نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| ســـپیده هـــا |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط عبدالو کیل کوچی |
| سه شنبه ، 9 شهریور 1389 ، 12:09 |
|
مثل مرغان سپید سحری بسوی خانه ما بسوی کوچه ما نیز شتا بان شده بود چمن و باغ زتابیدن او با هزاران گل زیبا، زر افشان شده بود گویی از چشمه خورشید فروزان شده بود با همان نیزه زرین وطلایی رنگش زآن سوی پنجره ها چنبر روزنه ها را با هجوم سحری می کوبید وزهر روزنه ی که گذز داشت زهر پنجره ی در و دیوار دلم را بسوی ورطه عشق پاکش بسوی هستی دنیای امید چون شقایق به چمن باز نمود لیک زانسوی چمن باد توفانی از گوشه دور ززمین وزهوا بر میخواست در ازایش گل هر غنچه که بود همه پاشیده و پر پر شده بود همچنان موج اهانت باری هریکی را به هوا می پاشید ومرا زانسوی دنیای سپید اندرین گوشهء دنیا افگند گفت این است سزای تو چنین که ز اعماق دلت با همه احسا ست چون به خورشید و سپیدی هایش سر تعظیم فرو آوردی سر تکریم فرو میکردی چه کنم با این حال چه کنم با همه شوخیء زمان یا که تسلیم حوادث گردم که هرگز نه یا که سازم به چنین هرگز نه یا بسوزم به شرار دل آتش نفسی که همی میسوزم یا زنم غوطه به پای امواج بشکنم از دل سنگین صدف گوهر گمشده را باز کشم یا گشایم پر و بال تا بسوی آن شهر بسوی شهر سپید و پرنور برسانم خود را با لب خشک وپر از زمزمه ها با نگا های پر از عشق با رگ و تار وجودم عاشقانه در ودامانش را آتشین بوسه زنم ، آخرین بوسه زنم واپسین بوسه زنم شهر سپیدی ها را عبدالوکیل کوچی
مهمان نا خوانده من از کجای جهانم که آمدم اینجا من از دیار فلکتاز زروه پامیر زقله های غرور آفرین هندو کش زبرج و بار سلیمان و پهنه شمشاد من از کجای جهانم من از دیار یما زاد آریانایم واز تبار خرآسان و پور افغانم واز دیار نوایی وبو علی سینا ززاد گاه سنایی وبلخی ورومی زجایگاه خوشحال خان ویس واحمد شاه زملک مسجدی واکبر و امان دلیر من از کجای جهانم زکشوریکه به دنیا شکوه خاصی داشت زمردمی که به تاریخ جایگا هی داشت ولی نه دیر گذشت ، ولی نه دیر گذشت که باد تو طئه ها سوی آشیانه رسید وآتش ستم از هر طرف زبانه کشید بسوخت دار وندارش بخاک یکسان کرد ز شهر و ده همه را هرچه بود ویران کرد من از کجای جهانم بلاخره ز زمینی که سوختند آنرا زخرمنی که به آتش کشیده اند آنرا نسوخت هرچه در آتش چپاولش کردند زسنگ و جمجمه انبار وغارتش کردند من از کجای جهانم از آن وطن که زمامش تفنگ وباروت است از آن مهن که آرامش میان تابوت است سفر نمودم از آن از میان آتش وخون زکشتزا ران ماین و زخرمن خشخاش سفر نمودم از آنجا من و هزاران ها سفر نمودم من با پیام جانکاهی پیام از لب خشک یتیم بی مادر پیام بستر بیمار پیر رنجوری پیام گور شهیدان خونچکان وطن پیام کابل زخمی وکشور خونین پیام پیکره پارچه پارچه بودا با این پیام وهزاران پیام های دگر پس از هزار مشقت رسانده ام خود را بر آن بدم که به مهمانی آمدم اینجا ولی دریغ دریغ به جای آمده ام که نخوانده اند مرا برای آنکه درین جا غریب آمده ام
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران











