|

باز سالروز شهادت تو فرا رسیده است. قلم در دست گرفته ام تا پیرامون ویژه گیهای شخصیت برجسته ات، چیزی بنویسم. قطار اندیشه وفهم قاصر من در سراشیب عجز وناتوانی سرنگون میشود وسعی خرد مبدل به جنون. قلم در میان انگشتانم می لرزد. انگار این مخلوق با عظمت که دانش وخلاقیت نویسندگی را از خالق جهانیان آموخته است، نمیخواهد مرا در راستای تحریر چند سطری در رابطه با سالروز شهادت تو، کمک کند.
شاید تقصیر ازمن است که توانائی نوشتن را ندارم، نه از قلم؛ زیرا قلم سرنوشت همه را به امر پروردگار، قبلاً رقم زده است. آری، قلمی که از روز ازل تقدیر ترا تحریر کرد وچهرهء اعمال وافعال ترا تا آنروز که در " خواجه بهاءالدین" جام شهادت نوشیدی و روحت به لقای خالق قلم عروج نمود، به تصویر کشید.
آنگاه که در عالم خیال، در میان صنوبرهای خوشبو وسروهای بلند کوهسار، قامت بلند ابعاد شخصیت ترا به تماشا می نشینم، ستاره وماه وکهکشانها درترانهء روح من، بهم می آمیزند. باز بیاد می آورم که تو در زندگی دنیوی وسرمایه، فکر نمیکردی. بنابرین، افکار بزرگ وپدیده های تازه ای را که در افق پدیدار می شدند، شناسائی نموده واز آنها استقبال مینمودی. بیاد میآورم که چگونه شور وطن پرستی را در سینهء حقیرترین افراد پرورانیده وچهرهء افکار وکردار آنانرا با زیور اهداف والای جهاد ومقاومت آراسته می نمودی وشاهکار خداوند هنر آفرین را برخ چشم آدم میکشیدی.
مخالفت تو با زیر دستان اکثراً متمم وتکمیل کنندهء امور وفعالیتهای روزمرهء زندگی بود؛ مثل مخالفتی که میان قطب مثبت ومنفی یک مدار الکتریکی وجود دارد که بدون آنها جریان برق وجود نخواهد داشت.
هنگامیکه در زیر سایهء روحپرور درختان توت، با وقار وابهت در کنار رودخانهء پنجشیر تنها نشسته وآبهای لغزانی را تماشا مینمودی که بر سنگها فائق می آمدند، عزمت تا اوج عظمت پرواز میکرد. حضورت در آن عزلتگاه لذت وشکوه خاصی میبخشید. اما دریغ وافسوس که تو رفتی وآن دریای بی ریا، در سوگ تو تا هنوز در پای درختان همچنان به گریستن ادامه میدهد. آری یک نسل جانشین نسل دیگری میشود، ولی همیشه زمین پابرجاست. اگر زمستان در راه است، بهار نیز نمیتواند چندان دور باشد.
میگویند: رّمان " کلبهء عمو تام" اثر خانم " هاریت بیچر استو" نوسیندهء آمریکائی، تاثیر بزرگی درجهان داشت. بخصوص در آلمان که اهالی برلین غربی یک خیابان را " کلبهء عمو تام" میخوانند وجاده های دیگر شهر را بنام قهرمانان جدید خویش مسمی کرده اند.
میگویم: ارزش آنرا دارد تا آلمانها یکی از خیابانهای برلین را امروز بنام تو ای مسعود مسمَّی نمایند، زیرا تو فاتح جنگ سرد بودی وفرو ریختن دیوار برلین وشکست کمونیزم که منجر به وحدت دو آلمان شرق وغرب شد، با تلاش، مبارزه، جهاد ومقاومت دلیرانهء تو وملت نجیب افغانستان ارتباط تنگاتنگ وپیوند ناگسستنی داشت.
آه وافسوس که تو رفتی ویاد حماسه ها وقهرمانی هایت در اذهان ما باقیست. درحالیکه تصویر مردان بزرگ پس از گذشت زمان محدودی در خاطر انسانها رنگ میبازد، این چهره وتصویر توست که تا هنوز در پردهء خاطر من ودوستدارانت زنده ومشهود است.
