نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| چشمـــهء خــورشــید |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط دوکتور رضأ بهمنش |
| چهارشنبه ، 19 خرداد 1389 ، 11:17 |
|
سر دژخیم وگردنکش، به پیش پای شانت خم، . چه سازم باتو وباعشق تو ای میهن دیرین اجدادم، اگر من غرقه در شادی شوم بیتو، اما بازناشادم. که بیتو من غریبم، اگر هرجا وطن دارم، که بیتوشبنمم افتاده ازبرگی، بسوی بادیه، لیکن تمنای چمن دارم. . سراسر صفحهء تاریخ تو، مملو زفرّوشوکت وشان است، ترا دیدن باین ویرانگی وذلت وافتادگی، برایِ من نه ارزان ونه آسان است. ... تو ای فرزند اعصاروقرونِ دیر پا، آخر نمیدانم که با این عشقِ بیمربا تو چون سازم؟ دلم خواهد که آخرحشمت وجاه وجلالت چند چندان وفزون سازم، وعشقت راعجین درخون و بعد این سیالهء آتشفشان را دردل و رگها وجانم اندرون سازم بهرجا دشمنی داری، باین گرمای آتشزا بسوزانم، زبون وواژگون سازم. برای بازگشت عزتت میهن، بدژخیمان خونریزت ستیزم، آنچنان تا خون شان ریزم، ، و دورادور اندرخط مرزت رود خون سازم ونعش دشمنان نابکارت را به ذلتها وخواریها ازین سرحد برون ریزم.
مگر افسوس... که جنگ و خون وخنجر راه حلِ مشکل ما ودوای درد میهن نیست.
مگر چون شد بگو ای مادرِآبا واجدادم، که مارا مرکب شوکت، ززیر ران ما بگریخت؟ عنان اعتدال واقتدارو اعتباروافتخار از دست ما بگسیخت؟ شدیم افکنده در کودال وچاه ذلت وخواری، وتشت آبروی ما زبام آسمان درریخت؟ که بود آن خصم ؟ کو چنین یک فتنه ئی، بر جان میهن ازکجا انگیخت؟ ... به قصد کاوش این راز مشکل برایت فاش می سازم آنچه انگارم نمیخواهم که با لالائی واهی تا صدای صور اسرافیل ترا درخواب بسپارم، یک دروغی دلفریبی، ویا با سرابی را برایت واژگونه زلال آب بشمارم، یا ازان بدتر،خداناخواسته، زلال چشمه های کوهسار پاک را درزمرهء مرداب بنگارم بتو من رُک سخن گویم، صریح وراست میگویم، صفات وعیب تومانند آئینه بررویت بی فزون وکاست میگویم زمانیکه تو در ظلمتسرا اندر، حقیرو افتاده درخاکی، ویا دریوزه گر، بادست خالی، گریبانپاره وچاکی، نمی گویم دروغ ولاف که صاحب مکنتی وفخرِ افلاکی ویا گاهیکه چون نخجیرخود دربند فتراکی، نمی گویم که تو یک پهلوان وگرد وبی باکی، دلم دریای خون گردد وجای اشک از چشمم برون گردد که می بینم ترا ای مادر میهن که چون محتاج خاشاکی. ویا گاهیکه پادر جا زنی، چسان گویم که گوی سبقتت بردی، عجب چستی وچالاکی. .... مگر میدانم ای وطن، که تو یک خطهء پاکی، به رغم آنهمه بینوائی هات مهمان نواز وخصمِ امساکی.
گناهت ای وطن اینست که فرزندان آلوده ونااهل وچرکینی بسی در دامنت پرورده ای، اما تو خود پاکی. ازینرو با همه اندر لجن افتادگی در چشم من چون کهکشانی، زیبِ افلاکی! وطن سوگند بر نامت، ترا من چشمهء خورشید خود دانم، تو وتاریخ تو ونقش پای کاروان پرجلال وحشمتت را مایهء امید خود دانم.
آلمان، سپتمبر 2008
|
| آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 20 خرداد 1389 ، 17:08 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




ترا من دوست میدارم.





