نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| بــه مـــن پنـــاه بــده |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط احمدعلی فخری |
| چهارشنبه ، 24 شهریور 1389 ، 13:38 |
|
زبان میهنم صدای رگبار گلوله ست چشمانت را لبریز از محبت کن شعله های سرکش آتش و تصویر سرد دود در نگاه هایم جا گرفته به چشمانم نگاه کن .... آری خوب عمیق ... باز هم نگاه کن ... ... آیا آیا میبینی مادری را که جگرش زخم خورده؟ آیا میبینی جوان تیر خورده و بدن پاره پاره را؟ به من نزدیک تر شو ...آری، اندکی بیشتر خوب اکنون چشمانت را ببند و گوشهایت را به سینه ام بگذار! چه را میشنوی؟ اوه .. نه بلند شو! مبادا صدای انفجار، رگبار مسلسل، ندای دردناک زنان و کودکان ترا مانند من بشکنند مبادا آواز غم انگیز کارگران که قربانی یک لقمه نان میشوند ترا هم بیازارد نه تو نباید مانند من شوی من نمیگذارم قلبم از آنچه در میهنم میگذرد به تو بگوید اگر بدانی زنان و کودکان پا برهنه زیر بارش رگبار گلوله برای لقمه نانی قربانی میشوند و مردان در حادثه ها تکه تکه میگردند نمیدانم بر تو چی خواهد گذشت ای وای! اگر بدانی خاکم را فروخته اند اگر بدانی دست و پای کشورم را زنجیر زدند و در آتشش افگندند جگر تو چون من هزار پاره میگردد نه نه هرگز! من به آغوش تو نیازمندم مرا در آن گهواره ی گرم آغوشت خواهم خفت به من پناه بده بگذار چشم و گوشم را ببندم خود را در تو برم و از هر آنچه برمن آمد خود را رهایی بخشم آه ! سپاسگذارم چی قدر آرامش و چه حد لذتی من چون تو آرامش میخواهم آه ... ضربان قلبت آواز و ریتم اتن کشورم را می نوازد زمانی در کشور من نیز شادی و سرور بود به قلبت بگو بلند تر بنوازد من با حنجره ی بریده برایش سرود خواهم خواند
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین











