نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| راه سعـــادت و عقبــــا بکجـــــا |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط محمد عمر جویا |
| دوشنبه ، 10 اسفند 1388 ، 17:23 |
|
راه سعــــادت و عقبــــا بکجـــــا یاداشت: پارچه شعر فوق هیچ فردی یا گروهی را ویا هیچ نهاد حقوقی، قضایی و سیاسی را مخاطب قرار نمیدهد. از خوانندگان محترم صمیمانه تقاضا میگردد تا براساس ذوق و تخیلات خویش، شعر فوق را به هیچ فردی یا گروهی اطلاق ننمایند. ز نيستی دل همـه داشتی بدست چون با گذشت عمر بزرگتر گشتی نفست زنده شـد و تاريكتـر گشتی آن نور كه خـــــدا بنهــاده بود در تو رفــــت نــــور و نار بيـــامـــــد در تو با هوا و هوس گشتی سرا پا پر ز خشم رحــــــم طفلی برفت ز تو ای خونگـــــرم خود خواه و خود پرست شدی با هوا كبر و غرور بيامد رفت نرمی و صفــــا در حب جاه و مقـــــام همه عمر بگذشت منصب و چوكی بود مرامت حيف كه برفت
بيدار شـو ای خفته دل بازی طفلان تا بكی اين خوشدلی چند ايام در عمر گران تا بكی
صاحب منصب گشتی با خشـــــم و جلال امر بر همه بکردی گویا تویی صاحب کمال پارچه آهنی چند بر شانه ات گذاشتند مقــــام دگــــــروال و هم جنرالت دادند كلاه بر ســــرت لباس منصـــب بر تنت همه آمدند نزد تو سلامی زدند به درت حيف ای خوش باور كاين مقام دو روز است هزاران چون تو بيامد و برفت همه در گذرست احترام به لباست كردند و به مقــــامت نه به علــــــم و كــــــرامت و شرافتت روزی كز مقام بافتی چون پيـــــــر مرد به ســــراغت نيــــايد هيــــــچ يك فرد لعنتی ترا در شــــــــهر و بازار گوينـــد هم اهل و هم پسر كهنه فكرت بنامند كجـــــــاست آن مقــــــــام و منصبت؟ كه چو جــــــان دوست داشتی به برت ز باد هـــــوا بيـــــــــــامد و بر باد برفت خواب گذشتــــــه كی آیــــد باز بدست حيف حيف همـــــــه عمـــر تو بگويی در مجـــــالس ز كارنامه ها باز گويی همــــــه عمر بار دنيــه بر پشت بری چون به قبـــر روی آخــــــــر چه بری؟ نوبت خود را در گنــاه و فساد گزاردی جز خشم و غرور چيزی بدست ناوردی
به پی زيب و زينت سرگردانی چندان تابكی سفر به پايان رسيد، غفلت بی پايان تا بكی
خارج برفتی و تحصيلات عالی كردی علم آموختی، سرهء زمان خود گشتی ديپلوم بگــــــرفتی ز اروپا و امريكــــا چون برگشتی هوايت بر كوه و سما گفتی منم كاردان و كارشناس زمان از من بيشتر نداند كس امـــور دوران ز چاپلوسی به رئيس جمهور رسيدی طلب وزارت و رياست نزدش بكــــردی وعده های دروغين، خودنمايی بيجا كردی دل شاه بدست آوردی، ريا به هرجا كردی گفتی موتر كروزین باشد و لكسس تا بنشينم با دبدبه در آن موتر قرمز چون گدايان را بينی هرگه در شهر کجاست دل پرسوز كجاست چشم تر؟ چو طفلكی محكم بگرفتی چوكی را ترك اين مقام نكنی هيچ بي مدعـــا دوستانت بگفتند عيش كن و عشرت كاين عمــــر دوروزه باز نايد به كثرت "حقــا!" بگفتی افزون كردی خيانت نزد خدا و مردم نيست هيچ مسئوليت آزاد پنــــداشتی خود را، آزاده و آزاد "بند كسی نيستم، خدا كو ای مرد كهنه زاد؟" "خدمت مردم چيست؟" همين گويی در شعار پيشتازی ليك در عمل ناداری الفت با پول و مقام آسوده ات نسازد بيمــــــار دل ز درون هستی نارامِ بد آخـــــــر عمر پيش وجدانت شرمسار "ای كاش چنان كردمی" گویی بار بار
