به آن قیافۂ زیبا
به آن دو دیدۂ معصوم

به کوچه کوچۂ این شهر
به درب خانۂ هر فرد

هنوز پردۂ تی ره گون شب ز افق نه دریده
کین ستارۂ رخشان و گل زیبا به صحرا سر کشیده

به تک تک هر درب و امیدی ز نو ع خویش
یه پرسش این که خاله نان ندارید

مگر آن سنگ دل آسوده خیال کو
که این حادثه بیند مگر اشک نری زد

از این گذشته چی گویم
که زبان سخنم باز نیاید
14 / 08 / 1999