اکنون که باز سالروز شهادت تو فرا رسیده است، چیزی جز این پارچه شعر ناقابل ندارم که هدیهء خاک قدمت نمایم. میدانم که این نظم ناموزون، نمیتواند عظمت وشکوه عزم راسخ تو را در این بزم، به تصویر بکشد.
فـــراقِ یـــار
تو رفتی وغمت در خانهء دل باز مهمان است تو رفتی و دوچشمم از فراقت باز گریان است
تو بــودی با مـــــن و دنیا پر از باغ وبهاران بود بصحـــــــرای دلـــم از ابر رحمت، آب باران بود
تو رفتی و فضــــــا آلوده وتاریک وتفتان است بدنبالش همــــان پائیز زرد و برگ ریزان است
تو بودی با مــــــــن وکاخ امید من چراغان بود نظر بر سوی یک آیندهء روشن چه آسان بود
تو رفتی و دل دانای من یکباره نادان شد بدست دیو آز وحرص نفس خود گروگان شد
تو بودی با من واعمال من بر وفق قرآن بود نماد خوبی از اخلاق یک فرد مسلمان بود ******* تو بودی با من وبود ازوجود تو وجود من غروب خوب و زیبا داشت، هر شام کبود من
به همراه تو در نقصان، هویدا بود سود من حذر میکرد از من هر زمان خصم حسود من
هزاران شکل و معنی داشت هر شعر وسرود من نوای عشق وحدت می سرود هر تار وپود من
تواضع وخشوع پر بود در سبک سجود من پر از تأثیر ولذت بود، هر ذکر ودرود من
کلام پاک ایزد بود، هردم رهنمود من صداقت موج میزد روی دریای وعود من
تو رفتی وطراوت رفت از ملک وجود من ببازار سیاست عرضه شد، بود ونبود من ******* تو بودی با من و روز وشب من با سعادت بود فضای خانه ام، آکنده از عطر عبادت بود
بباغ زندگانی هر زمان باران رحمت بود بیابان با حضورت سبز همچون باغ جنت بود
به من هر کرده و حرف تو سرمشق وهدایت بود غم ورنج جهان اندر کنارت جمله فرحت بود
میان دوستان هر لحظه شوق صلح وحدت بود جهان با جمله تلخی وفریبش پر ز لذت بود
جدا مال من وتو هرزمان از مال ملت بود روان هر راهرو این راه، در راه اخوت بود
برای دشمنی کو پای تا سر از شماطت بود جوابت مایهء اخلاق زیبا ونجابت بود
تو رفتی از کنار ما وآن عصر ِ طلائی رفت خصومت آمد و آن راه ورسم ِ آشنائی رفت ******* تو رفتی وجهاد خویش را بفروختند یاران مرام ومقصد وبرگِ هدف را سوختند یاران
کمی هم آتش ِ کبر وهوس افروختند یاران لب نفس ملامتگر، گمانم دوختند یاران
به خود از خون ملت، ثروتی اندوختند یاران ندانم از کجا این شیوه را آموختند یاران
تو بودی در مجالس صحبت از نصر وشهادت بود کسی کمتر به فکر جمع مال وپول وثروت بود ******* تو رفتی ونیم مایوس چون دست خدا باماست طریق سنت و هر رهنمود مصطفی با ماست
ز دشمن کی هراسم با وجود قلت نیرو چو ایمان بر خدای پاک و ذات کبریا با ماست
تو رفتی و بها وحق خون پاکت از یکسو ز سوئی هر دعای چهار یار با صفا با ماست
نگردم پست چون بنگاله دائم خانهء سیلاب که چوب وسنگ وخاکِ قلًٌه های آسیا با ماست
اگر بیگانگان لشکر ز استنساخ میسازند دعاء ونالهء صدها یتیم بیگناه با ماست ******** تو رفتی، نام پاکت شهرهء روی جهان بادا « دل سنگ زمان زین پس» بخاکت مهربان بادا
« بباغ دوستانت باد نوروزی وزان بادا عدوی تو اسیر پنجهء باد خزان بادا
الهی از حریم خاک تو ای نور چشم من بریده دست خون آلودهء اهریمنان بادا
نفاق ونام نفرت بار جنگ وکشتن انسان الهی دور از سر تاسر افغانستان بادا»
الهی جایگـــــــاه هر شـــهید امت اسلام به لطف ومهر واحسانت، بهشت جاودان بادا. ********
شفیق احمد ستاک
این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
|