بس كن ای غريق هوا، عشق بتان تا بكی گرفتار بند مقامی، بندگی دوران تا بكی
به شهرت و نام سخت انس ديرين داری به كسب جاه و نشان حب چندين داری خواستی كه شوی نامدار زمـــــان خود باشــــــــــی سرتاج ملك و دوران خود نامزد كردی خود را به رياست جمهوری بود نيتت جاه طلبی، نه خدمت پروری با هـــــزاران جلوه رأی ز مردم گرفتی چون در چوكی نشستی وعده ها را گم گرفتی در قصر و ارگ برفتی با شوق تمـــــام تخت های زرين دلت ميربود به هر گام جز شأن و شوكت در فكرت نيست چيزی بدان كز عدالت خدا نباشد كس را گريزی جوانمــــرد باش ای مرد سرباز راه شو! در راهِ خـــدا خــــــــــادم مخلوق الله شو چه خوب خوابت ميبرد درآن تخت زرين حال كه اطفــــال ملك تو خوابند بر زمين در سرما پناهی ندارند و در گرما جاهی نه كه چون تو خور و پوف خوابند تمامی ز ناداری برپوشــــــــند ژنده های تار تار وز بيچـــــــارگی روند به خيمه های غار پرسيده شود ز تو روز جـــــزا زين همه چه جواب خواهی داد ای مرد همـــــهمه گر طفلی بميرد با اشكم گرسنه در ملك تو مرگش بر گردن تست نپنداری كه رستی تو شـــــاه رعيت را پناه است و ملك را حافظ شبی گر كسی آرام بخوابد، اجر تو باد بارز بشنو كه عمر خطاب چگونه عدالت كردی بر بوريا خواب كردی، قصرش سايه درختی مگر به نظر چنان آيد كه زين همه دوری دور گرفتار جاه و مقام را نيست غم هيچ امور چون به شهر برآيی ترس ز همـــه ميداری جاده ها را بندی، تو کز خدا نشانی نداری به فكر خويشتن بودن بدتر است از خودپرستی غم دگران گر نداری تراست ملك حيوانی سخن ز دين ميداری و عشق خدا ای مرد مؤمن راست توكل بر مـــولا ای رهنـــــورد اوج ايمانست توكل، مرگ و حيات بدست خدا گر خـــــدا باشد ترا نگهدار، ترس را جا كجا؟ مومن راست لا خوف عليهم و لاهم يحزنون به اين مقام گر كسی رسد خدا باشدش رهنمون مپندار كه تو شاهی، شه شهان كس دگرست ورنه فرق ميان تو و گدا به يك نكته درست تو شاهی ليــــك گـــــدا به نور و رحمتش او گدا در دنيه ليك شاهست نزد اقدسش دو چشـــــــم دو گوش دو پا و دو دست به تو هم داد و بدان مرد فقيــــــر مست فـــــــرق نه بدين جـــــاه و پول و زرست بل در عمل نيك و بد باشــد فرق الست ز خير و شر پرسند چون به قبر رود كسی نه ز مال و زر و مقام و منصب آن كسی به سر و صورت كسی نشود محـرم راز اسرار حق به باطن آيدش آنکه باشد دمساز اين جهان وادی طلب است و ما رهروان هركه آنچه طلبد، كسب كند فردا همان عــــــاقل همــــــان بود كه ره يار گزيند جز رضــــــای دوست چيزی بنخواهـــد اوج عشرت دنيا چند روزی بيش نيست چرا در طلب فردا نباشيم كان ملك باقيست رنگ اين دنيــــــا فانی بود فــــــانی ليك رنگ خـــــــدا باشد جاويد باقی رنگ خدا رنگ بيرنگ است بی مثال طالب آن زنده بود زان نور باكمــــال
اشارتی رفت درين نظم به زنده دلی مرده دلان كی شنوند با گوش كری
محمد عمر جویا خزان 1387، کابل
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران











