نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| پیرامــون انگیــزهء ســرایش «آرزو» |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک |
| دوشنبه ، 22 شهریور 1389 ، 22:48 |
|
«دل چیز کیــــا هی آپ میری جان لیجیی اِس انجمـــــن مین آپ کــــو آنا هی بار بار مانا کی دوستون کو نهی دوستی کا پاس
«به دولت چون رسد نادان، نبیند روی آسایش
روزهای عید در مکه مکرمه بین سالهای 1990 تا 2001 نیز خاطرات خاص خود را داشتتند چنانچه در نزدیکی خانه خدا ونیز در میان جمعی کثیری از هموطنان افغان خود زندگی میکردم. همچنان در همین ایام فرخنده، اکثراً به دیدار خدا بیامرز " مولوی محمد حنیف بلخی" که چند روز قبل دار فانی را وداع گفت، مشرف گردیده واز صحبتهای ایشان مستفید میشدم؛ چنانکه این بیت زیبا را از زبان آن خدا بیامرز در یک روز عید شنیده بودم که در خانه یک افغان مقیم در مکه مکرمه به یکی از دوستان که در گوشه ای تنها نشسته بود گفتند که شما چرا در آن گوشهء اتاق تنها وآرام نشسته اید و درصحبتهای مجلس شرکت نمی کنید. درهمین حال این بیت را برایش خواندند که میگوید: « گوشه گیران زود بر دلها تصرف میکنند = بیشتر دل میبرد خالی که در کنج لب است.» که واقعاً تشبیه بسیار زیبایی در این بیت وجود دارد. همچنان این مصرع را از مولوی صاحب مرحوم در یک روز عید در کویت شنیده بودم که میگفت: « روزگاری را که عیدش در بدر گردیدن است» یعنی از این در به آن در، سر زدن که معنای دیگری آن همان " دربدرشدن" در زبان فارسی است، چنانکه وقتی کسی مشکلات ومصائب بسیاری را متحمل شده و دارائیهای خود را ازدست بدهد ومحتاج دیگران شود، ما در فارسی هنوز هم میگوییم فلانی دربدر شد. اتفاقاً همان روزیکه مولوی صاحب محمد حنیف بلخی مصرع فوق را خواندند، من به فرزند ایشان داکتر اسدالله حنیف که آن وقت مستشار سفارت بود با پیروی از مصرع فوق گفتم: روزگاری را که عشقش خستگی آوردن است.
به نظر بنده، همین دنیای فانی که بخاطر آن، بعضی از ما انسانها چه کارهایی خوب وبدی را انجام نمیدهیم ودرجهت استفاده از ملذات آن، چه فجایع وجنایاتی را مرتکب نمی شویم، جای عیش وآرام نیست وحتی همان بهترین لذت ونعمت آن که عمل عشق ورزیدن باشد، خستگی را بدنبال دارد. اما هنوز هم پشت همین جهان فانی، به اصطلاح پای لُچ وسرلچ روان هستیم. درجائی خوانده بودم که "گاندی" گفته بود: دراین دنیا آدم به سه چیز نیاز مبرم دارد: اولی، یک لقمه نان تر یا خشک که به انسان اندکی انرژی بدهد تا زنده بماند. دومی، یک پارچه قماش که توسط آن، آدم خود را بپوشاند وسومی اینکه سقفی بر سر داشته باشد که در زیر آن در صورت ضرورت، بخواب رود؛ و همین سه چیز در زندان هم برای انسان میسر میشود. وقتی که این ضرورتها در زندان هم مرفوع میگردد، پس چرا انسان بخاطر خواهشات نفس خود را پست وذلیل بسازد. فکر میکنم که گاندی از بسیاری ما مسلمانان کرده به معتقدات ومفکوره های خود پای بند بود وبهمین دلیل وقتی استعمار انگلیس او را محکوم به حبس مینمود، با خوشی زندگی زندان را بر آزادی این جهان ترجیح میداد ولی عزت نفس، کرامت واستقلال کشورش را با پول، منصب و ملذات زودگذر این خراب آباد، معامله نمیکرد. به نظرم موضوع سیاسی شد، بهتر است دهان این نثر ناموزون را درهمین جا بسته و از خواننده گان عزیز دعوت کنم تا اگر وقت داشته باشند نیم نگاهی به این نظم ناچیز بیندازند.
"آرزو"
دل چیست جان ِ من! تو بیا جان ِ من بگیر صبر وقرار وعزت و ایمـــان ِ مـــن بگیر
هر نقص و نارسائیِّی دنیا به من بده راه علاج و چاره و درمان من بگیر
با یک نسیم سرد، ببر صد بهار من (1) با یک پیام زرد، گلستان من بگیر
از بیخ وبُن بِکن گُلِ صد برگِ عشقِ من شوق ِ تبسم از لبِ خندان من بگیر(2)
نِه چاره ای، به فکر پریشانِ من بکُن نِه راهِ سیل ِ دیدهء گریان من بگیر
با دست خویش، گوشهء زندان بیفگنم با امر خویش، ثروتِ کنعان من بگیر
سهرابِ خود بیار، به تسخیرِ قلبِ من در بندِ خویش، رستم دستان من بگیر
تا خشک و سر به نیست کنی باغ عمرِ من خورشید داغ شو، رهء باران من بگیر
گاهی قناتِ آبِ مرا خشک وبسته کن گاهی طریقِ آمدن ِ نان ِ من بگیر
هم فکر ومغزِ من، به فسون شستشو نما هم کنترولِ رشتهء فرمان من بگیر
با برقِ آن دوچشمِ سیاهت شکنجه کن با دستِ هردو لب، لبِ افغان من بگیر
سنگِ سیاهِ کینهء خود را بمن بده جایش طلا وگوهر ومرجانِ من بگیر
میدان وغور وغزنه و سیستان من برفت باز آ و بلخ و کابل و پروان من بگیر
دنیا و آنچه از همه خوبی در آن بُوَد آنِ من است هرچه، بیا آنِ من بگیر
باز آ وبگذر از سر پیمانِ خویشتن پیمانهء لبت، لب پیمان من بگیر
در فکر وذکر و قلبِ من هردم نشسته یی آخر بیا و رگ رگِ شریانِ من بگیر
شیطان کبر خود، بگذار ای فرشته خو یک لحظه خویش، همدمِ انسان ِ من بگیر
با یک غزل بیا تو به شبهای شعرِ من صد بیتِ خوب و مصرع ِ دیوان من بگیر
یا نثر ونظم وحرفِ مرا، نغز وپخته کن یا از کتابِ زندگی، عنوانِ من بگیر
ترسای من گذار اناجیلِ خویش را باری بیا وگوش، به قرآن من بگیر
در دینِ ترس وکشتن و ارعاب نیستم درسی ز فطر روزه و قربان من بگیر
باز است دربِ دیده وجان و دلم بیا خود را عزیز من، شبی مهمان من بگیر
دستِ نگاهِ مِهرِ خودت، دستِ من بده روح و روان وهستی و کیهانِ من بگیر
من قطره ای ز اشکِ بدریا رسیده ام سدِّ عظیم شو، رهء طوفانِ من بگیر
---------------
(1) با یک پیام زرد ببر گلسِتان من با یک نسیم، رونق بُستانِ من بگیر ***
(2) از بیخ بن بکن گل صد برگِ بخت من هر ابتسام غنچهء خندان من بگیر
*** آه که این بیت مرا بیاد سرودهء زیبای "حزین لاهیجی" انداخته و وادار میکند تا دست به یک "سنت شکنی" بزنم وآن اینکه در پاورقی، پاورقی بدهم وچند بیت از شعر شاعر یاد شده را در اینجا درج نمایم. بهر صورت، وقتی خوانندگان محترم از یاوه سرائی های بنده خسته ودلتنگ شوند، با قرائت این ابیات، از چشیدن قند شیرین پارسی لذت خواهند برد.
آنجا که خامه شکّرِ گفتار بشکند طوطی سخن به غنچهء منقار بشکند گوشی نمیدهم به سخنهای ناپسند کالای زشت، قدر خریدار بشکند دم سردیِّ زمانه فسرده است خاطرم از یک نسیم، رونق گلزار بشکند دلبر کجاست، کین دلِ صد ره شکسته را با یک نگاه مست دگر بار بشکند *****
شفیق احمد ستاک – این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




ضمن تبریک وتهنئت گفتن عید سعید فطر به فرد فرد ملت شهیدپرور افغانستان، نخست پیرامون انگیزهء سرایش این سروده، می نویسم که همان آهنگ هندی است که میگوید: 





