نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| اربــابــزادهء نامشـــروع |
|
|
|
| ادبیـــــات - نظــمی |
| نوشته شده توسط دکتر رضأ بهمنش |
| چهارشنبه ، 25 اسفند 1389 ، 11:43 |
|
چنین خواست خـــدا بود گفت:- ورنه * * * سـه سـال و نیـم وسـه ماهِ دیگـر علی بود همچنان در قشله عسکر دلِ زهــرأ زدوریِ علـی خـون علی بود نامزدش وزهرکه بهتر * * * به ظاهرگـرعلی – زهرأ دو بودند مگر هر دو چو جان یک دگر بود اگـر دردی یکـیش را بود یا رنـج به دوری هم یکی دیگـر خبر بود * * * به هم ازمهر چون آب حیات اند به مانـند گـیاه از نور خـورشـید زهم دورافتاده وزهرچه محروم مگـر دنیـا شـده خـورده به امـید * * *
پـگـاهی زود زهـرأ تا به خُـفــتن به منزل خدمـتِ ارباب می کـرد ته ی خـوان بـود از خـان مزدش ودرپستوی گاراج خواب می کرد * * * شبیـخـونی بـه زهـرأ زد اربـاب یکی در خلوتِ شب درحال مستی مثـال بره آهـو درپنـجـه ی گـرگ به زوروزاری ازچنگش نرسـتی * * * چوخان کامش از زهـرأ برآورد دل ودامان زهـرأ پرز خـون شد هنـوز در فکـر آبســـتن نـبـودی چوخون دیگرندیدحالش نگون شد * * * نُه دیگرماه برزهرأ چه بگذشت زطعنِ مردم واز شرم و از غم توگفتی زآه او می سوخت دریا که یـاد نامـزدش بـودی جهَــنَّم * * * پـس از نُـه مـه و نـُه روز زهـرأ که بارِ اشـکمِ خـود را فـروهِشـت زمین گوئی که ترکـید وفرورفـت اگرچه اونه مسئوول است درکشت * * * همه گفتند سقطش کن امااومرا زاد به مـن بـگـذاشـت او نـامِ خداداد ٌ چنین خواست خدا بود گفت:- ورنه نه خواست من چنین بود نز خداداد * * * بگویندم حرامی ً، جای خداداد ً زنند من را به پا چون سنگِ تیـپا مگـر ارباب که او کارِحرام کرد ببوسـند مردم اورا دسـت وهـم پا * * * حـرامی نیســتم مـن بـی اخـتـیـارم نخوردم جزشیرمام، آنکه حلال است چرا زهـرأ و مـن باشـیم منـفـور ؟ مگـرخان صاحـبِ فـَرّ وجلال است * * * حرامی نیســتم من فـرزنـدِ خـانم همان خانی که درصـدرِشما بود خدا گر خواسـتی کارِ دگـر کرد نه کار من حـرام بل از خدا بود * * * خـدا را رازِ ایـن خَلـقَــت نـدانـم که بیجرم است مظـلومی حرامی مگر ظالم که خود از اِجحاف لافد بهـادر ارجمـند است و خـانِ نامی
دکتر رضأ بهمنش هریکی یک پرزه درماشین یا یک حلقه درزنجیر I بگو بر مدعیان تبار اکثریت وسردار، در دیار آریائی، درخراسان سرزمین با این درازائی وپهنائی، که آسان گیرو خوش باش وآسوده، واین آشفتگی وواهمه ازسربرون انداز، که تو دیگر نه تنهائی، که هم فرمان شوی وهم کلیدوچرخ وهم دندانه، هم دنده. بگو با او که ماوتووآن یک تبارِکوچکِ دیگر، همه با هم مثل پرزه های بازِ ماشینیم. برای کارآئی، برای گردش وحرکت، برای پیشرفت وفراز آئی، وجود اکثرِ این خشت وپیچ وچرخ ودندانه کافی نیست. ضرورت هست، مگر بس نیست. مپندارید درین بیشه دگر کس نیست.
برای پیشرفت وفرایازی و کارآئی، وجودِ کُل این ٌاقلیتها واکثریت ٌ ، یعنی هر یکی از پرزه های هرچه کوچک هم ضرور آید وگردشها وچرخشهای هریک ازچرخ ودندانه، که بایست درصمیمِ دنده وفرمان، به سانِ مفصلِ عضوی درمسیرواحد وهمسوباهم جا وجورآید. کلیدِ کارآئی این موتور، اما... به دست اهلِ فرهنگ است. به مانند دماغِ آدمی، جایگاه اهلِ عقل ودانش وتدبیر، در رأس، وهرعضوی فراخور به کارآ ئی، بامعیارعدل وشایسته سالاری فرازویا فرود آید. وآنگاهی است که نیرو وتوانائی واستعداد، به این موتور به سود آید. وگرنه حاصل از سوختِ این نیرودرین موتور، تنها آوازِگوش آزار، ازتحرُّک بازدارو خاک و دود آید. ومانند دوصدسال وپنجاهِ دگردرجازدن، وابستگی، خواب وغنود آید.
اگر تنگ است چشم و سینه ها مان از پذیرا بودنِ این اصل، برای حلِّ این رمزِ طلسم ما، بازهم آن مشکلگشایان ازفرا مَرز وازبومِ فرنگ آید. وبرما مثلِ پیشینه چنین حلالِ مشکل سخت سنگینبار وننگ آید.
II
تصورکن که ملت مثل زنجیراست. تبارتو تباراو تبارمن تبارآن یکی دیگر، مثل حلقه ها باهم پیوسته یک زنجیر میسازند. اگرتوبا تبارت قویدست وبزرگ هستی، مشوغرّه به زور خویش، مزن طعنه به کوچک بودن وسستی وضعفِ من، که یک زنجیربه آن حد محکم است، که ناتوانترازهمه حلقه دران زنجیرمیسازند. ترا یارای بردن بی من واو بارِخودتادور منزل ها نخواهد بود. وین تصورجزخیالِ بیهوده وباطل نخواهد بود. چراکه در کشاکشِ زنجیر روزِ امتحان، گسستِ ناتوان ترازهمه حلقه درین زنجیر محتوم است. وان گهی با قوتت ای یارِ همزنجیر، توخودهم رِزقِ گرگ هستی، وپیشینه ها تکرارخواهدشد. وملت بازهم زپا افتد. وباز هم فرامرزیان می آیند، وزهرقبیله وقوم وتباربازهم نخجیر میسازند.
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین











