نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| قـــونیه، شـــهر عجـــز، عشـــق و عــرفـــان |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط سعادت پنجشیری |
| پنجشنبه ، 5 اسفند 1389 ، 08:07 |
|
سعادت پنجشیری قـــونیه، شـــهر عجـــز، عشـــق و عــرفـــان من ارین خانۀ پر نور بدر می نروم منم واین صنم وعاشقی و باقی عمر شهرما تختگه ومجلس آن سلطانست شهرما از شۀ ما کان عقیق وگهر است شهرما از شۀ ما جنت و فردوس خوشست
کلیات شمس ص114 ج 2لحظات هیجان انگیز با نشستن در چوکی هواپیما آغاز گردید. نغمۀ آرام ترکی که گوشهای آشنا را آسان نوازش میکرد، فضای هواپیما را نمای شرقی داده بود. دل با بال شوق بی تابانه و سریعتر از هوا پیما در پرواز بود. قرار بود روز بیست ونهم اکتبر2010 را در هوا و شب اش را در آغوش قونیه بسر ببریم. بعد از توقفی در استانبول رهسپار قونیه گردیدیم. هوا پیما با نالۀ نای نشان میداد که عازم شهری است که با صدای آن از بقیۀ جهان تفکیک میشود. قونیه شهر عشق و مراد، شهر شرع و تصوف و شهر عاشقان رستگار است. شهریکه شرف عاشقی ها، ناله ها، گریه ها، شب زنده داریها و بیقراری های عاشقترین مرد زمانه ها را در یادخانۀ زمان دارد شهریکه حضرت مولانا(رح) در آن جا به فریاد زمین سوزی ازین دست رسید: مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم و: پیش ازان کاندر جهان باغ و می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به بغداد جهان جان "انالحق" می زدیم پیش ازان کاین دارو گیرو نکتۀ منصور بود یا: مطرب عشق ابدم، زخمۀ عشرت بزنم ریش طرب شانه کنم، سبلت غم را بکنم
آری، سرزمینی که عارفانش ازان قصد طواف عرش خدا (ج) کرده اند. وشهادت را در شهد جان مستانه چشیده اند. یک حملۀ مردانۀ مستانه بکردیم تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم تا حیّ بدیدیم و به قیّوم رسیدیم
و باز از دم پاک شان این خاک را گوهر کردند که تا امروز در کهکشان هستی میدرخشد: ای عاشقان، ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان، ای مطربان دف شما پر زر کنم
شهری که با (نی) رابطه دارد و دل و دمش را در نالۀ (نی) گره زده است.پ شهر مقدس مولانا. شهری که معرفت مولوی ازانجا عالمی را در آوای خود به شنا کشانده است. آنجا که آغازید: بشنو این نی چون شکایت میکند از جدایی ها حکایت میکند...
شهری که (نی) سینه اش را محراب سماع و بستر جذبات عارفانه و لبانش را تمثیل زبان گویش حضرت مولانا (رح) قرار داد و تا حریم سوخته گان عالم ره کشید و با آه دردمندان و آتش نفسان در آمیخت. و دل های سوخته را به سوزش آورد. و خاکستر مانده از آتش چنگیز را نفس اتشین عرفان بخشید. وحضرت شان از سماع چنین فرمود: سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام دل غریب بیاید ز نامه شان آرام شکفته گردد ازین باد شاخهای خرد گشاده گردد ازین زخمه در وجود مسام سحر رسد ز ندای خروس روحانی ظفر رسد ز صدای نقارۀ بهرام حلاوتی عجبی در بدن پدید آید که ازنی ولب مطرب شکر رسید بکام هزار کزدم غم را کنون ببین کشته هزار دور فرح بین میان ما بی جام 365 ج2 ص146.
