|
درحالي كه هواي سرد زمستان آرام آرام جاي خود را براي نسيم بهاري خالي مي كند شمار زيادي از خانواده هاي افغان همچنان با بيداد زمستان دست و پنجه نرم مي كنند و سردی هوا بر کرسی وحشت و سختی بر تهی دستان اين سرزمين حاکمیت می نماید، زنی در خيمه يي نمناک و سرد با چند کودک یتیم که یادگاری از تنها فرزند شهيدش می باشند زندگی به سر می برد.
او آرزو های در دل دارد، اما هرازگاهی که به شیشه ی سرنوشتش می نگرد، گذشته اش را همچنان تاریک می يابد و خط روزگار آینده اش همچنان مبهم است.
سال های پيش افريت سیاه جنگ فرزندش را از او گرفته است، او می گوید، سال هاست در فراق جگر گوشه اش اشک می ریزد، اما تاکنون نشاني گور فرزندش را در دست ندارد، با دنیایی از نا امیدی و بیچارگی روزگار به سر می برد و با لقمه نانی که حتا شکم کودکان یتیم اش را سیر نمی کنند، زندگی می کند.
از ولایت هلمند به کابل آمده است و در این جا در زیر چادر (خیمه) زندگی می کند که هر لحظه با سردی هوا و دست و گریبان است.
حکایت سرنوشت و روزگار این زن بخت برگشته سخت هزن انگيز است او به در بان زندگی می گوید؛ برو دربان، برو بر دهکده های دهر فریاد بزن، زیرا دستانت خالی نیست، چون افسانه تلخ زندگی و سرنوشت شوم را برایت داده ام تا این قصه را سر تا پا در شهر خدا حکایت نمایی و به شهرنشینان نازپروده بگویی که در پشت دیوار های سختی و بیچاره گی با دنیایی از فقر و محرومیت هستند کسانی کسانی که بام تا شام به امید زنده ماندن زندگی به سر می برند، اما شما در عالم خیال و مستی همچنان غرق و بی خبر در محرومان و ستم دیده گان روزگار! برو دستانت خالی نیست، زیرا افسانه ی سنگین یک تراژیدی دیگر را برایت می دهم تا این قصه را درشهر خدا سرتا پا حکایت کنی!
او همچنان از جبر زمانه شکایت نموده و دربان دهر را برای گفتن سرنوشت تلخ و محروم اش به دیگران می فرستد و می گوید؛ برو دربان برای هم دیارانم بگو هستند مردمانی که سال هاست خوشبختی و لبخند از جغرافیایی وجود شان رخت بربسته و با عالم از فقر و بیچاره گي نفس می کشند و با نا بسامانی و درد، اشک و فریاد؛ رنج زمانه را جشن می گیرند.
آری زندگی چنین فراز و فرود های دارد و کلید فقل عاطفه ها بر دروازه مهر وهمدلی مرده است و زندگی همچنان در کویر بی مفهوم به پیش می رود و ما نیز زنده ایم، اما دیگرانی که چون ما انسان هستند و دارای حق و حقوق برابر، اما رنج و فقر غربت را؛ سال هاست بردوش می کشند.
این خانواده که یک زن سال خورده با چند کودک در آن به سر می برند، سال هاست صدف آرزو های شان شکسته و با دنیایی از اندوه توام با فقر و بیچاره گی در ماتم فراق عزیزان شان به سر می برند.
کودکان این خانواده که پدرشان را از دست داده اند، در بهار عطر آمیز زندگی گل های آرزوهاي شان چونان برگ های خزان زده پایيزی پرپرشده است.
آن ها درد را، بیچاره گی را، آواره گی را و بلاخره ماتم و اندوه را با خود دارند و در چنین فضای زندگی می نمایند و زندگی با چنین برخورد زشت و پرخاش گرانه اش در روح و روان شان عجین شده است.
بانوی پیر و سال خورده که سرپرستی این خانواده را به دوش دارد، می گوید؛ فرزند دلبندش را جنگ و جهالت از او گرفته و سال هاست در اندوه جگرگوشه اش اشک می ریزد و درعین حال باید نان آوری باشد برای کودکان یتیم خورد سال که توانایی کار کردن را ندارند.
این زن سال خورده که حتا توانایی سخن گفتن را هم ندارد با زبانی بی زبانی اش می گوید؛ در ولایت هلمند هیچ چیز برای خوردن نداشته اند و به امید این که در کابل کسی آن ها را کمک نماید به این جا آمده اند، اما از یک سال به این سو هیچ گونه کمکی دریافت نکرده اند و از به مشکلات جدی روبرو هستند و بیشتر شب ها را با شکم گرسنه می خوابند و اگر نانی هم پیدا نمایند کم تر از آن چیزی است که شكم گرسنه ي چند کودک را سير نماید.
پیرزن سال خورده که پیکر تکیده اش نشانه ی از انبار غم تنگ دستی روزگار را حکایت می کند می گوید، به خاطر این که شاید روزی نواده گانش دستش را بگیرند هر نوع سختی را تحمل می کند.
او می گوید؛ تا کنون به هر مرجع حکومتی که رفته است جواب رد شنیده و حال از همه چیز نا امید است، زیرا اگر در دنیاعاطفه و ثواب وجود می داشت کس پیدا می شد که برایش کمک کند، اما چون بیچاره تر از همه کس است ولی دیگران را بیچاره تر می بیند، این برایش سخت دردناک و اندوه بار تمام می شود.
او که از جنگ و جنگویان سخت نفرت دارد، می گوید؛ هیچکس برای مردم و مملکت خدمت نمی کند و آنان که شعار خدمت و پاسداری از کشور را سرمشق عملکرد های شان عنوان می کنند دروغگویان و مردم فریباني بیش نیستند.
فضای نابسمان و جنگ های متداوم در کشور طی سال های متمادی چه بسا شهروندان افغان از اين دست را که در ماتم عزیزان شان نشانده و چه گل های بهاری زندگي هايي را که پرپر نمود است.
تنها این خانواده فقیر و آواره که از ولایت هلمند به کابل پناهنده شده اند نیستند که غم بیچاره گی و هردم شهیدی را با خود دارند، بلکه درد آواره گی، فقر و تنگدستی، غم از دست دادن عزیزان و جگرگوشه ها و نزدیکان، در حقیقت دردی است که سال هاست پیکر سرزمین مان افغانستان را زخمی ساخته و زخمش همچنان سخت ناسور است.
وضعیت نابسامان در میان قشر بی سرپنا و کسانی که نان آوران خانواده های شان را از دست داده و حتا خانه های شان در جنگ های پسین از بین رفته و در حالی دربد ترین شرایط زندگی به سر می برند که دهها نهاد و موسسه خیره به نام این قشر هم کنون از کشور های کمک کننده فن می گیرند، اما اندک ترین دستگیری هم به این افراد محروم بی پنا صورت نمی گیرد.
درهمین حال تا کنون مشخص نیست که سرنوشت کودکانی که پدران شان را از دست داده و در دنیایی بی سرنوشتی به سر می برند به کجا می انجامد، زیرا در همه کشور ها معمول است که اگر خانواده ی نان آور و سر پرست خود را در جنگ ویا هم دیگر موارد از دست می دهند حکومت ها مکلف است که تا زمان که فرزندان خانواده ها بی سرپرست به سن جوانی می رسند به آنان رسیدگی می نماید، اما حکومت افغانستان در رابطه به این مساله تا کنون هیچگونه اقدامی نکرده و بیشتر کودکان که پدران شان را در جنگ ها از دست داده اند از رفتن به مکتب و نعمت سواد نیز محروم اند، زیرا آنان مسوولیت پیدا نمودن نان خانه را به دوش دارند و باید کار نمایند تا لقمه نانی به دست بیاورند.
|