Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

ای شمـــع زندگـــی PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نظــمی
نوشته شده توسط سید محمد نادر خرم   
پنجشنبه ، 28 مرداد 1389 ، 15:01

سید محمد نادر خرم
ای شب بسان بخت من اکنون سیاستی
ای شمــــع زندگی تو چــرا بی بقا ستی

ای طالع نگـــون که نکـــردی تمـــــام عمر
باری زیاد مــــن، چقـــدر بی وفــــا ستی


ای دهر بی وفا که خســــــان پروری بناز
پر فتنه و دوروی تو آخــــــر چــــرا ستی


ای باد صبحگاهی به هنـــــــــگام نو بهار
باری برای درد دل مــــــــــــــن دواستی


ای آدمی که کبر و غــــرورت زحد گذشت
دانی که روزی هستی و روزی فناستی


ای مــــرغ با ســــــــعادت در اوج قله ها
پرواز کن بسوی مــــــــن اکنون کجاستی


ای عشق ذات خالق بی چون و بی چرا
بردرد همچو بنده عــــــاصی شفاستی

یارت به حق احمــــــد و ال کـــــریم وی
تو دستگیر و جمله جهان را خـــداستی

 

 

وجود فیض رحمانی

من امشب آسمان را بس قشنگ و دلربا دیدم

ستاره موج و دسته گرد ماه اندر فضا دیدم

سپهر و کهکشانها بسته آذین و چراغان است

فلک رامشگر و پروین برقص اندر سما دیدم

فضای صاف وروشن آسمان را زیب و فر داده

وجود فیض رحمانی دراین شب بی ریا دیدم

دراین شبها که ماه رحمت و تنزیل قرآن است

ملائیک را به حمد و ذکر و تحلیل و ثنا دیدم

جهان دررحمت حق غرق انعام و فیوضات است

کران تا آن کران این جهانرا در غنا دیدم

جهانرا شادمانی سربسر در خویش پیچیده

به هرچه چون نظر کردم زانوار خدا دیدم

جماد و بر بحر و آسمانها و خلایق را

به حال سجده و گفتار و ذکر ربنا دیدم

به اخلاصیکه دارم بر نبی و آل واصحابش

به لطف ذات حق از مهر شاه اولیا دیدم

 

 

16 آگست 2010

که ناگه ازدرم آن لعبت شیرین شکر آمد

 

روانم خسته گشت و زندگانی درد سر آمد

گذشت عمرو الم هردم بجانم سر بسرآمد

ندیدم شادمانی را درین بیغوله گاه یارب

دو چندان رنج بردم شادمانی مختصر آمد

اگر لبخند نقشی بست روزی در لبان من

به ناگه تیر زهر آلود گردون بر جگر آمد

نشد قامت بلند از جور گردون در چمن هرگز

بهار من بزودی رفت، زمستان پیشتر آمد

جوانی در گذشت، آمد زمستان و زمینگیرم

ببازی درگذشت این عمر و پیری بیخبر آمد

شبی در خواب دیدیم من چمنزار گل و گشن

که ناگه از درم آن لعبت شیرین شکر آمد

بهارخوش، چمن غرق گل وبوی ریاحین بود

بیامد لب گزان این بار و هنگام سحر آمد

سیه ابری به دور ماه رخسارش شده حائل

سیاموئی، سمنبوئی، به مثل مشک ترآمد

عرق پشت لبش مانند مروارد می لغزید

قیامت قامت ابرو کمان، آن سیم بر آمد

گرفتم دامنش را تا بگیرم تنگ در آغوش

شدم بیدار از خوابی که تعبیرش دگر آمد

 

 

نفرین بر جنگ آفرین

درمیان دره ی

خاموش و تنگ

تکدرخت خشک

تنها مانده است.

 

 

روزگاری این درخت

خشک و زار

بارور بود و

به زیر سایه اش

کودکان هرروز

        تا هنگام شب

سرخوش از

مستی و شوخی

                   و طرب

 

ناگهـــــان

خشم زمانه سرکشید

این درخت یاد گار زندگی

شاخ و برگش سوخت

در آشوب جنگ

دیگر آن شادی

و سرسبزی نماند

میوه و بار وبرش

              نابود شد

آنچه پیش آمد سرش

از دست این طاغوت شد.

 

درره را پا تا به سر

              آتش گرفت

هرکه در آن دره بود،

                   آواره شد

آشیان مرغکان

          و یرانه گشت

آدم و گنجشک ها

بی خانه شد.

 

 

صدهزاران ننگ

ننگ بر جنگ افروز و جنگ.  

بارها نفرین



Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 4 شهریور 1389 ، 14:45
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 66 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.