نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| بر گشت مــرغ مهــاجر |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط محمد رضا (بهمنش) |
| سه شنبه ، 29 تیر 1389 ، 13:25 |
|
نه در غربت دلم شاد ونه شادي از وطن دارم
(يا خاطره اي برگشت به وطن) من چون کلنگ لنگ،
عمريست، اين چه عمر، که با نسو گذ رنکرده ام، محروم ودوربوده ام زاشيانه و خاشاک و خار خويش
اين چيست، کز هيبتش دلم جا بجا با يست؟ آيا صداي هاتف است يا بوي آشناست؟ واين د ست نا مرئي ز کيست؟ سراين رشته در کجاست کو ميکشدفراهمي دلرا بتا ر خويش تا بازپرزنم به فضاي د يا ر خويش
د يريست آري که با نسو گذ ر نکرده ام اما... از پشت پنجرهء يا د و خا طرم، ميبينم آن د يا ر، چون يکنفس ز يا د سر زمين و ميهنم، غافل نبوده ام. وا ز عشق پا ک او، هر گز حذ ر نکرده ام اين پاکيزه ميهنم، اين گا هوارهء آرامش روان و هم تنم، ازيا د اين وطن، آنجا که د يده باز کرده ام، از اشتيا ق ديد نش، فريا د شورو شوق کو د کا نه اي، بر جا ن فتا ده و تب و لرزه بر تنم. اي جان پر تبم بفداي تو ميهنم.
× × × ×
همگا ه... بايد شناخت واعتراف کرد در عز يمت و آهنگ من براه، ترد يد وخوف و د لهره وترس و ياء س، چون گرسنه سگ ایلهگرد راه، گير دمرا زدامن و نمي ما ند م رها
× × × ×
در کوره راه ابن چنین سفر، این کشمکش همه بجاست. چون نيم ر وح من سوگ ميکشدو نيم ديگرش درشادي وهواست گهي با خرمد لي بينم، درآ فا ق پندارم، امید خو بي و سبزي و عمران و آبادي، شگو فاني و شادي و اميد و زندگي آنجا و گاهي ابر استرون، بپو شد آسمان صاف اميد م، بگيرد روشنا ئي از روي خورشيد م و ديو ياءس بلعد قوت با ل و بگيرد شوق رفتارم، و بيم د شت پر تب، در تبم جولا ن دهد وند ر سراب و تشنگي آنجا نواي ساز اميد آيد م در گوش و گاهي قهقهه ء خنده، وگاهي، بار ضجه هاي کودکان آزرده و خسته وآن نورستگان نا اميدِ بسته در زندان، در زندان فقر، در مرز بيماري، اندر حصار جهل و ناداني، درديوار ما تم، در حلقهء اند وه و سوگِ د رد ناک، در بند سنت، بند باور، چون پيازاندربلایِ لا بلاي چند پوست، اندر محاط خاک
× × × ×
کا روان خاطرات زند گي، جلوه گر در پيش چشمان: دور کودکي، محروميت، گرسنگي، پا برهنگي، د ور خشونت زمان، بعد ها... دور مدرسه، دور سرکشي، دور طغيان، باوجود بينوائي بی نیازو شاد، چون پرنده درهوا آزاد در جاده ها روان، باسرکشي وگردن افرازي وعصيان رنجهاراميشمرديم واز رنجبرها مينموديم ياد اين شعارنبشته بر لوح هاي سرخ، آن سرود تند، ورد زان سرختر زبان زنده باد، مرده باد، اين شود، ا و رود، آن مبا د بيخبرازعاقبت، گويا از نبود وبود،هرچه بود، مینهادیم درقمارهرچه باداباد! خشم ما در مشتها اندر گره ونفرت ما در حنجره فرياد، نقش مي بست گاهي لکه هاي خون بر قير جاده، گاه داغ باروت، جاي مرمي، داغ هاي آتش رگبار نقش مي بست گاهي لکه هاي خون، برسنگفرش روي زندان، گهی بر سقف و بر د يوا ر برايوان ××××
آيد کلنگ پيراينک بطرف آشيان، باکوله بار ياد هاي دور دور آيد بسوي آشيان سو خته،آشيان ريخته اين کلنگ پير، پيگرد سر گردان، از پي ارواح کشتگان، يا از پي نواوضجه هاي بسملان، اين محتضرا ن، راهروانند اما خاموش خاموش و گنگ وبيصدا، نجواگران چون ماهي بيصدا اما گفتني بيحد، اماقصه ها بسيار:
قصه از خفاشان خونريزواز بيباکان آتشبيز، کز فراسوي خطوط مرزا ين د يار، مهمانان نفرتخيز دعوت نا شده، چون ملخها حمله ور گشتند اند رمرغزارو کشتزار - قصه از یورش، قصه از هجوم گاه از هجوم هيولاي سرخ و مست، وز ا برقدرت زمان، اين کرگسان پست، از غولهاي قوي هيکل مهيب و بيمناک، سمريز چشمه ساروچاه وقنات زلال وآبِ پاک، از قصه هاي سوختنِ خانه و خرمن وازعلوفه و خاشاک
قصه ازهجوم، قصه از گريز، قصه از فرار، قصه های رنج بیشمار. قصه هاي ترس، قصه هاي بيم قصه هاي بيوه و قصهء يتيم، قصه زانکه باغبان نموده ترک باغ و ميوه ها بشا خ، رامیار بهل کرده رمه در آغیل ومرغزار. کشتکارهشته دانه های کِشته برزمین، خود رفته و حاصلش نبرداشته ازرویِ کشتزار. يا ترک دانه اندر خوشه کرده و خوشه روی خرمن ویاغله در انبار. چار پايان در طويله، پشت سرهشته، خود گرسنه راهیِ رهِ هجرت از د يار
قصه های رد پاي پيرزالان زآب آبله، رده کرده درکوره راه د شت وگردنه، درکوه ودره، در شيار کودکان چون جوجه هاي اوفتاده زاشيان سوخته، کا هلان از تف خشم افروخته، مادران آواره در راه، بانفيرنفرت و نفرين وخشم و انزجار
× × × × قصهء د يگر اما... قصه ء هجو م جغد، اين لشکر سياه، عفريت هيله گر، شيطان نا بکار، زنجير و دا م، ازمهره هاي باورمردم خوشباورش بد ست، اين چاکران بيخبر از خويش، اين نوکران زرخرید تازیانِ اجنبي پرست اين داعيان مکر و فريب و سراب، اين د لقکان هرزه وبي بخردان پست اين قاصدان ترس وواهمه از آتش و عذاب اين د يو زشت بدهيئت و نادان و بيهنر تاراج کرد هزينهء تاريخ و افتخار، از جاهلي همانکه تند يسهاي زيدارتا شکست، دردا و حسر تا... کوازبراي خلق خدا هر چه از رنج بود بجا دانست سازوسرودوشعرو شاد ي وورزش و بازي همه را نارواء دانست، آن جاهليکه دختران ومادران اين وطن، به چارچوب خانه، بزنجير کرده بود، وبر آرايش و پاکي و، صداي خنده و حرف وحتي برصداي پاشنه شان تعزير کرده بود رو بند و چادری برروي پيکروروشان رواء دانست
اما حقوق دوستداشتن واظهار هستي و تحصيل دانش و کارش حرام کرد بزير پوش و چادر و برقع، بزير شتم و ضرب دره ها، فرياد شا ن را بروي جاده ها و در خانه و صحن ورزشي، به زير تازيانه و شلاق وحتي چانواري را براي شان رواء دانست فرزند نا خلف ببين که بمامش چه احترام کرد؟
× × × ×
واه ازين آتش، ازين سوزو ازين درد درين د شت، که ازان مردم ما، چو سمند ر بگذ شت، که ازان مرگ نيافت، و بزانو ننشست
با چنان ماضي و همچون حال، این پیر کلنگ، کرده سوي آن سوخته آشيان آهنگ. چویکی بینواپيگرد، ازپيِ محتضران، همه گنگ وبيصداء، بيصدا چون ماهي، بيصدا اما گفتني بسيار، ماهيانیکه بانجواء کنند از مرغ مهاجر، نا شکيبا و پيوسته سوءال کاين بيابان، اين سراب محض، اين د شت، کي شود معمور؟ کي شود سيراب ا ز چشمهء روشن وازآب زلال؟ کاندرين دشت چه وقت آب فراوان خواهد شد؟ اين همه سوخته باغ و اين خشکيده چمن، چه گهي خرم و سبز و گلستان خواهد شد؟
آلمان، اپريل 2004
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین




به استاد شعر وسخن لطيف ناظمي





