به هیچ وجه عملی نمیشود. یعنی باید میکانیزم داشته باشد. این تفکیک قوأ یک چیزصوری است. مثلأ قوۀ قضاییه ومجرییه ما درهمین پارلمان خودمان رامی بینیم. وقتی حکومت به قانون گذارومجلس اهمییت نمی گذارد، تفکیک معناندارد، مافقط درقانون، تفکیک قوأ راپذیرفتیم. وقتی تفکیک قوأ مشارکت مردم راتمثیل نمیکند معنا ندارد. دراینجا تفکیک قوأ، بحث مشارکت مردم، نقش مردم وشهروندان مطرح است. یعنی تفکیک قوأ مشارکت مردم را درتصمیم گیری برمی تابدیا نمی تابد؟ اگربرنتابید تفکیک قوأیک تفکیک صوری و شکلی است؛ به درد نمیخورد. مگراینکه به آزادی تفکیک قوأ دربیرون هم عمل کند. بنابراین، مثلأ معنای قوۀ مقننه افغانستان چیست؟ به معنای تفکیک قوأنیست که قوۀ مقننۀ افغانستان باتصورات خودش قانون وضع کند. ما دربحث پارلمان داریم، قانون گذاری نظارت براجراأت حکومت ونمایندگی خوب است. معنای نمایندگی خوب این است که قوۀ مقننه خواسته های مردم راجمع میکند وبحیث یک حق تصویب میکند وقانون مندمیسازد. شماتفکیک قوأ داشته باشیدواین حق رانشناسید. بطورمثال دربدخشان دانشجویان میخواهندرسمأ درکناراسم پوهنتون دانشگاه هم بنویسید. درکشوریکه حداقل دوزبان رسمی است. وقتی این حق رادرقوۀ مقننه نتوانید بدهید، قوۀ مقننه تبدیل بیک تفکیک قوای صوری میشود. باز مسأله برمیگرددبه مشارکت مردم. یعنی قوۀ مقننه کارش اینست که خواست مردم راقانون مندبسازد. درقانون اساسی مردم افغانستان «اتباع» هستند؛ یعنی چه؟ ماسه مفهوم داریم. شهروند، تبعه ورعیت. رعیت همان است که ازبالادرباره اش تصمیم گرفته میشود؛ هیچ صلاحیت تصمیم گیری ازخودندارد. بلافاصله بعدازکلمۀ رعیت ارباب تداعی میشود. مااتباع داریم، یعنی تابعین یک کشور. تبعه چیزی است که درقانون شهروندی بیان میشود. تبعه این است که شما کارت هویت دارید، متعلق به فلان کشورهستید، این معنای تابعیت است. این تابعیت الزامأحق شهروندی رابرنمی تابد. شمازمان عبدالرحمان خان وظاهرشاه هم تابعیت داشتید ولی درآن زمان مفهوم شهروندی نداشتید. شمافکرمیکنید مشکل زبانی مشکل یک تفکرسیاسی است؟ مسألۀ زبان بیانگرتفکرسیاسی است. ناهنجاری های فلسفی، اجتماعی واقتصادی درزبان متبلور میشود. وقتی شمایک واژه رااستفاده میکنید یک مفهوم پشت سرآن نهفته است. برای همین مسأله زبان مهم است. وقتیکه درلویه جرگه ی قانون اساسی مطرح شدکه زبان چیست؟ یکی ازنمایندگان گفت: زبان وسیله ای برای گفتگواست. مثلأمن آب میخواهم، کسی دیگربجای آب برای من خربوزه نیاورد. درک این آدم اززبان همین بود. وقتی گفته میشود «استبداد» پشت آن یک مفهوم است، وقتی شهروندمیگوییم، وقتی رعیت و... پشت سرهمۀ اینهامفاهمی نهفته است. برای همین بقول هایدگرزبان هویت است. یاخانۀ وجوداست. برای همین زبان مهم است. مثلأسرودملی. کدام سرودملی؛ شماباده تا زبان میتوانیدسرودملی تانرابخوانید. هیچ اشکالی هم ندارد. درآلمان هم میتوانیدبا چندزبان سرودملی تانرابخوانید. هیچ کسی انتقاد هم نمیکند. ولی درافغانستان سرودملی حتمأبایدپشتوباشد. باوجوداهمیت طرح این موضوعات، چراآنهادرمیان ما کم اهمیت هستند؟ برای این اهمیت نداردکه مانمیدانیم. درهمان بحث دموکراسی هم بحث نخبگان هست، دموکراسی نخبگان هم داریم. وقتی دموکراسی میگوییم انواع دموکراسی هاداریم؛ دموکراسی نخبگان، دموکراسی تکامل گرایانه و.... هریکی ازاین مفاهیم بنوعی ازتلقی یک جامعه نسبت به این مسأله است. سه مفهوم دموکراسی، نخبگان، جمهوری خواهانه یاتکاملی، مشارکتی حداقل دردوکانسپت چپ وراست قابل تعدیل است. هرچه شمابطرف دموکراسی مشارکتی وجمهوری خواهانه برمیگردید بطرف چپ متمایل میشوید. وبرعکس باتأکید برسیستم نخبه گرایانه بطرف راست متمایل میشوید. همۀ اینها زمینۀ فکری دارد. وقتی آدمی باشما صحبت میکندومیگوید طرفداردموکراسی نخبه گرایانه هست، بلافاصله درذهن شماتداعی میشودکه لیبرال دموکرات است. ولی یک کس دیگرمیگویدکه طرفداردموکراسی جمهوری خواهانه است. معنایش اینست که چپ است، یامارکسیست است، یافرانکفورتی است ویا ریولیسیونر است. وقتی میگویید درافغانستان نخبگان تصمیم میگیرند. کاملأمبتنی برتفکرهای لیبرال دموکراسی است. اگرامروزلیبرال دموکراسی وسوسیال دموکراسی رادرافغانستان، مطرح کنیم، باکدام یکی بهترمی شود جامعه رامدیریت کرد؟ یکی اینست که باکدام یکی بهترمیتوانیم مدیریت کنیم ویکی دیگراینست که کدام یک درست است؟ این دوکادرقابل تفکیک هست. من بحیث یک آدم چپ اعتقادم اینست که مابه دمورکراسی جمهوری خواهانه بایداتکأ کنیم. برای اینکه مردم درهمه زمان تصمیم میگیرند. طرف دیگردموکراسی نخبه گرایانه است که یک عده نخبگان برای مردم تصمیم میگیرند. وقتی نخبگان یک کشورمیگویند که زبان اهمیت ندارد، چه اهمیتی دارد که راجع به سرنوشت خود شان تصمیم بگیرند؟ دراینجا دوکارمیکنند. شما اینگونه میگوییدکه دریک جامعه ای قتل کردن معمول است به این دلیل که روزانه مردم آدم میکشند. ویک کارغیراخلاقی انجام میدهند، شما نیمتوانیدبگویید که کشتن درست است. شما میگوییدعرف اینست وبایدبااین عرف این گونه مبارزه کرد. ولی این مذموم است. بحث من اینست که دموکراسی مشارکتی یادموکراسی مردم گرایانه یادموکراسی مشارکتی عادلانه ودرست است. ممکن است درافغانستان به این نوع دموکراسی به خاطرعدم آگاهی مشکل داشته باشیم. شاید مادریک مقطع نیازداشته باشیم که نخبگان بگیرند ولی خودنخبگان هم قابل تعریف است. ولی تصمیم گیری نخبگان به هیچ عنوان به این معنانیست که شمایک ارزش ذاتی رامنتفی کنید. یعنی میشوددر صورتیکه 90 درصدمردم افغانستان تصمیم دارندکه آدم بکشندبه این دلیل شما بگوییدمردم نمی دانندوباید یک تعدادنخبگان تصمیم بگیرند؛ امابحث اینست که درساختارهای خودش به آن پرداخت. یعنی یک اصل عادلانه رانمیتوانید به دلیل نبودن ظرف آن منتفی سازید. میشود گفت چرازمینه ای برای دموکراسی وجودندارد؛ چراهیچ گاه ماحق نداریم درباره ی دموکراسی گپ بزنیم. مامیگوییم که دموکراسی یک توزیع ذاتی است ودرست است. اینراما تأیید میکنیم وبرای آن مبارزه میکنیم ولی راه های تحقق آن این است. اکثریت مردم امریکابخاطرتاریخ خودشان دردوصدسال گذشته اعتقاد دارندکه مردم باید مسلح باشند و هرکسی درخانۀ خودیک تفنگ داشته باشد. درضمن جامعه شناس ها ثابت کرده اندبخاطراینکه مردم مسلح هستند تعداد قتل ها درامریکا نسبت به کشورهای اروپایی بیشتراست. این یک اختلاف جدی است درجامعه ای امریکا بین اقلیتی که مخالف آن هستند واکثریتی که میگویندبایدمسلح باشند. بعدمیشودبا معیاری گفت: درامریکا ازنظردموکراسی مشارکتی بخاطرسیستم فدرالیستی اش فضاهای دموکراتیک حضورمردم بیشتراست تادریک کشورسیستم مرکزی مثل فرانسه که حتا بازاراقتصادی آن تا بیست سال پیش کاملأ ازمرکز یعنی ازپاریس اداره میشد. یعنی اگرازجنوب فرانسه ماهی میگرفتند ماهی اول میرفت به پاریس وبعدازآنجا دوباره تقسیم میشد. اماروزیکه ملت فرانسه یانخبگان فرانسه تصمیم گرفتندکه به عنوان یک ارزش دموکراتیک این باید لغوشود، یک دست آوردفکری و وجدانی بود. حتا اگرفرانسه آن دمورکراسی مشارکتی رانداشت درآن برهه تاریخی پا فراترازآن گذاشت؟ کانت یک مفهوم داردزیرعنوان «حکم تنجیزی». درهرسه کتاب نقدخردناب، نقدخردعملی ونقدقضاوت کانت به آن اشاره نموده است. اومیگویدکه یک کانالی است، ارزشهایی است، که فی حدذات مذموم اند، ولی درست است که این ارزش دریک برهه تاریخ پسندیده باشد. مثلأکشتن فرزندان نوجوان یاجوان مردمان نیل درکناررودخانه نیل برای بارورشدن دریای نیل. این بحث رابابک احمدی هم دارد. یامثلأ آدم خواری درفلان منطقۀ امریکا. شایداین آدم هایی که پسربچه ویادختربچه رادرکناررودنیل قربانی میکردند خیال میکردند که کارشان برای بارورسازی رودنیل، برای خدمت اجتماعی، برای کشاورزان است ودر نتیجه این که مردم درکناره های رودنیل سیراب شوند، نان پیداکنند، فوق العاده بوده ولازم بوده است. چون آنها ازاین بابت نگاه نمیکردندکه یک آدم آدمی راقربانی میکند، جنایت میکند. فکرمیکردندکه با قربانی کردن یک آدم یک جماعت کلان رانجات میدهند. این ازنظراعتقادشان وکار روزانه شان درآن زمان درست بود. امازمانیکه ماازبیرون نگاه میکنیم یک کارغیراخلاقی است. این درآن زمان هم غیر اخلاقی بوده است، حال هم غیراخلاقی است وسالهای بعدهم غیراخلاقی خواهدبود. این بحث رابخاطراین مطرح میکنم که وقتی میگوییم دموکراسی مشارکتی ومردم سالارانه مطرح میکنند، ازاین بابت مطرح نمیکنندکه آیا این دموکراسی قابل تطبیق است یانیست؟ بل ازاین بابت که آنرابه حیث یک ارزش وضع میکنیدیانه؟ ما به حیث یک ارزش اول این راوضع میکنیم. ومیگویم که ازنظرارزشی هرچه آحادمختلف مردم درتصمیم گیری ها مشارکت کنندیا نکنند؟ بهترین نوع دموکراسی این است مردم مشارکت کنند. اما اینکه مردم درافغانستان میتوانندمشارکت کنندیانه این سوال دیگری است. اینجاست که مسألۀ دموکراسی نخبه گراها وغیرنخبه گراها مطرح میشود. وقتی میگوییم مردم توانایی انتخاب راندارندروشن فکران این کارراانجام دهند. اگرامروزدرافغانستان تحلیل کنیم، لااقل چهارپروژۀ سیاسی که علاقمندان زیادی دارد، مطرح است. گروه اول بحث شان اینست که یک سیستم دیکتاوری داشته باشیم که نوک حمله اش مسألۀ انکشاف وتوسعه باشد. یعنی 90 درصدمردم بیسوادهستند، بایدیک دیکتاتوری مثل رضاخان داشته باشیم، این یک مرحلۀ لازم است که مااحتیاج داریم. در انتخابات گذشته نامزدهایی بودندکه روی توسعه اقتصادی واجتماعی تأکیدمیورزیدند. پروژۀ دوم که حاکم است. دردوران اوج لیبرالیسم درامریکا شکل گرفت وبحث شان این بود، اینجا غرب وحشی است بگذاریدبازارخودش تصمیم بگیرد. لزومی نداردکه مامدیریت فراتراز مینیمال دولتی انجام دهیم. دموکراسی هم محدودبه این بودکه مابایدرای بدهیم. می بینیم که این سیستم درکشوریکه 30 سال جنگ ونابسامانی بخوددیده پاسخ نمیداد، فقرشدیداست، مردم دسته دسته می میرندبخاطرنبودبهداشت. مکتب میرونداماچون امنیت نیست فرزندانشان راازمکتب جمع میکنند، ازدواج های زیرسن رایج است... پروژۀ سوم مطرح میکندکه ماادامه بدهیم تمرین اولیۀ دموکراسی را، جامعه مدنی داشته باشیم، انتخابات داشته باشیم، اختلافی نیزوجود داردکه ماسیستم صدارت داشته باشیم یاریاست. پروژۀ چهارم فدرالیسم رامطرح میکند. فدرالیست هاکه شمایکی ازنمایندگان پرصدای آن هستید، مطرح میکنندکه بخاطرشناخت و تحلیلی که ازمعضلات جامعۀ افغانستان دارند، همراه بافدرالیسم مسألۀ عدالت اجتماعی و مسألۀی امکان مشارکت بیشترمردم درمناطق مختلف افغانستان حل خواهدشد. این زمینۀی مناسبی است برای قطع رابطه باچند دهه بحران؟ درپروژۀ اول بایدبگویم که به این پروژه من شخصأ ازبیخ وبن مخالفم. پروژۀ رضأ خان واتاترک پروژۀ اواخرقرن نوزده واوایل قرن بیستم بود. اصطلاح دیکتاتوری صالح راهمۀ مامیدانیم: یک دیکتاتوربیایدو اصلاحاتی رابوجودبیاورد. من درمبانی میگویم که شما آمدید دیکتاتوری را تجویزکردید. بقول سروش دموکراسی حدوسط ندارد، یادموکراسی هست یانیست. بعدآمدیدگفتید که مایک دیکتاتورصالح داریم که جامعه رابه زور وتازیانه به پیش ببرد (متأسفانه اینرایک جای شریعتی هم میگوید) شما اول درمسایل اجتماعی، علم انسانی وارزشها که یکطرفه تعیین نمی کند. این ریاضی نیست که دوبعلاوۀ دوچهارشود. یک چیزی راشما ارزش میدهیدکه دوسوم جامعه آنرابه حیث یک ارزش قبول کند. مثل آزادی فردی درجامعۀ سنتی مثل افغانستان هیچگاه آزادی فردی درتفکرحداقل یک عده ازعلمای ما ازتفکردینی، آزادی فردی معنای ندارد. آزادی همان چیزی هست که دردین بوسیلۀ قاضی یاهمان شارع تعریف شده است. دریک کشوری مثل افغانستان وقتی حق رابه کسی دادید، وپذیرفتیدکه یک دیکتاورصالح این جامعه رابه پیش براند اول نمیدانیدکه این جامعۀی به پیش چه معنی دارد، ارزشیکه بایددفاع شودچیست؟ چون برسرارزشها هم اختلاف وجود دارد. تنهاکاری که باقی میمانداینست که استبداد راتأییدمیکنید. در افغانستان چندنفرروشنفکراست؟ مجموعۀی کارمندهایی دولت شما 4 صدهزاربیشترنیست. دراین میان حد اکثر 10 نفرروشنفکردارید. دراین وضعیت وقتی بسوی انتخابات میروید، طالبان میبرند. اینجایک دیکتاتورصالح که آقای ملاعمرباشد حق دارداین جامعه رابه پیش ببرد.. وقتی شمامیگویید دیکتاتورصالح جامعه رابه پیش ببرد؛عرصه ی پیش رفت راکه شما تعیین نمی کنید. آن دیکتاتورصالح تعیین میکند، این دیکتاتورصالح که میتواند باشد؟ آقای ملاعمر، من ویاهرکس دیگر. بنابراین، این به لحاظ تئوریک بحث بسیارنادرست است. نمی شودبه لحاظ تئوریک گفت که مابه دیکتاتوری نیازداریم. چطورمیشودروشنفکر بگویدکه ما دیکتاتوری نیازداریم ولی دیکتاتوری رضاخانی؟ دوم- وقتی رضاخان اینرامطرح میکرد، زمانی بودکه کسی درایران نمی فهمیدکه فدرالیسم چیست. روشهای دیگراداره مطرح نبود. مردم دموکراسی رانمی شناختند، ساختاردیگرقدرت رامردم نمی شناختند خیال میکردندکه تنهادوراه وجودداردشاه ولاغیر. ماراه های دیگری داریم؛ هیچ نیازی نداریم که راهکار رضاخانی رادراینجاتطبیق کنیم. ماازطریق جامعۀی مدنی، روابط بین المللی، حضورنخبگان، حداقل پیشرفتهایی که طی یک قرن داریم، میتوانیم راه دیگری راپیگری کنیم که نیازمندبه گذارازدیکتاتوری نباشیم. چون این دیکتاتوری ممکن است دراختیارهرکسی قرارگیرد. فردانمی توانیدباان مبارزه کنید. مسألۀ صدارتی بودن یاریاسی بودن بسیارمهم نیست. هرچندصدارتی یک مقدارقدرت رامیان رییس جمهوروصدراعظم تقسیم میکند اماتجربه های مشابهی وجوددارد درکشورهای مختلف که اگرساختاررا دموکراتیک بسازیدبایک رژیم ریاستی نمیتوانیدساختارغیردموکراتیک داشته باشد. این برمیگردد به قانون اساسی، تقسیم قدرت وتوزیع قدرت. میتوانید ریاست جمهوری هم داشته باشید، صدراعظم هم داشته باشید ولی دیکتاتوری هم داشته باشید. این هم کافی نیست. شمادریک رژیم صدراتی نیزنمیتوانید رژیم دموکراتیک داشته باشید. مگراینکه نظام راآگاهانه درجهت دموکراسی متحول سازید. پروژۀ سوم ناتوانی است که این ساختارراتعریف میکند. درمعنای لیبرال هم این ساختارکاملأیک ساختارتعریف شده نیست. امروزمابه یک دولت خودویرانگرروبروهستیم. ازنظرجامعه شناسی دولت هاهم علم سیاست وعلوم سیاسی چهارفورم یاساختاردولت داریم. دولتهای رو به دوام، دولت هایکه ظرفیت های ادامه دادن خودرا دارند، بعنی میشودکمک شان کردکه ادامه پیداکنند. اصطلاح دیگری داریم بنام دولت های خودویرانگر، دولت هایکه هرقدرسعی کنید کمک شان کنید، نمی توانندخودرا کمک کنند. بدلیل ساختار غیردوام دار. ساختارگرایی معنایش اینست که شما هیچ چیزرانمیتوانیدبه تنهایی داوری کنید. یعنی یک جز درکنار جزدیگرقابل دوام است. دولتیکه ما درآن هستیم خود ویرانگراست. جامعۀ جهانی در اختیارش است، حالابه هرنیتی 40 کشوردراینجاوجود دارد، ولی نمیتواند خود راکنترول کند. بنابراین، هیچ کاری به این دولتها نمیشودکرد. بخاطری این خود ویرانگراست که تئوری های خودراازبیرون گرفت، که اینجاقابل تطبیق نیست. ولی آدم های آنرانداشته است. شمانمی توانید دموکراسی را بدون آدم دموکرات تطبیق کنید. چطورمیشود دموکراسی رابدون دموکرات تطبیق کرد؟ اسلام رابدون مسلمان نمیشودتطبیق کرد. شما مجموعه ای ازآدمها داریدکه دموکرات نیستند. شماآماری که داریدازمقامهای بالا که جامعه راسمت وسوبدهند، آمارفساد، رشوت وقاچاق موادمخدرواختلاس است. بااین آدم ها چطور میشود حتا لیبرال دموکراسی راتطبق کنید؟ ساختاراین دولت ناکام است. وقتیکه دربارۀ افغانستان صحبت میکنیم، کشوریکه ارتش بیگانه، سربازهای بیگانه دست آزاد دارند، یعنی تصمیم هاجای دیگری گرفته میشود، هیچ ربطی نه به دولت دارد ونه به مردم افغانستان. که بطور عادی به ان اشغال میگویند. درکشوریکه در ده سال گذشته ارتش بیگانۀی چند ملیتی تقدیرش را رقم میزند، آیا کل این مباحث میان خالی به نظرنمی آید؟ بلی؛ بااین ساختاردموکراسی تطبیق نمیشود. چون هیچ زمینه ای نداریم، دموکراسی تنها آزادی نیست عدالت هم هست. امادریک کشوراشغال شده نه آزادی تطبیق میشود ونه عدالت. اولأدلیل منطقی اینست که خوداشغال خلاف عدالت است. ازنظرمفهومی اشغال خلاف دموکراسی و ارادۀ جمعی است. ازهیگل بپرسید، ساده جواب میدهد که اشغال وعدالت باهم جور درنمی آید، حتا اشغالگردموکراسی هم ایجادکند. چون نفس کاردموکراتیک نیست. اشغال ممکن است کمی هم دموکراتیک باشد ولی اشغال است. اشغالگری خشونت است. امابحث فدرال به سه دلیل: اول حق شهروندی درآن تأمین میشود، دوم مسألۀ اقوام حل میشود، سه مشارکت جمهوری خواهانۀ مردم درقدرت تأمین میشود. درعصری که سلطۀ یک جانبه امپریالیسم هست، من میخواهم دربدخشان یک جامعه باسیستم اقتصادی کار اجتماعی ایجادکنم وباعدالت کارکنم. یکی ازواقعیت های افغانستان اینست که مناطق رشدنا مناسب باهم دارد. یعنی صدسال ازهم تفاوت دارند. مثلأشهری مثل هرات باشهری مثل خوست، تفاوت فاحشی دارد، پلخمری با لغمان تفاوت زیادی دارد. پس بایدپاسخ های مناسب هرجایی راداشته باشیم. فکرمیکنم در یک جایی تشویق مردم به مکتب رفتن باید اساس کارباشد، دریک جای دیگرمثلأاین نیاز وجود ندارد. یامثلأدرهرات خوابگاه دانشجویی برای دختران ساخته شود. مثلأ دربدخشان جوانان ازاین رنجیده اندکه ماچرا دانشگاه نداریم، ولی دریک جای دیگرمیگویند ما چرا دانشگاه داریم؟ اینها سکته های است که وجود دار. این یک واقعیت است که افغانستان یک کشورچندپاره است. چون فرصتی برای دولت ملت سازی برای افغانستان به دلایلی فراهم نشد، امروزنمی توانیم وانمودکنیم که دراواخرقرن نوزده هستیم. فکرمیکنم شما درجایی نوشته بودید که یک منطقه نمی تواندصدسال صبرکند که منطقۀ دیگربه امروزی آن برسد. این یک بی عدالتی است. آیارویکرد شمااین است که بهترین زمینه سازی برای رسیدن به دموکراسی فدرالیسم است وباید آنرا دراینکشورتطبیق کنیم؟ همانگونه که درتجربۀی فاشیسم درآلمان پس ازجنگ جهانی دوم مطرح شد چگونه می شودقدرت را به حدی تقسیم کردومردم رادرتصمیم گیری هاشریک ساخت که دیگرخود کامه ای سربرندارد؟ امریکایی هابرای پایان دادن به جنگ داخلی شان آنراتجویزکردند، چون اختلاف بحدی وسیع بودکه یک دولت مرکزی نمی توانست آنرا رهبری کند. کانادایی ها تفاوت داشنتد؛بااین که تعدادفرانسوی زبانها شان کم بودند امامیل جمعی برای دموکراتیزه کردن جامعۀ شان موجودبود. گفتند که برای صحبت کردن اززبان به زبان دیگری شهروندان بایدازحقوق مساوی برخوردار باشند. برای همین قانون دوزبانی ایجادشد. سویس بدلایل اقتصادی میخواست یک واحدبماندو برای چهارزبان سعی کردندکه گسستی درمیان شان به وجودنیاید. فرانسوی هاکه به فدرالیسم روی نیاوردندکوشش کردند باغیرمتمرکز ساختن سیستم شان به خاطرمیل شان به دموکراتیک کردن پاسخ بدهندبه ولایت هایشان. پس پروژه ای که شمامطرح می کنید پاسخی به این دغدغه است؟ نخست ازلحاظ نظری به این نکته توجه کنیم که ساختارسیستم های متمرکزمرکزی که همه چیزازبالااداره میشود، نه درتالقان، نه هلمند ونه هیچ جای دیگرموضوعیت ندارد. برای همین درسراسرجهان نام رژیم هاچه فدرال باشد یاغیرفدرال گرایش بطرف دموکراتیک کردن ازطریق توزیع قدرت وجود دارد. چه درکشورهای فدرال مثل آلمان وچه کشور های غیرفدرال مثل جمهوری فرانسه. روندگرایش مسلط به این طرف است که آحادمردم در تصیم گیری هامشارکت کنندومناطقی هم درقدرت سهیم باشند وایالاتی هم تصمیم بگیرند. این درواقع دیالیکتیک فدرالیسم درسراسرجهان است. میتوانداسم جمهوری فدرال هم نباشد مثل ایالات متحدۀی امریکا، مثل جمهوری مردم هند، جمهوری اسلامی پاکستان؛ هرسه کشور فدرالی هستند، اینجامسأله ساختاراست. اماضرورتی که درافغانستان مطرح میکنیم که این کشوربصورت فدرال اداره شود بخاطرواقعیت های کشور ما است. چرا فدرالیسم راهی برای دموکراتیزه شدن وپایان دادن به جنگ است؟ به همان دلایلی هست که شمابخشی رادرسوالها یتان مطرح کردید. افغانستان نخست یک کشورچندقومی است که ماازطریق فدرالیسم میتوانیم به اختلاف آنهاپایان دهیم. کشوری هست که ساختارآن همیشه استبدادی بوده است حتا اگررییس جمهوردرقدرت بوده مثل شاه فرمان می رانده است. دوم سطح رشدنامتوازن ولایات متفاوت افغانستان، شمالی، جنوب شرق وغرب. بعد فروپاشی اجتماعی که فراترازمسایل قومی، حق شهروندی است که خوداین عنصرهم یکی ازدلایل است که کشورهارابه فدرالیسم میکشاند. یابعضی فدرال هادرزمان اشغال بوجود می آیند. وقتی یک اشغالگرمیرود یک ساختارمیشکند. بنا به دلایل زیادی اگربخواهیم این وضعیت راپشت سربگذاریم وبه بازسازی گذارکنیم، عدالت، صلح وپیشرفت وپاسخ دادن به سطوح اجتماعی وخواست های متفاوت ایالات وشهرها، ماراهی نداریم جزاینکه نظام فدرال رابرگزینیم. بعضأمیگویند وحدت درعین کثرت وکثرت درعین وحدت. یعنی هم میتوانید با مرکزیت، توحید ویگانگی رانگاه کنیدوهم ازطرف دیگربه خواست های متفاوت مردم هم نگاه کنید. اگرگرایش به کثرت مهارنشود، کاربه لجام گسیختگی واتومیزه شدن میکشد. اگروحدت گرایی ازطریق فدرالیسم وکثرت گرایی ایجادنشودبه استبدادمیرسد. فدرالیسم همین کثرت درعین وحدت و وحدت درعین کثرت است. ازیک طرف ماتکثررا قبول داریم ولی درعین حال بعضی نهادهای وجود داردکه جامعه را ازفروپاشی حفظ میکند، مثل نهاد وزارت دفاع، نهادپول مرکزی، خزانه داری کل کشور، نشرپول واحد، سیاست خارجی واحد... آنها بن مایه های هستندکه توحیدرابرمی تابند وکثرت گرایی راتاحدی محدودمیسازند. افغانستان ازهرلحاظ آماده است بطرف یک ساختارفدرال گذارکنیم. فدرالیسم نوعی ازساختارنظام سیاسی است. ربطی به تفکردینی، آیدیولوژیک یاهیچ دین و آیدیولوژی دیگرندارد. یک نوع مدیریت است کشور راچگونه مدیریت میکنید. همان گونه که درسوال تان اشاره کردید، میگویم که سطح رشد متفاوت داریم، دربدخشان مردم مبارزه می کنند، تلاش میکنند ونبردمیکنند که دانشگاه داشته باشند. ولی دریک ولایت دیگر نبردمیکنند وآدم میکشند که دانشگاه نداشته باشند. یک جای دغدغه اینست که چرا مکتب ندارند، امایک جای دیگراین است که چرامکتب وجود دارد. یک جای مردم دوست دارند برنامه های تلویزیونی داشته باشند، سینماببینند، تجارب جهانی رانگاه کنند ولی یک جای دیگردوست ندارند. این تفاوت ها، تفاوت های قرون است، سده هااست. بزبان دیگرتفاوت های تمدنی است. بین هرات، بدخشان وخوست، ولسوالی سنگین، شهرپلخمری، میان شبرغان و پکتیا چگونه میخواهیدجمع کنید؟ مردم دراین مناطق متفاوت می اندیشند خواست های شان ازهم متفاوت است. ممکن است یک یادو خواست مشابه باشند امابقیه خواست هاباهم متفاوت اند. بنابراین، این وضعیت ایجاب میکندکه بتوانیم پاسخ دیگرارائه کنیم، برای پاسخ گفتن به این وضعیت اگرساختاردولت راتغییرندهیم، دگرنمی توانیم به آن آرمانها برسیم. برای همین مابارها گفته ایم که اگرآقای کرزی هم نباشد، عوض او لطیف پدرام دراین ساختارباشد شایدیک مقدار بهتریابدتر کارکند، ولی همه ی نظام رانمی تواند تغیردهد. چون این میکانیزم برای حرکت دموکراتیک مجال نمی دهد. بحث افرادهم به تنهایی مطرح نیست، این سیستم دست وپاگیراست. کسانی که مخالف فدرالیسم هستند، یامخالف نیستندامامیگویندکه افغانستان آمادگی این شکل مدیریت را ندارد ازدو زاویه این بحث رامطرح میکنند. عده ای براین اعتقادهستندکه فدرالیسم زمینه رابرای تجزیه درافغانستان مهیامیکند، به همین دلیل باآن مخالف هستند. به این دلیل که به این واحدی که نام آن افغانستان است، دلبستگی دارند. عده ای دیگرهستندکه می گویند دولت ملت ساخته نشده است؛ عرق ملی ندارند. عرق ملی درافغانستان ضعیف است درمقایسه بابسیاری ازکشورها. اگرباپاکستان مقایسه کنید پاکستانی هادرمقابل هند متحد هستند، چون یک کارآیدیولوژیک مفصل دراین زمینه صورت گرفت. درفقدان یک دشمن خارجی متحد. سیستمی که بیساری ازدولت هاازآن استفاده می کنند، ازجمله کشورامریکا، همیشه باید با یک دشمن خارجی بجنگد برای اینکه بتواندوحدت داخلی خودرانگهدارد. افغانستان کدام نشانه های وحدت ملی را دارد که دل بستگی مردمانش رابرای این واحدجغرافیایی تنظیم کند؟ پاسخ شما به این دومسأله چیست؟ فدرالیسم به حیث یک سیستم، هیچ ربطی به این نداردکه این کشورازنظراقتصادی درکدام حدازپیشرفت است ودرکدام حدنیست. پیشترگفتم ربط میگیردبه آن ساختارها، رشدمتفاوت، فرهنگ های متفاوت، نبودبازارملی و... وقتی که فدرالیست های امریکا مقالات فدرالیسم رانوشتند قرن 18 بود، بعدازاستقلال امریکا، آن کشور نه برق داشت، نه جاده داشت، نه تمدن داشت ونه اخلاق داشت. درسرتاسرامریکا سرخ پوستان راقتل عام کردند. واقعأ وحشی بودند. آن زمان امریکا با این زمان ما ازنظررشداقتصادی متفاوت بود. ما امروزسه صدسال ازآن روزی امریکا جلوهستیم. امروزما 400 سال متمدن ترازآن زمان هستیم. چه طور میشودکه امریکای قرن 18 با افغانستان قرن بیست ویکم مقایسه شود ازنظرپیشرفت؟ پس مسألۀ پیشرفت وعقب رفت ربطی به فدرالیسم ندارد. بعدجاهای دیگرازآن استفاده کردند. وقدرت میان مناطق، قوم ها و شهروندان، فرهنگ وزبان تقسیم شد. هندهم زمانی که فدرال شد زیادپیشرفته ترازمانبود. پاکستانی هم زیادازما پیشرفته ترنبود. این نگرانی کاملأ منتفی است. دربارۀ تجزیه؟ تجربۀ تاریخی نشان داده است که درهرجایی که عدالت ملی یا اجتماعی وجودنداشته باشد، تجزیه بوجودمی آید. دلیل اینکه بنگلادیش ازپاکستان جداشد این بودکه پاکستانی هاقانون فدرال را خوب رعایت نکردند. درنتیجه پاکستان شرقی جداشد. وقتی که سه سال پیش درپاکستان تأکیدمجدد بر رعایت قانون فدرال شد، برای آن تجربۀی تلخ بنگلادیش بود. چون ممکن بودکه بلوچ ها نیزجدایی خواهی کنند. برای این که حق اقتصادی شان که منبع نفت است رعایت نمی شود. یعنی اگریک جای پاکستان قرار باشدتجزیه شود به دلیل نقض سیستم یا قانون فدرال است. بازهم دربارۀ پاکستان نیزمفصل نگاشته شده است که چرا بنگلادیش ازپاکستان جداشد؟ مختصرش اینست که قوانین فدرال رانقض کرد. نمونۀ چک سلواکی وشوروی سابق نیزهیچ ربطی به فدرالیسم نداشت. آنها یک تعدادکشورهای متمرکزی بودندکه یک تعداد ایالات راجمع کرده بودند چون فدرالیسم نبود ویک حکومت مرکزی بود فروپاشید. بازدربارۀی چک سلواکی وشوروی نیزکارهای زیادی شده است. علت فروپاشی آنها نظام فدرال نبود، عدم نظام فدرال بود. اگرازنظرتاریخی وتئوریک نگاه کنیم بعدازانقلاب کبیرفرانسه سال 1789 فدرالیسم بمعنای تئوریک مطرح شده است. بحث دولت- ملت ازیک طرف ومسألۀی محل گرایی ازطرف دیگراقتداردولت ها رابه چالش کشاند. حالا بحثی که درافغانستان خیلی ها میکنند، این است که دولت – ملت معنا ندارد و حاکمیت ملی معناندارد، این بحث هم ازلحاظ تئوریک وهم ازلحاظ اخلاقی اشتباه است. چرابحث دولت – ملت شدن وتضعیف دولت – ملت هاروی همرفته تأثیرندارد. کجای جهان دولت – ملت ها تضعیف شده اند؟ درکشورهای پریفریک. آیا امریکاراتضعیف کرده اند؟ این تئوری کجاامریکا راتضعیف کرده است، نه تنها ضعیف نکرده است بلکه به یک کشوراشغالگرتبدیل کرده است. این هم بحث غلطی است که استعمارگران مطرح میکنند گویا درعصرجهانی شدن حاکمیت ملی معنا ندارد. حاکمیت برای افغانستان معناندارد ولی برای امریکا معنادارد!؟ مایک شهروندامریکای راوقتی جنایت میکند نمی توانیم زندان کنیم ولی اگرما یک جای اشتباه کنیم به گوانتانامو می برندمان! چرااین پروژۀی تضعیف دولت – ملت روی امریکایی هاتأثیرندارد؟ بازبه قول فوکو مسألۀی قدرت است. هیچ یکی ازکانسپت هابرامریکا تأثیر نداشت. نه به تمامیت ارضی آنهامیشودتجاوزکرد، نه به حاکمیت شان می شود تعرض کرد، نه دادگاه بین المللی جزایی برآنها اثردارد، نه سازمان ملل ونه شورای امنیت. بقول ادوارد سعیدمربوط به ما است. چون جهانی شدن دولت – ملت هادرشرق - افغانستان، ایران... دیگرمهم نیست. این بحث اشتباهی است. اصولأبابحث تضعیف دولت ملت ها نبایدبصورت مجردبرخوردکرد. باید دید آیا واقعأ بحث جهانی است؟ مابه حیث کشوری به نام افغانستان چه قدرمیتوانیم امریکا راکنترول کنیم؟ اگراین حق جهانی است ودرپروسۀ جهانی شدن چنین حقی برای ملت ها وکشورها ایجاد شده است حق متقابل راباید داشته باشیم. حاکمیت ملی تضعیف می شود ولی درکشورهای فقیر. درعین حال بحث دولت – ملت هابه لحاظ تئوریک اغتشاشی را ایجادکرده وبعضی جاها حاکمیت را تضعیف کرده است ولی همزمان یادمان نرود که محلی گرایی هم به عنوان یک پدیدۀ بسیارجدی درسطح جهانی مطرح است. مایک طرف جهانی شدن راداریم ولی درعین حال استقلال خواهی محلات را در اسپانیا، ایتالیا، افغانستان، انگلستان، سودان، پاکستان وهمه جا می بینیم. پنجابی هاتصمیم می گیرند. سندی ها بعدازپنجابی ها تصمیم می گیرند. قوم درجه یک درپاکستان پنجابی هاهستند. البته نباید فراموش کردکه این ساختاریک مقدارهم تعدیل شده است. درپاکستان پشتون ها هم تصمیم گیرنده نیستند. اگرفدرال نمی بودبازهم تجزیه میشد. بارها گفته ایم که فراترازمسألۀی اقوام وحل خواسته های اقوام مختلف ومهم ترازهمۀی این ها بحث فدرالیسم برای من به حیث یک آدم دموکرات مربوط به حق شهروندی است. بارهابه این مسأله تأکیدکردیم که افغانستان حتا اگریک کشورتک قومی هم باشد، بازلازمۀی آن این است که به صورت فدرال اداره شود. به طورنمونه هزاره هایک قوم هستند، که مذهب شان هم اثناعشری است. ولی درهمین محلات برای تعین این یا آن والی نزاع قومی وجود دارد. چون ازبیرون یک کسی راکه فلان مقام والی تعین می کند یک مقام دیگربه آن مخالفت می کند. مثال دیگر. پنجشیرمربوط به پروان بود. امروزمیان پروان و پنجشیراختلاف درون گروهی وجود دارد. به این دلیل که پروانی ها ومردم شمالی فکرمیکنند که پنجشیری ها حق آنهارا غصب کرده اند. به قول معروف دندشمالی مرکزمقاومت بوده است ولی بیشترین امتیازرا ولسوالی پنجشیرسابق گرفته است. حتا درداخل یک قوم اختلاف به حدی جدی است که وقتی ما درمجلس به آن روبروشدیم شمالی ها به آقای قانونی به عنوان یک پنجشیری رای ندادند. این نبودکه او پشتون بود، یاهزاره یاکسی دیگر، یک تاجیک بود. ولی اگرشمالی بتواند رییس و والی خودراانتخاب کند ممکن بود منتخب مردم شمالی یک آدمی ازپنجشیر، کابل، کاپیسا یاپروان یابدخشان یاقندهارمی بود. بنابراین، مسألۀی فدرالیسم به تنهایی پاسخی به مسایل قومی نیست. پاسخی به حقوق شهروندی هم هست. حتا پاسخ به اختلاف های درون گروهی یک قوم واحد است. من می گویم اگرافغانستان تنهاکشورپشتون هاباشد بایدفدرال شود. برای اینکه یک مجموعه ای به نام هیات وزرأ نمی تواند مشکل این مملکت را حل کند. اولین مسأله مسألۀی قضایی است. من به زندان پل چرخی رفتم واز زندانی هادیدارکردم. ده سال می شودکه پرونده هابررسی نشده اند. فرض کنید بجای افغانستان هند را بگذاریم. یک دیوان عالی وقاضی القضات داشته باشید. پنج ملیون دوسیه ویا 600 میلیون پرونده را چگونه میتوانید حل کنید؟ نتیجه این است که هزارها نفردرپل چرخی پرونده هایشان نهایی نمی شود. برای اینکه یک رییس دادگاه وجود دارد که عمرحضرت نوح را هم برایش بدهید نمی تواند 5000 پرونده رادر 365 روزبررسی کند. همین گونه کادرسازی، مراجعین، شکایت های مردم، یک شخص از دروازبه کابل ده تا پانزده روز مسافرت میکند. برای یک پرونده سه ماه می گذرد ولی نوبت پرونده اش نمی رسد. چون فرصت نیست. اگرما یک قاضی القضات محلی درایالت داشته باشیم از34 ولایت به کابل مراجعه نمی کنند. شمامیگویید فدرالیسمی که مطرح می کنیدبرای پایان دادن به بحران قدرت است. درحالیکه درکشوری هستید که بطورسنتی تنهایک قوم خودراقوم برتریا حاکم میداند. آنها کماکان کادرفکری شان این است که منتخب هستندوباید درقدرت باشند. دراین صورت اگرشما نتوانید با آن ها واردمذاکره شوید یاآن ها نپذ یرند، چگونه می توانید زمینه های فدرالیسم را بریزید؟ تصورمن وکنگرۀ ملی فدرالیست درافغانستان این است که فدرالیسم راه حل وپاسخ مناسب دراین مرحله ازرشد اقتصادی- اجتماعی وفرهنگی افغانستان میباشد. ما فدرالیسم رابه خاطرهیچ قوم خاصی مطرح نکردیم. مابه خاطرتحقق عدالت برای همه اقوام و شهروندان جمهوری مطرح کردیم. مناطق جنوب الأن درگیرجنگ اند. این نبوده است که همۀی مردم وهمه پشتون هادرجنوب علاقمندبه جنگ اند. متأسفانه ساختارقدرت در افغانستان به گونه ای بوده است که خوداقوام موردسؤاستفاده قرارگرفته اند. یعنی یک تعداد آدم هابه خاطرمنافع خودشان اقوام رامعلق کرده اند. مناطق پشتون نشین بسیارفقیرتروبه همین دلیل عقب مانده ترازدیگرجاهاهستند، به همین دلیل درآنجاجنگ بیشتربوده است. این نبوده است که حکام شان برای مردم پشتون خدمات زیادی داشته اند. برای بروکراسی و برای آینده قدرت وسربازگیری آمده اند. بخشی ازنخبگان وطبقات بالای خودشان هم مطرح می کنند. الآن به مناطق جنوب غرب نگاه کنید فقیرترین مردم درزابل پشتون هااند. واین درکادر مبارزۀ طبقاتی مطرح می شود. اگراین گونه نگاه کنیم گروه ستم گروستم کش پشتون وغیر پشتون فرق نمی کند. گروه حاکم قدرتمنداست که براقوام دیگرستم می کند. ستم ملی وستم طبقاتی به همین معنااست. یک بارشمادرکادریک قوم بر دیگراقوام ستم می کنید ودرعین حال ازنظرطبقاتی محروم ترین آدم هم هستید. الآن وضعیت پشتون ها دربسیاری ازجهات همین گونه است. این نیست که همۀ آنهاثروت مندهستند. بسیاری جاها مکتب ندارند، مدرسه ندارند، درمناطق قبایلی زندگی می کنند. عقب مانده ترهستند. معنایش این است که حکام شان کارنکردند. ولی ازقدرت استفاده کردندکه مواضع خودراتحکیم ببخشند. به اعتقادمن فدرالیسم راه نجات پشتون ها هم هست. نمی شود درمتن یک جنگ منافع تانرا تأمین کنید. ختم جنگ به نفع پشتون هااست. مناطق شان رشدمیکند، امنیت تأمین می شود، یک تعدادشان شهری می شوند، پیشرفت میکنند. برای همین فدرالیسمی که مامطرح می کنیم قومی نیست. راه حل اساسی برای همه اقوام است. مابرای این مسأله به طریق اولانیازمند گفتگوباپشتون ها هستیم. مانمی خواهیم که فدرالیسم راباسرنیزه تطبیق کنیم. مانیازمندیم که بااقوام پشتون، بانخبگان پشتون گفتگوکنیم. من به این سخن هاناآرنت که میگوید «سیاست عرصۀ اقناع است» اعتقاد دارم. پیشترگفتم که دیکتاتوری رابه هیچ صورت تجویزنمی کنم؛ حتابرای تطبق نظام فدرال، که فکرمیکنم اساسی ترین راه حل برای افغانستان است. بسیارمایل هستم که باتفاهم بسوی فدرالیسم برویم. بایدمدلل بسازیم که هم اکنون راه حلی بهترازفدرالیسم نداریم. شمامی فرمایید که بدون فدرالیسم انسجام ملی ایجادنمی شود. آیافدرالیسم تنهاضمانتی است که وحدت ملی رادرافغانستان ایجاد میکند؟ من میگویم که فدرالیسم هم راهی برای ایجادتفاهم ملی درافغانستان است وهم راهی برای مشارکت شهروندان درتصمیم گیری های جمهوری. مسلمأازنظرحقوقی الآن نمی توانیدبدون مرزکشورراتعریف کنید. خودمفهوم کشوریک کانسپت ذهنی است. شمانمی توانید بگوییدافغانستان فقد اینجاکشورشمااست. چراپاکستان کشورشمانیست، چرا امریکا کشور شمانیست؟ شما یک قرارداد دارید وضع می کنید، یک مفهوم رامیخواهیدچارچوب برایش تعین کنید. برای این که اسمش یک جای باشدکه سرزمین شما است. برای همین بدون مرزممکن نیست وتأکیدما اینست که این معضل راباپاکستان حل کنیم، تایک بخشی ازتعریف عمومی کشورراکه ناقص است حل کنیم. پیشتردرنقد دولت جدید گفتید که یکی ازمشکلاتش این است که مدیران آن کارانیستند، آیا آن ظرفیت ها و کارهای لازم رادرنظام فدرال دارید یانه؟ اولأچرادولت ایجادمی کنند. معنی دولت ازدید فلسفی وجامعه شناختی چیست؟ بقول هابرماس عالی ترین شکل روابط است. یعنی روابط عمومی یک جایی متبلورمی شودکه نام آن دولت است. دولت جزئیات دارد، ساختاردارد وحکومت داردکه دستگاه اجرایی دولت است. یعنی دولت اقتدارخود رادرحکومت تأمین می کند. بعدیک چیزی داردبه نام قوۀی مقننه، قوۀی قضایه. چرااین راساختیم؟ برای این که نمی توانیم به تنهایی جامعه رامدیریت کنیم. قراردادمی کنیم. برای زندگی اجتماعی قرارداد رابایدوضع کنید. بدون قرارداد نمی توانیدکاربکنید. هرقدرجامعه پیچیده ترمی شودورشدمی کند، بایدساختارمدیریت هم تغیرکند درمدرسه درس می دادید، یک تختۀ کارداشتید وگچ سفید. اماامروز دیگربا آن نمی شودکارکنید. مجبورهستید کامپیوترداشته باشید. یک باردوعلم را درس می دادید امروزصدعلم را درس میدهید. تمام قرون وسطا منطق، ریاضی وفزیک درس میدادند. امااین تقسیم شد. هر قدرجامعه متحول می شودمدیریت باید مدرن ترشود. خواسته ها بسیارمتنوع شده اند. بنابراین، کشوری مثل افغانستان راباسطوح متفاوت تقاضایی که وجود دارد ونیازهایی که وجود دارد 24 وزارت یا 24 وزیر نمی توانند مدیریت کنند. معنای تعویض وتجدید قدرت وتغیرساختارهمین است.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 28 آذر 1390 ، 12:34 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین




مصاحبۀ دروازیان با: عبداللطیف پدرام
که درهر دو انتخابات باطرح فدرالی شدن افغانستان برای حل مسألۀ ملی، برسمییت شناختن خط دیورند بوسیلۀ دولت افغانستان، همکاریهای منطقوی بجای روابط استراتیژیک باقدرتهای بزرگ، اقتصاد بازار اجتماعی بجای اقتصاد بازار آزاد برای بیرون رفت از بحران در کشور را پیشنهاد کرده است. 





