نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| درســــیه شـــام جفــــأ |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط د. احد وفأ معصومی |
| پنجشنبه ، 19 شهریور 1388 ، 20:40 |
|
زدل آزرده ترین شام هنوزم یاد است شام بود، شام ِ سیاهیکه تن خستۀ خویش
آسمان رنگ دیگر داشت وبسی غمگین بود نامرادی زخموشی کوه، زرخ دره ودشت و زنامردمیها پیدا بود خون افسوس زچشمان عطارد می چکید ومن بیخبر از فرجام همچو روزهای دیگر در سیه شام جفأ دل برلطف خدأ می بستم موج درموج وسیما درسیما،گوش من بود ودل زار من ودیدۀ تر به یکی گفتۀ خوش که دلم شاد کند. من ز فرجام رزم، اندران بُرهۀ دلگیر هزاران ابلیس که رفیقی مگرم زنگ زند، یا خود از پردۀ تصویر وصدا کسب کنم نفسم با نفس خوف ورجأ پیهم بود بال میکشودم ودر خاطره ها، قلل خاک وطن می دیدم که عقابان حق، تیر بر روی کلاغان میزد همچو روزهای دیگر شام شد شام که از بخت نگون وزقضأ بیژن اندر چۀ ِیاران ریا، زعزیزان جدأگم شده بود. من درین شام نحس وندرین لحظۀ یأس، گریه میکردم وبیخودبه کجأ ؟ نمیدانم به کجا؟ میرفتم ومیگفتم هردم : «من زبیگانه نرنجم هرگز، درد من از خویشست درد من دوریهاست، دردم از تنهائیست من زپنجابی وسندی وغلامان فرنگ نهراسم هرگز گله ام از خود وزخویش وز قوم خودم است عشق من قوم من وخاک من وتاج من است عشق من همراهیست، عشق من همدستیست ای عزیزان برسید دست باهم بدهید |
| آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 19 شهریور 1388 ، 21:42 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران












