نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| "رنـــجِ غـــربت" |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک |
| جمعه ، 27 اسفند 1389 ، 07:44 |
|
بهار اینجا، بهار آنجا، گل سرخ مزار آنجا ولی آن شهسوار آنجا، بروی بستر ناز شهادت، رو به محراب است ومی بیند که قلب آسیا بارِ دِگر، جولانگهء افساد وارهاب است و روز سرسپاری پیشرو، اما همان یک جانشینِ وَی، میانِ کاخِ سُستی ودرنگ وکاهلی، آسوده وبی فکر روزش صرفِ مهمانی و خوردن، لیک شبها کارِ وی افزودن بیجا، به قُطرِ اِشکم و خواب است و ناو حامل خلق خراسان درچنین روزی، اسیر یورشِ سونامیی ویرانگرٍ جهل وتعصب، همچنان در معرضِ امواج وگرداب است واما پهلوانِ پنبهء ما، غافل از برنامهء دُشمن اسیر دام ونیرنگ وفریبِ رستم و درجنگِ سهراب است
بلی، اینجا بهار، آنجا بهار اینجا همه در فکر سرسبزی، به شهر و دِه وباغ کوچه وصحرا اگر شیخ است، یا شاب است
ولی، آنجا بهار است و به شهر و دِه وباغ و کوچه وصحرا، وحتی در میان واحهء خضراء، به زیرِ تاک وگلهای شقائق، یا به چشم نرگسِ شهلا، همیشه قِلَّتِ آب است واما باغبان بیخبر، هر لحظه در خواب است چو تمساحی که گویی اشک میریزد ولی مشغولِ عیش وزندگی در بینِ مُرداب است
ودراین فصل زیبایی، گل زیبای رویِ خواهران ما که بهر کسب دانش، بین بستانِ دبستان، رفت وآمد میکنند هر روز، هنوز در معرض باریدنِ بارانِ تیزاب است
زمانی درکتابی خوانده بودم اینکه تاریخ جهان بار دگر تکرار میگردد، جهالت بین ابنای زمان بسیار میگردد وبیماران طبیب، اما طبیب عشق خود، بیمار میگردد مدال خدمت وهرگونه سربازی براه حفظ مامِ میهن وناموس ملت، نصب، رویِ سینهء هر خائن وغدار میگردد و َخـیلِ مافیای ارض و زور وقدرت وثروت چنان آزاد وبی افسار میگردد که جز چندین نفر از مهتران ونوکران وچاکران دور وپیش آن، تمامِ مردم بیچاره، نادار وفقیر وبیکس وبیکار میگردد وشیخ محتسب، مستان رها سازد ولی اندر پیِّ هر آدمِ هوشیار میگردد کلام کفر، دور گردن وبازوی برخی از جوانانی، که چیزی از شکوه ومجد فرهنگ دیار خود نمیدانند مقدس میشود، طومار میگردد وهر رهبر که داد از خدمت و عدل و حقوق شهروندی میزند آنجا اسیر دامِ تزویر وفریبِ پیرِ استعمار میگردد ویکبار دِگر در فصل زیبای بهاران، در کتاب زندگی فصلِ جدیدی باز از کشتار میگردد برادر با برادر، هموطن با هموطن اغیار میگردد یکی در نقشِ احمد شاه، یکی دیگر بنامِ نادر افشار میگردد وربانی ز سر، همراهِ حکمتیار میگردد ومشتی دیگری از چاپلوسان از برای بینیّی خودبینیِّ روحانیانِ تشنهء قدرت گهی "وِیکس" و گهی نسوار میگردد
کسیکه گفته بود آن شاه مفلوک است چرا که استخوان جسم ومغز کله اش پوک است بمیرم، لیک با وی بر سر یک سفره، از بهر طعام خوردن نمی شینم ولی وقتی که او آمد، برایش در میان کاخِ برپاکرده از پول یتیمان، دعوتی خیلی مُجلل داد ز حرف و گفته ها و بی خریطه فیرکردن هایِ پیشینِ خودش، شرحی مفصل داد وشاید مبلغِ دیگر به دستش، از برای خرج هوتل داد وچندین آگهی از بهر تبلیغِ نشان ونام والقابِ قدیم وتازهء بابای ملت یا به "یاهو" یا به "گوگل" داد واز ریشِ درازِ خویش، در فصلِ نخستین نوبهارِ خارزارِ کارزارِ " جنگِ آزادی" نهالی از برای غرس، بر فرقِ سرِ کــــل داد...
بلی اینجا بهار، آنجا بهار اینجاست اوجِ ازدهار گل نسیم و سبزه وسرو و خس وخاشاک شرکت میکنند مثلِ برادر، باز درجشن بهارِ گل ولی آنجا فضا آماده میگردد برای انفجارِغنچه ها وانتحارِ گل بلی آنجا گریزان است، بلبل از کنارِ گل به غیر از خار، اکنون باغبان هم نیست یارِ گل شغال و روبهء مکار وگرگِ پیر، دائم در غمِ دزدیدن وبربادیی خاک مزارِ گل خداوندا! دعائی میکند این بندهء خاکی بدرگاهت به حقِ آن رسول پاک و یاران حبیبِ وی ز شّر حاسدان وحاقدان ایمن نگهداری بهار وباغ وسرو وعندلیب شاخه و نخلِ دیار گل ***** |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران











