نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| بار کــــج به منــــزل نمی رســــد |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک – تونتو |
| پنجشنبه ، 14 آبان 1388 ، 20:42 |
|
احمـــق به اوج ِ علــــم وفضـــــائل نمی رسد ناکــــس به پــرورش نشــــود مــــــردِ روزگـــار
پيوسته در سفر بٌوَد اين کاروان عمر اما به کوی ِ دلبر ِ راحــل نمی رسد
ما را زغمزه کُشت به اميدِ وصل خویش اين دست هم، به دامن ِ قاتل نمی رسد
بر بام خائنین، همه آهن گرفته شد بربام صدق ِ ماست، که کاه گِل نمیرسد
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته ام لیلای عشق من، سر ِمَحمِل نمیرسد
با عاقلان بساز که در بزم اين جهان خيری ترا ز آدم ِ جاهــل نمی رسد
از کجروی زمانه بپرهيز وراست باش چون بار ِ کج، هميشه به منزل نمی رسد
ای خواجه کاخ کبر وغرور تو نزد يار بر گرد و خاکِ کلبهء سائل نمی رسد
از راه حق تو روی مگردان جان من چون صلح پايدار، ز باطل نمی رسد
صد جست وخیزِ بوالهوسان، در هوای عشق هرگز به یک طپیدن ِ بسمل نمی رسد
با اين دماغِ خسته چه سازم که سـالها بر فهم و درک وحل مسـائل نمی رسد
"ستاک" صد سروده وابياتِ نغـز تو بر پای يک قصيـدهء بيدل نمی رسد
بهـــــار شــــاعـــر ســال نو آمــد و آورد بهــارِ دِگری لیک من دور ز میهن به دیارِ دِگری لاله مست از مَی ِ باران ِ بهاری گردید نرگس ازدیدن ِ آن یافت خمارِ دگری خوش بُـوَد فصل گل ولاله وایام بهار پای سرویِ،صنمی، بوس وکناری دگری گرچه سرمای زمستان، به نگارستان زد نَـزَدم دست، به دامان ِ نگاری دگری نوبهاراست و سرِ شاخهء خشکیده به باغ ابرِ نیسان بکند گریهء زاری دگری غنچه لب باز کند همرهء بادِ سحری برگ گل سایه کند بر سرِ خاری دگری چهرهء باغ دگرگون شود از اشکِ بهار بلبلان باز بخوانند، شعاری دگری نسترن، نرگس ِ نسرین، به تماشا گیرد یاسمن جلوه نماید، به قطاری دگری شبنم وبادِ صبا، وقتِ نمازِ گل ِ صبح آستین برزند از خاطرِ کاری دگری "مور" از خانه برآید، به سرِ چشمهء آب نحل پرواز کند، بهرِ "پلارِ" دگری نافِ آهو به چمن، مشکِ ختن عرضه کند شیر در بیشه رَوَد، پشتِ شکاری دگری باز هم کِلکِ هنرپرورِ خلاق ِ بهار می کشد روی زمین، نقش ونگارِ دگری باز دوشیزهء یاقوتِ تگاب وقندهار سینه را پُرکند ازآبِ اناری دگری بارها عهد نمودم که در ایام بهار نبَرم بارِغم ِ عشق تو باری دگری لیک دانم که در این موسم زیبائی وگل نتوان کرد زفکرِ تو فرارِ دگری توبه کردن ز مَی ناب، نباشد ممکن بشکنم توبه، زنم باز قمارِ دگری غیرِ این دل، به دلم، صد دل دیگر باید که بغیر از تو رََوَد، در پی یاری دگری چونکه از شهر مزارم گل سرخی دارم نکنم گریه سرِ لوح ِ مزاری دگری ای وطن! کاش شب و روزِ تو نوروز بُوَد روز خوبِ تو نگردد، شب تاری دگری ای وطن باغ وبهار تو سلامت بادا نَـفِـتد بر سرِ تاکِ تو شرارِ دگری ای وطن کاش ز طوفان ِ حوادث آنجا نشکند قامت ِسروی وچناری دگری ای وطن کاش دگر لانهء گنجشکِ ترا وز سرِ شاخه نبلعَد، سر ماری دگری ای وطن کاش بخاکِ تو دگر تا به ابد بی ضرر را نرسد باز ضِـرارِ دگری ای وطن کاش رَوَد راعیِِّی تو پشت عمل نرود باز پس ِ حرف وشعاری دگری ای وطن کاش دگر هرکه ترا میخواهد نَبَرد دست ِ خیانت، سرِ داری دگری ای وطن کاش تنی خائن ومزدورِ کثیف نزند بر سرِ تو، نرد وقماری دگری ای وطن کاش دراین تختهء شطرنج ِ زمان پیاده تبدیل نگردد، به سوارِ دگری ای وطن کاش ازاین بعد نبندند هرگز رَسن ِ قافله را، دُنب ِ حمارِ دگری ای وطن اینکه چنین سخت سخن میگویم بیش ازاین نیست مرا صبر وقرارِ دگری ای وطن کاش دگر بیرق زیبای ترا خم نسازد کسی، در زیر فشارِ دگری دُختِ ستاکِ درختان ِ تو را می بینم باز آبستن ِ اِبنِی وثماری دگری چشم من کور اگر باز دراین فصل بهار قتل عامی بکند، قوم ِ تتاری دگری ای وطن کاش دراین جنگل سرسبزِ بهار نقش شیران ندهند، باز به فارِ(1) دگری ای وطن کاش رسد روزی که در امن وامان سرِ کوی تو کنم گشت وگذاری دگری ای وطن تا که خور و ماه وفلک در کار است زین بهاران بروی، سوی بهاری دگری. *********** (1) " فار" واژهء عربی به معنای موش
«از اوج ِ قهرمانی تا قعرِناتوانی» اگر دوش از فراقش، اندکی با باده وساغر نمیگفتم، چه میگفتم؟ اگرآن سرو رعنا را، شکوه ِ قامتِ تندیسی از زیبا ترین مرمر نمیگفتم، چه میگفتم؟ وهرجا، از تمام خوبرویان وصف او را، خوب وزیباتر نمیگفتم، چه میگفتم؟ و او را بازهم، فرزندِ نازِ بهترین مادر نمیگفتم، چه میگفتم؟
بگوش کودکِ نوپای ِ فکرِ بکرِ یارِ خویش، جای قصه های پوچ ِ بادآورده وجعلی، اگر از داستان قهرمانی های آن رهبر نمی گفتم، چه میگفتم؟ وباز او را وقار وآبرو وعزتِ سنگر نمی گفتم، چه میگفتم؟ حضورش را بباغ آزمون سرسپاری، خارِ چشم ِ دشمن کافر نمیگفتم، چه میگفتم؟ وباز آن ضربهء شمشیر دستش را، بسان ِ ذوالفقارِ فاتح خیبر نمیگفتم، چه میگفتم؟
سپس، وقت ِ صف آرایی، به میدان دفاع از عشق وآزادی اگراو را به تنهایی، ز ایمان قوی، انگیزهء خوبی، برای قوتِ لشکر نمیگفتم، چه میگفتم؟ اگر رختِ سفر بربست آخر از میان ما ودیگر بر نمیگردد ولی من این سفر را، بازیِّ تقدیر وخیر وشر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وپس از انفجارِ کتلهء خورشیدِ تابانش، وجودِ خویشتن را کهکشان ِ سرد وتاریکی، بدون ِ کوکب واختر نمیگفتم، چه میگفتم؟ کنون اندرغیابش، سرزمین ِ سبز وزیبای خراسان را، نماد ِ خانه ای متروکه وبیدر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر آن اشعهء زرین خورشیدِ جهادش را، علیه بادهای تند وسردِ استخوان سوزی که از سوی شمال ِ کشورم، چند اسپه می تازید، وهر سو، دست کشتار وتجاوز سخت می یازید، دلیلی، بر سقوطِ کاخ ِ برجا مانده از قیصر نمیگفتم، چه میگفتم وهم ایمان او را عاملی در راه پیروزی، علیه ارتش احمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
سپس، صبر وصمودش را، که چون سدِّ سکندر پیشروی ِ بادهای گرم وسوزان ِ جنوب ایستاد، شکوه دورهء تاریخ ِ اینکشور نمیگفتم، چه میگفتم؟ اگر دل را که هردم، ازغم ِ هجر وفراقش سخت میسوزد، چو کانون ِ گدازِ هر سپندِ بهترین مجمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وای مدهوش ِ چندین روزهء قدرت! ترا گر مارشال ِ تنبل خوابیده در بستر نمیگفتم، چه میگفتم؟ به تعبیرِ دگر، وصفِ تو وچندین نفر از دوستانت را، چو مسحورِ روان، دنبال ِ اسپ و زیور وقصر وزن ودالر نمیگفتم، چه میگفتم؟ وهم آسوده درپهلوی یاران ِ پری پیکر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر من هم رئیسی یا وزیری بودم آنجا، باز از روی تمـّلُق، چون بلی گویان دیگر، پشتِ میزِ هر نشست ومجلس شورای ملی یا بطورِ آنی یا هم در لباس ِ حرف ِِ قانونی، سرودی را به مدح ِ کرزی واتمر نمیگفتم، چه میگفتم؟ وهم در صحنهء تمثیل ِ قدرت، نقش ایفا کردهء هر چشم ِ گریان ولبِ خندان او را، شاهکارِ بهترین " اکتر" نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر بیجا مرا زد یک لگد چون بَغْـل ِ خود خواه ولجوج وخیره سر، در عصر امروزی، یکی آدم نما وجاعل دین، جاهل از اصل تفکُّربا تدبُّر یا تعـقـّل با تأمُّـل، بر سرش اندیشهء خام تغافل ازمرامِ مذهب وآئین ِانساز ادیان سماوی، گوئی از دروازهء رمّان تغییر زمان، از دورهء سنگ حجر، برگشته در عهد سفر سوی قمر، پس یک چنین بوزینهء انسان نمای زشت وکودن را اگر فرزندِ نامشروع ِ پیوندِ حرام ونادرستی، بین ِ اسپ وخر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وآن اهریمن ِ شیطان صفت، فرزندِ نامیمون ِ میمون را، که " حرث ونسل" را یکسان به آتش میکشد پیوسته در جریان تاریخش، اگر مِصداق خوبی، از کلام ِ خالق ِ اکبر نمیگفتم چه میگفتم؟ نه پابندی به پیمانی، نه شفقت بهر انسانی، همی ترسد ز طفلی کو ندارد لقمهء نانی، مگر دارد برای حفظ خود، سنگی، فلخمانی، چنین موجودِ زشت وکینه توزی را، نمادِ قاتل ِ بیرحم و ویرانگر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر این خادمان خودفروش ِ آبروی ِ دین ودنیا را که عمری خورده وخوابیده، در قطر کمرافزوده می آیند واز هفت پشت خود بر کرسیِّ قدرت، سرا پا پُرگل وآسوده می آیند نه آذان شنیدن نزد ایشان است ونه چشمی به دیدن، زین سبب، این رهبران بی مروّت را، اگر اصنام ِ لال وگنگ وکور وکر نمیگفتم، چه میگفتم؟
غم عشق غم ِعشق ِ اوچنان زار وپريشانم کرد چشم جادويیِّ وی از سر افسون وفريب داشتم تازه بهاری به ديار دل خود هرکجا ديد مرا يارکِ شيدايیِّ من تا که خاموش کند آتشِ ِ خشمِ دل ِ خود يادِ آنروز که در کلبهء آغوش خودش گهی ديوانه، گهی عاقل وگه بلبل وگل گهی از سنگدلی ناخوش و بيمار نمود گهی درخانهء دل برده وبنشاند مرا بودم آزاد من از دام گنهکاريها آن بت عشوه گرم دوش بخود ميباليد ای خوش آنروز که دلبر برسد پاک کند بودم " ستاک" يکی قـمریِّ آزادِ چمن
غیر از خدای یکتا، یارِ دگر ندارم از هیچکس به گیتی، ترس وحذر ندارم
روشن چو آفتابم، شام وسحر ندارم عنقا صفت طلسمی، در زیر پر ندارم
در عالم ِ قناعت، هفت آسمان بگنجد دلتنگی از فشارِ هر بام ودر ندارم
چون بید در تواضع، چون سرو، در توازن در بوستان ِ هستی، ثِقـل ِ ثمر ندارم
الماس دیده گنج است، در بحرِ تنگدستی این آبِ بانمک را، کم از گهر ندارم
در کوخ ِ مستمندی، کافیست یاد دلبر در سر خیال ِ ارثِِ کاخ ِ پدر ندارم
تا هست مال ِمردم، زیبائیِّ زلیخا با چشم ِ بد بسویش، هرگز نظر ندارم
ممنوع ِ انصرافم، اعراب در بغل نیست پروای کج نشینی از حرف جر ندارم (1)
از تُندیِّ مزاجت، غافل نِیـم رقیبا صبر جمیل بنگر، گوئی خبر ندارم
غیبت وعیب جوئی، در کیش ما هنر نیست گر عیب ِ من همین است، من این هنر ندارم
نقشی به روی سنگم، ثابت به وقتِ جنگم فارغ ز رسم ِ رنگم، ترس ِمـَطـَر ندارم (2)
بانگ ِ دِرای ِ نـُصحَم، در کاروان ِهستی اما به گوش یاران، هرگز اثر ندارم
در مکتب محبت، هرچند ثبتِ نامم جز حرفِ نام دلبر، چیزی زِ بَر ندارم
سرو ِ روان ِعشقم، زان کوچه تا گذر کرد گشت وگذارِ دیگر، در آن گذر ندارم
تا چشم من بدور است، از مال ومـِلکِ ایتام خوف ِ طلوع ِ طیفِِ " زنگِ خطر" ندارم
همچون خدنگِ مژگان، زیرکمان ِ ابرو پیوسته در امانم، ترس ِ سپرندارم (3)
با آنکه خیل ِ قصاب، هرلحظه درفزونیست چون بوالهوس خیال ِ أخذ ِ جگر ندارم (4)
با پای ِ پیاده دائم، منزل زنم به کویش (5) از رکب ِ این " هـَمر" ها، قطر کمر ندارم
گر گریه بی اثر شد، از ناله کن حذاری دردل شراره باقیست، گرچشم تر ندارم
در کلبهء امانت، ما را بُـوَد حصیری در خانهء خیانت، بالشت پر ندارم
دادیم جان ودِل را، اندر رضای جانان پس شکوه پیش ناکس، از خیروشر ندارم
تا نخل قامت من، سر خم کند در این باغ پروای سنگِ حقدِ هر رهگذر ندارم
این پیره زال دنیا، با کس وفا ندارد دیگر نظربه مِهر ِ این ماده خر ندارم
آنجا که نام دلبر، آرامش قلوب است با مَـی زخویش هرگز، دفع ضرر ندارم
در پیش ِ چشم ِ دانا، رمزِ اشاره کافیست حرفی برای گفتن، در گوش ِ کـَر ندارم
«ستاک» شاید از عجز، دست ِ ستم قصیر است آسوده اند یاران، تا زور وزر ندارم -------------------------------------------
(1) ممنوع صرف ونحوم، اعراب در بغل نیست پروای همنشینی، با حرف جر ندارم در همین رابطه شاعر آئینه ها چه زیبا می سراید: « دل خون شد از تکلـّــفِ اسباب ِ زندگی یک حرف ِ پوچ و آنهمه اعراب در بغل»
(2) بیت فوق برگرفته از یک مقولهء عربی است که میگوید: «الحِفــُظ فی الصِّـغــَرِ کالنقش ِ فی الحجرِ، والحفظ فی الکِـبرِ کالنقش ِ فی المطر ِ». حفظ در کودکی مانند نقشی بر روی سنگ است، وحفظ در بزرگی وکلانسالی، مانند نقشی در زیر باران.
(3) همچون خدنگ تقوی، بین ِ کمان ِ ابرو پرواز ِ در ورای ِ سقف نظرندارم
(4) بازهم میرزا بیدل است که میگوید: « بدماغ ِ دعویِّ عشق، سرِ بوالهوس بلند است مگر از دکان قصاب، جگری خریده باشد».
(5) با پای ِ پیادهء خود، طی میکنم دو صد میل گر نفت هم گران شد، فکرِ " هَـمـَر" ندارم
«باغبــــانیِّ عمــــر» گهی چو ابرِ بهارِ سخا و جُودم من گهی به مثل ِ صدف، مُمسک و حسودم من
گهی ز فرطِ گنهکاری در سقوط ونزول گهی ز کثرتِ تقوی، در صعودم من
گهی چو شلعهء آتش، به اوج ِ کبر وغرور گهی چو قطره سرِخاک، در سجودم من
گهی چو صوتِ بدِ مطربِ بدآوازی گهی به گوش ِعزیزان، گل ِ سرودم من
گهی چو دودِ دل ِ شاخه های بی حاصل گهی چو عطرِ خوش ِ خمچه های عودم من
گهی زکج منشی مایهء تبهکاری گهی چو جوهرِ نیکی، به هر وجودم من
برغم کوشش ِ بسیار، این ندانستم قماش ِ بافته ای، از چه تار وپودم من؟
گهی چو ماء کثیفی، سِتاده در یکجا گهی چو آب روان وصفای رودم من
گهی چو واژه دشنام زشت وناموزون(1) گهی برای زبان، بهترین درودم من
گهی بنای خوش ِ اقتصاد اسلامی گهی اساس ِ بنوکِ ربا وسودم من
مرا چو پایه وتهداب، ُسست ولرزان است بنابراین، همه در حالتِ رکودم من (2)
اگرچه زشتم اگر بد، همین بس است مرا در آستان کسی جز تو سر نسودم من
«ستاک» شکوه ندارم، ز باغبانیِّ عمر هرآنچه کِشت نمودم، همان درودم من
(1) دراین ببیت، ترکیب " دشنام زشت" در خور تأمل است. از یک سو، میتوان آنرا « دشنام ِ زشت وناموزون» خواند و از سوی دیگر، میشود " دشنام" را حین قرائت شعر، ساکن ساخت که با در نظرداشت آن، بایست کلمهء " زشت" را با لفظ بعدی " ناموزون" پیوست داد؛ یعنی: "گهی چو واژهء دشنام، زشت وناموزون" که در هردو صورت معنای درستی را ارائه خواهد کرد.
(2) بیت فوق الذکر را اینچنین نیز میتوان نوشت: مرا چو مقصد ومنظور، نفع چند تن است برغم ظاهر آرام، در رکودم من
به قلم: شفیق احمد ستاک
این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
در آســـمان خیالت ســتاره پیـــدا کن به برق ِ یک نگه ات، ماه پاره پیداکن
هزار حجّت ِ وحدانیت دراین هستیست مکان سجدهء خود بی مناره پیدا کن
مشو امیرهء نازی، به پهنهء گیتی بیا و همّت ِ شاه سواره پیدا کن
طلای سرخ، به الماس آب ِ دیده بشوی به گوش ِچشم ِ دلت، گوشواره پیدا کن
هزار سال تو سرمشق این جهان بودی مقام رهبری، در این هزاره پیدا کن
به زورِ ناخن ِ سرسخت و کوشش پیهم زلال را ز دل ِ سنگِ خاره پیدا کن
جمال یار عیان است، در وجودِ خودت به دل، تو قوت و تابِ نظاره پیدا کن
منم فسرده تنی مردهء دو صد ساله ز روح بوسه مرا هم دوباره پیدا کن
ای آنکه تازه بدوران رسیده یی امروز کمی مروَّت و رسم ِ گذاره پیدا کن
به حال ِ زارِ غریبان ِ این وطن روزی تو ای سیاسیِّی من، راه وچاره پیدا کن
بس است، بستن ِ گردن، به کرّواتِ غرور سری، برون ز گریبان ِ پاره پیدا کن
برای سیر و " کروزِ" خودت به داخل شهر به پشتِ " سیتِ کروزنگ" قواره پیدا کن
برنج ِ کمکِ بنگاله، تا به کی گیری؟ توان ِ مصرف وتولیدِ " باره" پیدا کن
شکن تو قالب ِ تقلیدِ دیگران، امروز علاج کارِ خود، از استخاره پیدا کن
بیا و مرهم و داروی ِ درد ورنج ِ وطن ز لفظ وآیهء این سی سپاره پیدا کن
به بحر خاطر آزردهء فراق ِ دلم ز لطف ومهرِ وصالت، کناره پیدا کن
" ستاک" سبک ِ سرایش، به سادگی تا کی؟ کمی مجاز و کمی، استعاره پیدا کن
(تورانتو، نوزدهم حمل 1387)
" شعر باید گفت وشعر تازه گفت" هر زمان ِ شعر پر از آوازه گفت با رباعی، با مخمّس، با غزل شرح هر انگیزه وهر سازه گفت گاه، از بیخوابیِّ چشمان یار گاه هم از حسرتِ خمیازه گفت گاه، از آن کوچه های پر زخاک گاه، از آن شهرِ بی دروازه گفت گاه هم در گوش کاخ ِ ظالمان از شکست بام و صد دروازه گفت از نظام مافیائی یاد کرد داستان ِ ظلم بی اندازه گفت از خیانت، از فساد واختلاس وَز گـُسَستِ نظم ِهر شیرازه گفت از صداقت، از حقیقت، از دروغ از کلام شائع و آوازه گفت یا که از ایجادِ صد ها بند آب یا ز خوابِ برق ِ چندین فازه گفت صدهزاران گفتهء ناگفته را با بیان ِخوب و بکر وتازه گفت بهر نالیدن به گوش حائطی میتوان حرفی به هر دروازه گفت یار زیبا است و باید روز وشب وصفِ او را، بی حد واندازه گفت نِی که شرح ِ حُسن ِ بی همتا " ستاک" با زبان ِ یک دهان خمیازه گفت
"خاطر آزرده"
فضای خاطرم آزرده از دف وچنگ است زبسکه هرطرفم، مطرب ِ بد آهنگ است
شگوفه کرده بر ودوش ِ نخل ِ قامتِ من بهار سبز، به غربت سفید و بیرنگ است
نگاه هــــرزه فـــتــد روی ِ نسترن در باغ دهان صلح، پر از حرف و واژهء جنگ است
به محفلی که "سرآهنگ" وصوتِ "ظاهر" بود صدای بوم، نوای ِخوش ِ سرآهنگ است
نه صوتِ تیشهء فرهاد، مونس ِ شیرین نه "ناشناس" نوازشگرِ دل تنگ است
"رحیم" بخش ِ خودش برد از ولیمهء لــَی شکسته بال ِ "خیالُ "ِ دل ِ "همآهنگ" است
زبسکه ذوق، فرومایه گشته در تن ِ ساز به روی جاز نوازِش، زدن برهاونگ است
ندانم از چه سبب آن نگــــارِ سیمین تن همیشه در پیِّ طرح ِ فریب ونیرنگ است
به شهرِ عشق بُوَد، برج هر فساد بلند خراب خانهء زیبای ِ علم وفرهنگ است
چه سرد! مجلس گفتارِ شیخ، در مسجد چه گرم! محفل وبازارِ باده وبنگ است
خراب، صورت ِ زیبای خامهء بهزاد سراب، در نظر ِ تابلوی ِ ارژنگ است *
به شیخ مدرسه هم روی ِ اعتبار نماند ز بسکه دامن او، ُپر زلکهء ننگ است
چو آبِ میوهء اغیار میخورد زاهد انار وسیب وطن، پایبندِ آونگ است
ندانم از چه گل ِ ابتسام ِ چهرهء یار کنون، نمادِ غرور وهوا وآژنگ است
در این ستمکده کس نیست، کمتر از یک " من" درون سر همه را، صد دماغ ِ اورنگ است
دلــم برای دل ِ شیشـــه ســـــخت مــی سوزد که سخت با دل ِهر سنگِ سخت، درجنگ است
هزار توسن ِ تازیست، در سفر با ما زمانه لیک، روان از پیِّ خرِ لنگ است
رقیب ِ من که به صد حلقه، ارتباطی داشت دفاع نکرده ز جائی، به فرقه سرهنگ است
نگر که مِهـــر فلک، باز بر دگـــر افتاد عروس ِدهر، در آغوش "آصفِ ننگ" است
مگو که بی خبرم، از صدا وسیمایت جهان چو دهکدهء کوچکی دو فرسنگ است
ز رنگ آبیّی این آسمـــــان، اثر گیرد وگرنه آب خودش، صاف و پاک وبیرنگ است
اگرچه پای ِ دلم را شکسته سنگِ ستم هنوز سنگِ حوادث بپای این لنگ است
نفَس غبـــــار بپاشد، به جیب سینهء ما صفای شیشهء دل، در حصار این زنگ است
" ستاک" تازه بُوَد هر گلی در این گلشن که فارغ از همه رنگِ تعلّق ورنگ است
********** تورنتو – 15/02/1388
زیورِ دل
ترک ِ هر خواستهء نفس ِ فرومايه کنم
سينهء دخترِ َرز، شيرِ خباثت دارد حذر از پرورش ِ زشتِ چنين، دايه کنم
هوس وحرص قبيح است به توفيق خدا بيش از ين خواب نه در بسترِ اين لايه کنم
به رُخ از سجده واز آب طهارت همه عُمر به دل از ذکرِ خدا، زيور وپيرايه کنم
تا شوم لايقِ ديدارِ تو در رستاخيز چشمِ بد دور ز دوشيزهء همسايه کنم
" قـُل هُوَاللهُ أحَد" واصفِ معبودِ من است روز وشب صرفِ عملکردِ همين آيه کنم
تا که اسلام بُوَد فلسفه وآئينم ترکِ هر مکتبِ بی منطق وبی پايه کنم
نفس ِ بد، گر بنمايد همه جا تعقيبم در دلِ خاک سيه، سایهء اين سايه کنم
َپرِ پرواز ندارم که بسويت آيم يا برون خويش ازين گـُـنبدِ بی پايه کنم
با وجوديکه بُوَد دورنما دهشتزا خامه آزاد، زهر ذوق ِ فرومايه کنم
از زرِ صبر وصلاة بهرِ فلاح دل خويش بـِه که درهردوجهان توشه وسرمايه کنم
گردهد عمر مرا فرصت کاری " ستاک" دل وجان در گِرَوِ يارِگرانمايه کنم ریسمان دانش
وز شرِّ بیسوادی، هر لحظه رسته بهتر
آن لب که ناید از وی، ذکری زخیرِ جانان در محفل ِ ادیبان، خاموش وبسته بهتر
دستی که مِی ندارد، خیری برای مردم بر دوش ِهر که باشد، آری شکسته بهتر
آنکس که دعوتی را، اعطا کند به مِنَّت درب ِ سخاوتِ وی، مقفول وبسته بهتر
بر عنصرِ تعـُّصـب، دیگر مده شتابی هر ذرهء خباثت، در بین هسته بهتر
قوم وقبیله تا شد، انگیزهء محبت این رشتهء قرابت، از هم گسسته بهتر
در باغ وحدتِ ما، هان ای رقیب نادان نخل ِ تحَجُّرِ تو، خشک ونرسته بهتر
از دست واحد اینجا، هرگز صدا نخیزد بر فرق ِ دشمن خود، کوبی دو دسته بهتر
در بحر خشم ونفرت، واقف نمی توان بود موج ِ غضب چو آید، حالِ ِ نشسته بهتر
این پیره زال دنیا، با کس وفا ندارد زینسان نظر بسویش، با چشم ِ بسته بهتر
در آسمان عشقش، پرواز پرخطر شد ای مرغ ِ دل برایت، بال ِ شکسته بهتر
" ستاک" جان وتن را، افسرده در وصالش آغاز این سفر شد، با پای خسته بهتر
|
| آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 14 آبان 1388 ، 22:29 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین










