نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| تو شــاهی و شــهنامه اورنــگ تــو |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط پرتو نادری |
| پنجشنبه ، 9 تیر 1390 ، 10:50 |
|
نیــــای بـــزرگ سخنــــدان من به یادت چــو یاد خراسان کنم
خراســـان چه گویم روانم تویی
چـــــو نام ترا بر زبان آورم گل تیرهگی را خزان آورم
حضور تو مرگ سیاهی شود شب تیره در بی پناهی شود
خراسان سخن را دیار گزین درخشد به تاج زمان چون نگین
درخت خراسان پر از بار و برگ که بر وی نتازد همی باد مرگ
خراسان به جان سخن زنده است زمینش سپهر درخشنده است
سپهر خراسان پر از آفتاب حقیقت چو خواهی ز من سر متاب
خراسان چو گردن گردان به پای ز خاکش همه اختران سرمه سای
خراسان به گیتی چراغ آورد بهار سخن را به باغ آورد
سخن تا ز شعر خراسان زنم نمک را به چشم حسودان زنم
حکیم سخن سنج دانای طوس خروشنده موجی به دریای طوس
کران تا کران جهان رام تو به بام زمان میرسد بام تو
چو شعرت به رخش زمان رستم است سر روزگاران به پایت خم است
چه پایه تو داری که باشد رکاب سمند خیال ترا آفتاب
تو شاهی و شهنامه اورنگ تو زمین و زمان جمله در چنگ تو
تو از چرخ گردون از آن برتری سخن را به باغ خرد پروری
که نامت طلوع خراسان بود طلوع از خراسان نه آسان بود
نمیری از این پس که توزندهای که تخم سخن را پراکندهای نمانده ز پای و نمانده ز هوش رسالت چو کوه گرانی به دوش
ز دریا و کوه و بیابان رنج دل و جان سپرده به توفان رنج
به اورنگ هستی رسیدی فراز همه دل فروغ و همه تن گداز
ایا تاجدار دیار سخن کمر تاببستی به کار سخن
ببردی سخن را به اوج برین که شعر ترا شد زمانه زمین
سخن را همه رنگ و بو رنگ تو جهان تا جهان زنده فرهنگ تو
کیان را شکوه کیانی تویی کران تا کران بیکرانی تویی
تو سیمرغ قاف سخن آمدی بهار خرد را چمن آمدی
جهان آفرین تا جهان آفرید سخنگوی دانا چو تو کس ندید
چو دانم به فرهنگ و رای و خرد که نامت ز هفت آسمان بگذرد
ز شهنامه کاخ سخن شد بلند که از باد و باران نیابد گزند
چه کاخی که هرگز ندارد نظیر از آن بام گردون بود سایه گیر
چه کاخی که هرگز نگردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
چه کاخی که سنگش ز یاقوت جان هوایش هوایی ز لاهوت جان
چه کاخی کز اندیشه دارد چراغ شگفته کنارش ز آیینه باغ
چه کاخی خرد شد بر آن پاسبان سر سجده آن جا نهاده زمان
چه کاخی فرازش لوای سخن دو بال سپید همای سخن
ستاره به باغش گل نسترن نگر اوج کاخ سخن در سخن
چه کاخی که جام جم روزگار به هر ذره دارد هزاران هزار
چه کاخی چه گویم ترا من نشان به وصفش نیارد زبانم توان
هرآن کس به کاخی تو راهی برد ز فرهنگ و رای و خرد بر خورد
نه رستم بماند و نه اسفندیار مگر کاخ زرین ترا پایه دار
سخنگوی دانای طوسی نژاد چو دریا زبان و چو دریا نهاد
به بزم سخن تا زبان بر گشاد سخن بر زبان و لبش بوسه داد
سخن را به آیین خاور بگفت به گوش سیاهی ز آذر بگفت
سخن تا ز جامش لبان تر کند دری را همه لفظ گوهر کند
ز ایمان چراغی به کف پر فروغ دلی پر ز کینه به کیش دروغ
سخن را به سوی خدا برده است چه پایه تو بنگر صدا برده است
خدایا خراسان سیاهی گرفت ز گند سیاهی تباهی گرفت
زمانه چه رسمی نموده پدید گران قفل ماتم ندارد کلید
مبادا دیگر ای خداوند پاک سر و یال مردان بیاید به خاک
مبادا که خون سیاووش راد بریزد گروی ستم بر مراد مبادا زمانه بنوشد شراب به رسم و به آیین افراسیاب
مبادا سیاهی چو دیو پلید کلید سحر را کند ناپدید
برادر به چاه سیاه شغاد چو رستم بیفتد مبادا مباد
مبادا که آتش شگوفد ز آب شود مرغ و ماهی به تابه کباب
که میهن به خاک و به خون دادهاند خرد را به چنگ جنون دادهاند
دل پاک مادر به خون در تپید که در بر پلاس تباهی کشید
دیار دلیران به خون اندر است ز جنگ اندرونش پر از محشر است
ستاره فرازش بتابد کنون چو زرینه زورق به دریای خون
که نفرین به جنگ و به آیین جنگ نه بیدق بماند نه فرزین جنگ
آذر ماه خورشیدی 1369 شهرکابل
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




به ابولقــاسم فــردوسی، به آن نیــای بــزرگ شــعر فــارسی دری