هنوز نالۀ نای مولوی (رح) درین شهر طنین انداز است، و غذای روح ساکنان آن گشته است. هنوز آرامش مستان را رؤیا می بخشد، گریۀ دراویش را تسکین و آه دردمندان را سوز. و حضرت شان یقینا آنچه را که گفته بودندبه انجام رسانیدند: درین خاک، درین خاک، درین مزرعۀ پاک بجز مهر بجز عشق، دگر تخم نکاریم
هنوز آوای کوچۀ زرگران و صدای چکش شاگردان صلاح الدین زرکوب (رح) با سماع حضرت مولانا(رح) و دلدادگانش را از در و دیوار و بام خانه ها و روان کوچه و بازار میتوان شنید. هنوز سلطنت معنوی مولوی، دولت عرفان و مکتب صوفیانۀ مولانا (رح) درین شهر آب حیات و بقای فروغ زندگی است. هنوز فریاد هوشیاران خاموش نفس در نگاه های نسل شریف ترک خوانده میشود. هنوز تقوا در خون رابطه ها و رگ معاملات خانه و دکان جاریست. و اخلاص و انصاف در سایه و روشنی یکسان می درخشد. هنوز حیا پرده دار پنجره های باز و خانه های بی حصار است. هنوز غیابت، حرمت حضور را تاراج نمی کند. و سیمای دین تنها در مسجد و محراب و سرای دل ها بی حجاب نیست. هنوز عطوفت، دایۀ خوب همه مهربانی ها و نوازشگر ضابطه ها و رابطه های مادی و معنوی است. و احساسات بینا اند و سلام را به سلامت و با تمام حجم دهن پاسخ میدهند. و کسی سرمه را در صدا و ناله را در سنگ کشت نمیکند. هنوز خانه ها دیوار مشترک وبام های پیوسته دارند. هنوز چراغ مسجد را روشنتر از خانه نگه میدارند. و آذان از مناره ها فراخوان نماز گزاران است. از گلیم مسجد در خانه و از نام مقدس الله (ج) برای تقدیس قسم و باور افزایی طرف معامله کار نمیگیرند. و بیزاری از بی تفاوتی ومنفی گرائی در جبین فرهنگ میدرخشد. هنوز حیای حضور تبسم آفرین و شفقت بر انگیز است. از (متر) بجای (خرد سنج ) و از درازی و حجم تعلقات و زور در اندازه گیری معنویت، و از (میزان الحراره) برای سنجش عصبانیت استفادۀ محسوس نمیشود. هنوز بزرگی را در مهربانی، و مهربانی را در محبت، ومحبت را در تفاهم، و تفاهم را در احترام و احترام را در ادب و ادب را در دانش و دانش را در عمل و عمل را در تقوا میجویند. هنوز شمس با همان گرمی و روشنی زلالش می تابد. و پیتو نشینانش سرمایه داران پیشآهنگ دین و دولت عشق اند. هنوز الفبای محبت درخانه و مدرسه و مکتب یکسان تدریس میشود. زنان حجاب پوش اند، گوشواره و گردنبند را پاس دارند. و آینده را در آیینۀ بزرگان خانواده می بینند. و با صکۀ تجربۀ بزرگان، آینده را گرو میکنند. هنوز ابلیس در تبعید ازین شهر بسر میبرد و تملکاتش در سینه ها و شهوات انفس نابود گردیده است. و درختان قناعت، گل های فراغت و میوه های صبوری بار میدهند. ودرختان میوه دار را کسی به سنگ نمیزند. اما هزار حیف که در قاب ترک فوتوی ناویژه را راه نیست. وبرس نقاشی تنها یک رنگ را می شناسند. کثرت که هویت زا نیست. قونیه، هنوز پایتخت زیبای عاشقان وارسته و دلباخته گان شیفتۀ جهان است. سرزمین سلطان شیدایی و عشق با آسمان صاف و صمیمی، و خاک پاک و زر خیز. رنگ و بوی مقدس و ملکوتی گلهای معطر حضور حضرت مولوی (رح) تازه وشفاف در آسمان، زمین، شهر و بازار و آب وباد وخاکش به آسانی احساس میگردد. احترام بیحد ترکان به مقدسات دینی و عرفانی و عشق بی پایان به حضرت مولانا (رح) سبب آرامش، سلامت و توفیق شان در دین و دنیا گردیده است. شهر با همه زیبایی های عالم، روزو شب میگذراند. و تبسم آفتاب معنویت بر لب و جلال عارفانه در سیما دارد. هوایش عشق است. زبانش عشق است. کلامش عشق است و رابطه اش عشق. و به عاشقان میگوید: یک طواف مرقد سلطان مولانای ما هفت هزارو هفتصد وهفتاد حج اکبر است. تورنتو - جنوری 2011
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




کلیات شمس ص114 ج 2لحظات هیجان انگیز با نشستن در چوکی هواپیما آغاز گردید. نغمۀ آرام ترکی که گوشهای آشنا را آسان نوازش میکرد، فضای هواپیما را نمای شرقی داده بود. دل با بال شوق بی تابانه و سریعتر از هوا پیما در پرواز بود.





