نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| ســنت، مـــدرنيتـــه و ســــينما |
|
|
|
| فــــرهنگی - هنـــــــری |
| نوشته شده توسط همايون پاييز |
| شنبه ، 14 آبان 1390 ، 06:14 |
|
«آنجا که درستي ام پايان گيرد، کور مي شوم. و چه بهتر که کور باشم! اما آنجا که پي دانستن باشم، مي خواهم درست باشم؛ يعني سخت گير و دقيق و باريک بين و بي رحم و بي گذشت.» "نيچه"
ســنت، مـــدرنيتـــه و ســــينما همايون پاييز سنت و مدرنيته در نخست بايد تصريح کرد، وقتي که ما اينجا از سنت نام مي بريم، منظور ما نه مفهوم و معناي ديني آن است و نه برداشت عوامانه از آن؛ بلکه بنده بضاعت بسيار ناچيزي که در اين زمينه ها دارم، موضوع را از منظر علمي آن به شکل بسيار کوتاه مطرح خواهم کرد، به اميد اين که اجمالاً از آن نتيجه اي بدست آيد. در مورد سنت مختصراً بايد گفته شود؛ عرف ها و رسم هاي سخت جان و ريشه دار عمومي که به اعتبار کهنگي و قديمي بودن شان حرمت اجتماعي يافته اند، سنت اجتماعي گفته مي شوند. در اين تعريف کوتاه ديده مي شود که علاوه بر واژه ها و يا مفاهيمي چون عرف و رسم که هر کدام در جاي خودش تعريف خاص خودش را مي خواهد؛ ما با واژه يا مفهوم بسيار مهمي به نام «حرمت» بر مي خوريم؛ به فکر بنده يگانه عاملي که سنت ها را در يک جامعه بسيار سخت جان و پايدار نموده و مي نمايد، تبديل شدن سنت به حرمت در نزد افراد جامعه مي باشد. به تعبير ديگر، وقتي که سنت هاي اجتماعي (Social Traditions) و شيوه هاي قومي (Folkways) در يک جامعه رنگ تقدس به خود گرفت، فاجعه از همين جا آغاز مي شود. متأسفانه ما از سده ها پيش به اين فاجعۀ دردناک دچار هستيم؛ به اين معنا که بسياري از باور هاي خرافاتي و موهوم سنتي را طي ساليان دراز با دين قاطي نموده، براي مردم ما بجاي دين اصيل تلقين کرده ايم؛ که بدون شک اصل و ذات دين از چنين خرافاتي بري و بيزار است. بنابر اين بجاي اين که در مجموع فرهنگ ما به ويژه فرهنگ معنوي ما (Spiritual Culture) (علم، فلسفه، هنر و موسسات اجتماعي) ما از دين تغذيه کند و بارور شود؛ از خرافات و موهوماتي آب مي خورد که اصل اسلام از آن بي خبر است و اين آب مسموم و زهرآلود، هم دين و هم دنياي ما را نسل اندر نسل به چالش هاي عظيمي روبرو کرده است که اکنون نه تنها در برابر چنين چالش هاي خلع سلاح و بي دفاع هستيم، بل يک جامعه و يک ملت تبديل شده است به انسان نماهاي که نه قدرت تشخيص براي شان باقي مانده و نه هم قدرت انتخاب؛ بگذريم از ابتکار، خلاقيت، توليد و بالاخره استقلال، که اين مفاهيم مانند واژه هاي ديو و پري و جن وغيره در جامعۀ ما نه مصداقي دارند و نه قابل رؤيت مي باشند و اما «مدرنيته»: به گفته بابک احمدي نويسنده کتاب پر مغز «معماي مدرنيته» تعاريفي که تا اکنون از «مدرنيته» به عمل آمده است، آنقدر گوناگون و بسيار و حتي متضاد است که اين واژه را در مجموعۀ علوم انساني تبديل به يک اصطلاح مبهم کرده است. تا جايي که حتي هيچ کس تا اکنون نتوانسته است تعريف يکه و نهايي و همچنان به قول او «ذات باور از واژه مدرن و از مفاهيمي که همراه با آن مطرح مي شوند؛ مانند «مدرنيته»، «مدرنيزاسيون» و «پسامدرن» ارايه کند.» حتا دانشمندان تاکيد بر آن دارند که با تکيه بر فصل مشترکي که بر تعاريف «مدرنيته» وجود دارد، نمي توان تعريف قاطع و يکه اي از آن بدست داد. اما، از لحاظ «تبار شناسي واژگاني» پژوهندگان لفظ مدرن را از واژه لاتين Modernos که آن خود نيز از قيد Modo برگرفته شده است، پنداشته اند. و در زبان لاتين Modo به معناي «اين اواخر، به تازگي، گذشته اي بسيار نزديک» گفته شده است. به تصريح آقاي «احمدي» واژه «مدرن» در بعضي نوشته هاي نويسندگان روم قرون وسطا نيز به چشم خورده است که آنان نيز واژه مورد نظر را در بيان تقابل ارزش هاي نو و کهنه بکار مي برده اند. به باور عده اي ديگر از انديشمندان سوال بر سر روياي رويي نو و کهنه نبوده، بلکه اين پرسش «هرمنوتيک» مطرح بوده است که؛ آيا ما مي توانيم باور ها و ارزش هاي کهنه را با شرايط جديد وفق داده هماهنگ سازيم؟ بالاخره پاسخ مي دهند اگر جواب آري باشد، پس درک و فهم شرايط جديد زندگي و در پرتو آن معنا بخشيدن ارزش هاي کهنه و قديمي به زبان امروز و هماهنگ کردن آنها، دلالت اصلي بر واژه Modo مي نمايد. به همين گونه درباره پيدايي و شگوفايي «مدرنيته» نيز نظريات و باور هاي متناقضي وجود دارد؛ چنانکه بعضي ها تصريح کرده اند؛ دوران مدرن با علوم طبيعي سده هفدهم، انقلاب سده هاي هژدهم و صنعتي شدن سده نزدهم آغاز شد و در حدود تقريباً سه قرن به قوام و شگوفايي رسيد؛ و در مقابل دنياي مدرن سده بيستم قرار گرفت. که با رشته فاجعه هاي که از جنگ جهاني اول آغاز شدند، شکل گرفته است. عده ي ديگري از انديشمندان، از جمله توين بي، تاريخ مدرنيته را به سه دوره تقسيم مي کند و آغاز اين دوره را از رنسانس تا قرن هفدهم و از فرن هفدهم تا قرن نزدهم خوانده و مجزا از اين به دورۀ مستقل ديگري نيز باور مند است که آنرا دورۀ «پسامدرنيته» خوانده و منظورش دقيقاً قرن بيستم مي باشد. همچنان کسان ديگري از انواع مدرنيته سخن گفته اند؛ به باور آنها زماني که فلاسفه و دانسمندان، در موارد خاص اجتماعي شيوه هاي علمي و عقلاني بحث را پيش کشيدند، و به آن تأکيد کردند و بالاخره تکيه بر خرد باور محض، گونه هاي پيش مدرنيته را يعني «نگرشي تاريخي و ساختاري (اجتماعي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي) از مدرنيته را کمرنگ ساخت و ديگران نيز از حکم هاي پيشين خود در مورد مدرنيته عقب نشستند، از اينجا به بعد خرد باوري فصل مشترک و دستورالعمل آشکار گرايش هاي گوناگون مدرنيته شناخته شد.» البته اين زمانيست که از لحاظ تاريخي قرن هژدهم ميلادي و اوج شگوفايي عصر روشنگري نيز پنداشته مي شود. به تعبير رساتر، در عصر روشنگري در اروپا مباني نظري «مدرنيسم» ظاهراً تکميل مي شود؛ عقل و خرد انساني اصل پنداشته شده و يگانه مرجع شناخت تلقي گرديده و تمام ايمان ها و باور ها و سنت هاي ما قبل خود را مردود شمرده عقب مي راند و مست از بادۀ پيروزي بر مسند خدا و دين تکيه مي زند... و کانت روشنگري را چنين تعريف نموده است: «روشنگري، خروج آدمي است از نابالغي به تفسيرِ خويشتن خود. و نابالغي، ناتواني در به کار گرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگري.» بدين ترتيب بينش و نگاه فلسفي مدرنيته سامان يافته و در دياران غرب مسجل مي شود. و بر اساس اين ديدگاه «مدرنيته دشمن سنت هاي جزمي گذشته است، چون دشمن موقعيت امروز هم است، مدرنيته جنگي است نه با گذشته ها بل، با امروز، يا بهتر بگوييم با بقاياي جزم ها و سنت هاي گذشته در امروز.»
اريک فروم يک تن از دانشمندان معاصر غربي چکيدۀ بحث هاي نظري «مدرنيته» و «مدرنيسم» در عصر روشنگري را چنين خلاصه مي کند: «عصر روشنگري، عصر تدوين و تبيين تيوريک آراء سياسي، اجتماعي، اخلاقي، ادبي و حقوقي غرب بر مبناي تفکر «اومانيستي» و عصر غلبۀ تمام عيار «ماترياليسم ميکانيسمي و تجربي» بر انديشۀ غربي است» به عبارۀ ديگر «مدرنيته» يک گسست است، جدايي ماهوي از جهان قديم؛ فرآينديست علمي، اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، ادبي وغيره که در غرب اتفاق افتاد و حاصل آن علوم، تکنالوژي و فلسفه و فرهنگ و تبعات آنهاست که امروز دنياي غرب را به غول ثروتمند و قدرتمندي مبدل کرده که عملاً مسووليت خلافت انسان را در روي زمين به دست گرفته است؛ و در پهلوي آن از روزنۀ ديگر؛ اين همه بدبختي، بي عدالتي، کشتار مليوني مردمان جهان، فقر و تنگدستي جهان سوم، بي ديني و دين ستيزي چهرۀ ديگر مدرنيته است که آيينۀ تمام نماي اين چهرۀ زشت ما هستيم و جوامع بسيار ديگر مثل ما به نام جهان سوم. حداقل صد سال است که ما در برزخ ميان سنت و مدرنيته دست و پا مي زنيم و سرگردان هستيم بدون اين که «مدرنيته» را خوب بشناسيم و از خود بپرسيم «چگونه مي توان بدون نقض سنت اسلامي به نوگرايي دست يافت؟!» به باور بنده پاسخ علمي و منطقي به اين پرسش بسيار مهم و حلال اکثريت مشکلات امروز و فرداي جامعۀ ما مي تواند به شمار آيد که مسووليت پاسخ به چنين پرسش هايي را مستقيماً عالمان و روشنفکران ديني ما بدوش دارند، که بدون شک پاسخ محققانۀ آنان به همچو مسايل براي جامعۀ ما مي تواند راهگشا باشد. از سوي ديگر بايد بدانيم که تحقق مدرنيته در غرب فرآيند موازيي بوده است که در سه شاخه که آنها عبارت اند از: 1) فرآيند ملت سازي 2) فرايند دين پيرايي يا اصلاح ديني 3) فرآيند صنعتي شدن؛ که اين سه فرآيند دگرگون ساز اجتماعي و فرهنگي در غرب به صورت گام به گام و در يک دورۀ حداقل سه صد ساله و به تدريج به وقوع پيوسته و پاسخ يافته است؛ که در جامعۀ ما به يکباره فرود آمده اند و از ما پاسخ مي طلبند. پاسخ به اين همه پرسش هاي مهم و سرنوشت ساز که در پرتو آن بتوانيم مشکلات عديدۀ جامعۀ ما از جمله مشکلات فرهنگي هنري را حل نماييم براي ما حياتي است. ما همزمان بايد فهم ما را از دين اصلاح نموده و تفاسيري از دين ارايه نماييم که بتواند پاسخگوي عصر جديد باشد؛ همچنان، براي تحقق يافتن دولت ملت در جامعه بايد از وفاداري به قبيله و روستا و طايفه و سمت و زبان وغيره دست کشيده به سمت سياست ملي گذر نماييم و در نهايت به «بحران هويت» در کشور خاتمه دهيم؛ به همين گونه، خود را در جال سياست هاي اقتصاديي –البته در جامعۀ ما- نادرست گرفتار نکرده و خويش را بيشتر از اين به يک مصرف کننده محض تبديل نکرده به فکر صنعتي شدن کشور برآييم. اين مولفه ها و صدهاي ديگر شکل دهندۀ دنياي جديد و «مدرنيت» هستند و بدون در نظر گرفتن آنها ما نمي توانيم وارد دنياي «مدرن» شويم. درست است که ما از گذشته هاي دور تا هم اکنون با دادن قرباني هاي بسيار براي رسيدن به اين هدف، تلاش کرده ايم، اما متاسفانه در غياب شناخت و دريک تاريکي مطلق! راه نجات از اين بن بست و تاريکي کشنده چيست؟ فقط و فقط علم، انديشه و تفکر...که بنده بر اين اعتقاد هستم که حداقل در يک سدۀ اخير محقق و متفکري که با افکار بديع خود، بتواند هادي و روشنايي بخش جامعۀ ما باشد، در جامعۀ ما وجود نداشته است. اين بدان معنا نيست که استعداد بالقوه اي در عرصۀ فکر و انديشه در کشور ما وجود نداشته است؛ چگونه مي شود ملتي که در گذشته مرداني چون مولوي و بوعلي و غيره را تقديم بشريت کرده، امروز از لحاظ تفکر و انديشه عقيمِ عقيم باشد... مسأله واضح است، مسووليت فقر تفکر و انديشه ورزي در کشور که تبعات آن عقب ماني عمومي و فقر مزمن در جامعه مي باشد؛ بر مي گردد به دوش حاکمان، سلطه گران، اميران و شاهان بي خرد و مستبدي که نسل اندرنسل برگردۀ مردم ما سوار بوده اند و با استفاده از جهل عمومي و در تباني با استعمار به عمر ننگين شان دوام داده اند و اکر بوي تفکر و انديشه از کدام يکي از انسان هاي اين جامعه به مشام شان رسيده؛ کشتند و بستند و به سياه چال افگندند و تا به امروز سر مي برند. جامعۀ بي فکر و بي فرهنگ هماني است که متاسفانه ما با شرمساري در آن زندگي مي کنيم. ما به انديشمند مقلد نياز نداريم، نياز اوليۀ ما متفکران مبديع اند که بايد در جامعه خود را نشان دهند. گفتيم مقلد! تقليد يکي از کنش هاي بسيار مذموم و ناشي انساني مي باشد که مي تواند و يا توانسته است که فرد و جامعه را به مجموعۀ از افراد تنبل و بيکاره و از خود بيگانه مبدل نموده و شأن چنين انسان هايي را تا درجۀ يک حيوان و حيوانيت تقليل دهد. چنانچه جملۀ کوتا «تقليد ميمون وار» را هميشه شنيده و خوانده ايم که اين جملۀ کوتاه معنا و مفهوم بالاي را مي رساند. يعني انسان مقلد نهايتاً از يک ميمون حيثيت بالاتري ندارد. بنده معتقد هستم که سراپاي جامعۀ ما غرق در تقليد است، علم ما تقليدي، دانشگاه ما تقليدي، سياست، اقتصاد، نظام دولتي، مديريت، طرزلباس پوشيدن و آرايش و خوردن و نوشيدن و هنر و فرهنگ و همه و همۀ ما تقليدي! به قول حضرت مولانا؛ زآن که تقليد آفت هر نيکويي ست که بود تقليد اگر کوه قويست از محقق تا مقلد فرق هاست کاين چو داوود است و آن ديگر صداست و يا به گفتۀ حضرت شمس: هر فساد که در عالم افتاد،
از اين افتاد که: - يکي، يکي را معتقد شد به تقليد! - يا منکر شد به تقليد!... - کي روا باشد، مقلّد را مسلمان داشتن؟! بلي! فتواي حضرت شمس، مراد و پيشواي مولاناي بزرگ، شوخي نيست بل نمايانگر جوهر اصلي دين است؛ که همانا برچيدن بساط تقليد از دامن مسلمانان است.
بايد هرچه زودتر متوجه شد که با تقليد هرگز نمي توان بجايي رسيد و يا به يک «هويت» مستقل دست يافت، تقليد را بايد دور بريزم و به مفهوم ديگري بنام «اقتباس» چنگ اندازيم. جوامع ديگر ياد گرفته اند که چگونه از تقليد دوري کنند و با اقتباس، علوم و تکنالوژي غرب را از آن خود کنند. ما صد سال است که با روش هاي مقلدانه در برزخ ميان «سنت» و «مدرنيته» سرگردان هستيم و در اين دور تسلسل به نتيجه که هيچ! بلکه بيشتر از پيش ذليل تر شده ايم. آري! مقّوم نخست و مولفۀ مهم پيشرفت و زندگي جديد علم را دانسته اند؛ البته علمي که از تحقيق آمده باشد، به گفته فرزانه اي "علم، امروز محور و مدار و مقّوم توسعه است. به ميزاني که جامعه از آن بهره برده باشد، واجد و مالک مدرنيته است." گذشتگان ما به ويژه در نظاام سازي از مشروطيت گرفته تا ديموکراسي از نوع مارکسيستي و غيرۀ آن "مدرنّيت " از راه تقليد را تجربه کردند و ما نتايج فاجعه بار تقليد آنها را ديديم و تا به امروز اثرات ناگوار و کشنده آنرا مي چشيم، با صد افسوس در وضعيت امروز ما نيز هيچ تغييري نيامده است؛ باز هم غرق گرداب مهلک تقليد هستيم و به هر طريق ممکن بايد ازاين گرداب نجات يافت، به فکر من پند بالاي حضرت مولانا را آويزه گوش گردانيده، تحقيق و روش هاي آنرا بايد اقتباس نموده ياد بگيريم، و اين کار از ما زحمت مي طلبد... چنان که اشاره شد، در گذشته به هر دليل که بوده است، جامعه ما فاقد علم، عالم، متفکر، روشنفکر و انيشمند موّلد و مبديع به مفهوم دقيق کلمه بوده است؛ ما حتي انديشه ورز موزّيع به معني دقيق کلمه نداشته ايم. اگر هم بوده است بنا به دلايل آشکار نتوانسته است در اين راستا به گونه حرفه اي عمل کند، بخاطر معيشت ناگزير گرديده تن به سياست هاي عملي روزمره بدهد و در نهايت با اين روزمرگي ها يا در خدمت قدرت ها درآيد و تبديل به يک "شارلتان" شود و يا هم با هزاران درد و رنج افسرده و منزوي شده و بالاخره نابود گردد. اکنون نيزما درصدد برپايي يک دولت و جامعه مدرن هستيم؛ نمي توان با توريد مفاهيم مدرني چون ديموکراسي و پارلمان و آزادي بيان و اقتصاد بازار آزاد و غيره به هدف رسيد، نمي شود با بلغور کردن اين مصطلحات و تشکيل موسسات بسيار سطحي و مصنوعي و تقلبي زير همين نامها جامعه را از "سنت " به "مدرنيته " گذر داد. اين راه بسيار دشوار گذر است و ناهموار، يگانه وسيله اي که برما راه گشا خواهد بود تاکيد ميکنم که فقط انديشه است و دانش، خرد است و آگاهي است و هوشياري است و شناخت. اگر ميخواهيم آينده روشن و با عزتي داشته باشيم، و در برابر ملل ديگر داراي هويت و استقلال و آزادي باشيم؛ بايد دوباره از نو خود ما را يکبار ديگر براي خود ما تعريف کنيم؛ بايد دقت کنيم که در قرن 21 ما در چه مرحله اي از زمان و در کجاي تاريخ قرار داريم، حامعه شناسان، يکي از مولفه هاي مهم گذر از جامعه "سنتي" به جامعه "مدرن" را جايگزين ساختن" فرهنگ شجاعت" به "فرهنگ ابتکار" در يک جامعه دانسته اند و از ديد اين دانشمندان، " فرهنگ شجاعت" مربوط به دوره پهلواني انسان به حساب مي آيد، اين فرهنگ به تنهايي به ويژه در سده هاي اخير چه ارمغاني را نصيب ما کرده است؛ هميشه براي ما گفته شده که افغانان بسيار شجاع هستند؛ خوب مي جنگند، خوب ميکشند و خوب کشته مي شوند، يعني که چي؟! امروز بيشتر ما به " فرهنگ ابتکار" نيازمند هستيم و اين فرهنگ را در جامعه ما بايد آورد و توزيع و توضيح کرد و بالاخره بايد نهادينه ساخت. بلي! براي واضح شدن فرهنگ مبتذلي که دست و پاگير ما شده است، تبصرۀ بيشتر ضرورت نيست، فقط لازم است در گوشه و کنار شهر گذر نمود، و نظري بر لوحه هاي که بالاي فروشگاه ها، شرکت ها، بانک ها و غيره نصب گرديده است، انداخت و دريافت که زبان امروز ما چه حالتي دارد؛ فکر مي کنم درک اين ابتذال هر آدم دلسوز به زبان و فرهنگ را تا سرحد جنون بيچاره خواهد ساخت. به فکر من ستون مهرۀ يک فرهنگ زبان آن فرهنگ است؛ وقتي که زبان ما چنين حالتي داشته باشد، بايد فاتحۀ فرهنگ را خواند. به نظر من بي تفاوتي وزارت فرهنگ و در مجموع دولت در اين زمينه ها قابل پرسش است...!! ما اينجا آمده ايم تا بن بست ها و عقب ماندگي يي ما را در عرصه سينما به بررسي بگيريم، راه حل جستجو کنيم و بن بست هارا بشکنيم... بايد تاکيد کرد، راه حل تمام معضلات بسته به يک کلمه است و آنهم چيز ديگري نيست به جز از "توسعه " و توسعه هم چيز ديگري نيست به جز از تلاش و رفتن به سوي يک جامعه و زندگي مطلوب؛ که به شکل موازي در همه زمينه ها بايد در نظر گرفته شود. اولآ بايد دانست که "فرهنگ توسعه" در جامعه چه وضعيتي دارد، بعد بياييم و ببنيم که اصلآ بستر " توسعه فرهنگي" در جامعه ما وجوددارد؟ به گفتۀ دانشمندي توسعۀ فرهنگي يعني: «مردمي و همگاني شدن فرهنگ و خارج شدن آن از انحصار نخبه گان؛ افزايش ميزان ذخيره اطلاعات؛ مجاري انتقال آن و شدت جريان اطلاعات؛ افزايش ميزان خلافيت و نو آوري فرهنگي؛ افزايش يگانگي فرهنگي و تثبيت هويت فرهنگي؛ افزايش نقش خرد نقاد در تدبير امور و سازماندهي به انديشه و عمل انسان ها.» اگر نظريات نقل شدۀ بالا را در مورد «توسعۀ فرهنگي» معيار قرار دهيم با صراحت مي توان گفت، هنوز هم که هنوز است ما يک گام به شکل درست و علمي آن، به سوي «توسعۀ فرهنگي» نبرداشته ايم. گذشته از اين ويا آسانتر ازهمه، مشخصآ بايد پرسيد: فرهنگ کشور ما چه حالتي دارد؟ آيا زنده است و يا مرده است و يا بيمار؟ فرهنگ شناسان براي يک فرهنگ زنده- البته کهنه يا نو- يک خاصيت و سه صفت را ترتيب داشته اند. درباره خاصيتش مي گويند که توانايي دفع و جذب را داشته باشد، يعني عناصري را که براي خودش ضروري تشخيص مي دهد جذب مي کند و چيز هايي را که ضرورت ندارد دفع مي کند؛ و صفاتش عبارت است از: " از گذشته بارور مي شود، حاجات امروز را بر مي آورد و آينده را مي سازد". با نظرداشت جملات بالا به يقين تام و تمام ميتوان گفت که فرهنگ ما نه تنها کاملآ مسأله دارد است، بلکه به يک بيمار در حال نزع شباهت دارد. راه علاج در کجاست؟ تا زمانيکه همه ما مخصوصآ سياست گذاران فرهنگي کشور به اين اصل مهم يعني کليتي به نام فرهنگ دقت و توجه جدي نکنند، هيچگاهي شاخه هاي فرهنگ از جمله سينما در فرهنگ ما به صورت درست جذب و سبز و بارور نخواهد شد، ما به طور کلي محتاج "توسعه فرهنگي" هستيم، "توسعه" از ما برنامه هاي علمآ تنظيم شده ميخواهد. برنامه هاي علمي ايکه بتواند گره گشاي مشکلات امروز و فرداي ما باشد و ما را به سوي جامعه "مدرن " رهنمون شود؛ اين برنامه به خودآ گاهي و جهان آگاهي نياز دارد. به گفته جامعه شناسان «يک جامعۀ مدرن بايد به قدر کافي نسبت به خود آگاهي داشته باشد تا مسير احتمالي آينده اش را بر حسب روند هايي که از گذشته تا حال وجود داشته طراحي نمايد؛ علوم اجتماعي در اين رابطه يک ساز و کار "بازخوان" محسوب مي شود که براي حکومت مدرن نياز است." ما به جاي اين که در روشني علوم به مشکلات خود بپردازيم، برعکس در ظلمت جهل، دچار نا امني هاي مزمن، گرفتار سؤظن ها و درگير مسابقات توطيه عليه يکديگر هستيم و در اين بازي مضحک و فاجعه بار، تشنگان قدرت زمام و اراده خود را به دست استعمار سپرده اند و براي بقاي مستبدانه خود پابند هيچ قانون و ارزشي نيستند، و ديگر اينکه حالا ادعايي در مورد قدرت ندارند، فقط به خاطر پول، دين و خدا را فروخته اند و به يک قشر ظاهراً نخبۀ نا کار آمد و يا انگل هاي جامعه تبديل شده اند. آري! به طور کلي فرهنگ ما و سينماي ما محتاج يک تصميم گيري عقلايي است. به اساس تجارب ديگران اين کار طي مراحلي را از ما مي طلبد که دانشمندان در زمينه چنين نظري دارند: " تصميم گيري عقلايي در هر زمينه -از جمله فرهنگ- مستلزم طي کردن مراحلي است... اين مراحل عبارت اند از تعريف موضوع تصميم گيري، تعيين اهداف، طبقه بندي اهداف و تعيين اولويت ها و اهميت آنها، يافتن راهبردها و خط مش ها و روش ها، ارزيابي پيامد هاي هر يک از راه حل هاي پيش گفته و اتخاذ تصميم نهايي." بايد اعتراف کرد که فضاي کلي فرهنگ و توسعه در جامعه ما نه تنها گنگ و مبهم و بد هنجار است بلکه هيچ الگويي را هم در زمينه سراغ ندارنم که در پرتو آن بتوانيم راه خود را به سوي توسعه مشخص کنيم. در جوامع دور و نزديک بر مبنا و اساس "پارادايم " و يا "سرمشق" هاي علمي دست به برنامه ريزي توسعه و يا"توسعه فرهنگي " زده اند و نتايج خوبي را نيز بدست آورده اند. از آن جمله "پارادايم"هاي "بنيادگرا"، "آرمانشهراگرا"، "واقعگرا و راهبردي"، "توسعه گرا"، "تکثر و حقوق فرهنگي" را مي توان نام برد، که هر کدام اين ها، معيار ارزيابي روش شناسي، حوزه اقدام و عمل، و روش عمل و اجراي مختص به خود را دارا مي باشند. به طور مثال:" سرمشق بنيادگرا" معيار ارزيابي اش، تلقي بنياد گرايانه از دين و مدرنيته ستيزي است. روش شناسي آن "کنش سنتي و کنش عاطفيست" به همين گونه حوزه عملش"افعال قابل نظارت انسان هاست" روش عمل و اجراي آن "عدم تمرکز» و مبتني بر احساس تکليف مي باشد. بدينگونه "سرمشق" هاي ديگر مثل "سرمشق بنيادگرايي، معيار ارزيابي، روش شناسي، حوزه اقدام و عمل، و روش عمل و اجراي آنها نيز مشخص و معين ميباشد که برنامه ريزان در روشنايي اين ها، با درک شرايط کلي جامعه ميتوانند دست به گزينش "پارادايم" ها بزنند و يا حتي با نظرداشت "فرهنگ توسعه " در کشور ميتوانند "سرمشق "جديدي را از مجموع"سرمشق ها" گزينش نموده و جهت پيشرفت تدوين نمايند. روي همرفته، بدون تکيه بر علم و عقلانيت در هيچ زمينه اي نمي توان به پيشرفتي نايل آمد. سينما از ديدگاه هنر که مي تواند جزئي از فرهنگ جامعه "مدرن " به حساب آيد؛ و ما آرزوي پيشرفت و بالندگي آنرا در سر مي پرورانيم، نمي تواند بدون در نظرگرفتن عرايض فوق به هيچ جايي برسد اگر دوستان از بنده حقير آزرده نشوند، ما امروز چيزي بنام سينما به مفهوم دقيق آن در کشور ما نداريم. به جز چند تا توليد فردي اندک که تعداد آن، شمار انگشتان ما را نيز تکميل نمي کند. در چنين وضعيتي نمي توان از سينماي افغانستان سخن گفت. يک قرن قبل شاه امن الله کوشش نمود با حرکات نمايشي و تقليدي، جامعه را وارد زندگي " مدرن" کند، آيا ما بعد از صد سال وارد جهان نو شده ايم؟ جواب منفي است. همان گونه در تلاش بيش از نيم قرن در عرصه سينما نه تنها به جاي مطلوب نرسيده ايم، بلکه هنوز هم در آغاز راه هستيم. دليل اينکه چرا در هيج زمينه اي به مقصد نمي رسيم، گام زدن ما در تاريکي هاست. ما مثل کالاهاي ديگر، مفاهيم " مدرن " را نيز وارد کشور مينماييم، بدون شناخت ماهيت آنها، فقط از روي تفنن مثل اطفال با آنها بازي مي کنيم، اين روش ما، تمام مفاهيم علمي هنري را مسخره و مسخ کرده است. تا هنوز به صورت درست براي خود مشخص نکرده ايم که آيا سيما هنر است يا صرفآ سرگرمي؟ صنعت است و يا کالاي تجارتي؟ اگر بر خورد ما با سينما از ديدگاه هنر است، بايد صراحتآ گفته شود، نود و پنج در صد توليدات فلم در کشور ما شامل مقوله هنر نمي شود ؛ زيرا فيلسوفان هنر تصريح کرده اند: "هر رخدادي را که براي سرگرمي اتفاق مي افتد نمي توان هنر دانست، در مورد آنچه هنر است و يا نيست، بايد بر مبناي زيبايي شناسي قضاوت کرد." نظريه پردازان هنر "مدرن" در تعريف هنر "زيبايي" را فصل مشترک هنر ها بيان کرده اند- بگذريم از ديد "پسامدرنيست" ها که آن هم در جاي خودش جاي بجث بيشتر را دارد که متاسفانه باز هم نود پنج در صد فلم هاي توليدي امروزما، به طور قطع فاقد"زيبايي" است. بناء کارهاي که در اين زمينه به خصوص در دوران جديد به انجام رسيده، هنر نه بلکه در رديف "هنرکاذب" نيز به مشکل ميتوانند جايگزين شوند. "سينماي پر مخاطب" که يک اصطلاح اختراع شده غربي فرانسوي است، و در مودر فلمهايي که در دنيا توليد انبوهي دارند و صرفآ براي بازار ساخته مي شوند، بکار مي رود؛ البته فراموش نبايد کرد که دراين گونه فلمها، علاوه بر جاذبه هايي براي عوام- که منقدين آنرا جاذبه هاي کاذب عنوان ميکنند، سازندگان اين چنين فلمها، عناصر مهم سينمايي از جمله داستان، بازي، کارگرداني، نورپردازي، فرم، رنگ و غيره را جداً در نظر دارند. اگر چه بنده مخالف سينماي پر مخاطب نمي باشم، ولي مسخرگي هايي را که در جامعه ما زير همين نامها اتفاق مي افتد قبول ندارم؛ زيرا که اين ها هنر نيستند زماني شاعر بزرگ "احمد شاملو" در اين باره گفته بود: " اساسـآ چيزيکه بشود بطور مطلق و عام به آن هنر مردمي و هنر توده اي گفت وجود ندارد، مگر اينکه بگوييم هنر بازاري، که مصداقش در موسيقي حضرت آقاسي، در رمان مي شود موطلايي ها شهر ما و در سينما ميشود گنج قارون! يعني چيزهاي که شديداً توده پسند است اما قاتل فرهنگ و ذوق است". آنچه را که در فوق گفته آمديم، اجمالاً مي توان چنين خلاصه کرد؛ ما در جامعۀ زندگي مي کنيم که از لحاظ اجتماعي، به طور وحشتناکي در بي تعادلي به سر مي برد؛ تفکر و رفتار غالب در جامعۀ ما «سنتي» است؛ همبستگي ملي در کل وجود ندارد، و خورده فرهنگ ها بيش از پيش مورد بي مهري دولت قرار دارند، در همچو وضعيتي مي خواهيم جامعۀ ما را به سمت دنياي «مدرن» و يا «مدرنيته» گذر دهيم؛ و در اين ميان کل فرهنگ اين جامعه، نه تنها بسيار مسأله دار است، بلکه سخت دچار بيماري و مرض است. اکنون در چنين وضعيت نابهنجار اجتماعي و فرهنگي در بارۀ سينما چه مي توان کرد؟! من معتقدم که سياست گذاران فرهنگي و هنري کشور بايد براي نجات فرهنگ ما انديشه نمايند؛ در طول اين کار سينما و هنر هاي ديگر هر کدام جايگاه خود شان را خواهند يافت، اما عجالتاً مي توان به اقدامات ذيل مبادرت ورزيد: بياييد فرهنگ و سينما را بيشتر از اين بنام سينماي پر مخاطب و غيره صدمه نزنيم... بياييد براي بهبود کار ها در پهلوي برنامه ريزي هاي دقيق در زمينه، بعد از اين معيار هايي را براي بهتر شدن کار وضع نموده و آنرا عملي نماييم...بلاخره براي برون رفت از اين همه مضحکه ها و مسخره گي ها بنام هنر و سينما در کشور به مسوولان فرهنگي و هنري کشور پيشنهاد مي نمايم که به بهانه "آزادي بيان" به ويژه در کار سينما و"بازار آزاد" هنر و هنرمندان واقعي را به حال خود وا مگذارند؛ زيرا آناني که مي توانند هنر بيافرينند و همچنان حرفي براي گفتن دارند؛ در ناگزيري عدم امکانات در حاشيه ها مثل هميشه عمر تلف خواهند کرد و بي هنرانِ بي سواد و کم سواد جولانگر اين جولانگاه خواهد ماند. "آزادي بيان" و "بازار آزاد" مفاهيمي حقيقي يي هستند که به تعبيردکتور شريعتي در يک "جغرافياي ناحق حرف" تبديل به قاتل خود خواهند شد؛ براي جلوگيري از اين بدبختي دولت بايد به هر طريق ممکن سينماي ما را پشتيباني کند و روي اين کار بودجه در اختيار فلمسازان هنرمند و متعهد ما قرار دهد؛ تاما بتوانيم از نو سينماي اصيل و جداي از "هنر کاذب" را بنياد نهاده و هنر " فرا نمود ناب" را در قالب سينما و تصوير به مردم خود و جهانيان عرضه نماييم. وسلام منابع: در مقاله فوق از منابع زير استفاده به عمل آمده بابک احمدي. معماي مدرنيته عليرضا علوي تبار. روشنفکري، دينداري، مردم سالاري آگ برن و نيم کوف. زمينه جامعه شناسي. ترجمه: ا.ح. آريان پور دکتور سروش. رازداني، دينداري و روشنفکري آن شپرد. مباني فلسفه هنر. ترجمه. علي رامين حضرت مولانا. مثنوي معنوي خط سوم، شمس الدين تبريزي سمبوليسم در اراء اريک فروم دانيل لرنر. گذر جامعه سنتي. ترجمه غلامرضا خواجه سروري نوربرت لينتن. هنرمدرن. ترجمه. علي رامين |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین




اين نبشتار چندي قبل به مناسبت تدوير نخستين سيمينار سينمايي در کابل نوشته شده است؛ متاسفانه بنابه ملحوظاتي بنده نه تنها اجازه خواندن مکمل اين مقاله را در آن محفل نيافتم، بلکه قسميکه مشاهده شد مخاطبان آن محفل با نوعي اغماض با آن برخورد کردند. بنابرين خواستم دوستانيکه در مورد هنر و فرهنگ کشور ما نگران اند و يا علاقمند اين مسايل ميباشند و همچنان نظرات بنده حقير را درين مورد بدانند، نبشته ياد شده را به سايت انترنتي خاوران فرستادم اميدوارم قابليت نشر و خواندن را دارا باشد!






