نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| یتیم (قسمت چهارم) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط میر احمد لو مانی |
| شنبه ، 14 شهریور 1388 ، 14:10 |
|
مادر، کم، کم برای خود آشیانه یی بر پا، کرده بود. از دهن ما بچه ها میزد و، روغن، قروت و تخم مرغ را، میفروخت و...، وسایل و اسباب خانه خریداری مینمود. ظروف گلین جورواجور. و گاهی کته خرجی کرده و ظروف آلومینیومی، خریداری می نمود. و....
- بز ها بیش از حد شوخ هستند. چرا برای مان گاو نه میخرد، شفیقه خانم گاو دارد و من با این بز ها سر و کله بزنم ؟؟. در حال که بز ها را چوپان می چراند. به هر صورت. من، خوشبخت بودم و بینهایت خوشبخت. برای من، همین که سایه مادر بالای سرم بود، کفایت مینمود. خواهرم کمی بزرگ شده بود میتوانست راه برود، و مادرم برای پاهای کوچولو ی وی، از زنگوله های کوچک پا بندی درست کرده بود که هنگام راه رفتن شرنگ و شرنگ صدا میداد. همین که افتاب کمی بالا می آمد، ما بچه ها در قول، جمع میشدیم و قول مملو بود از درخت و ماسه های نرم، خدا ی من، ساعت ها ان جا با خاک، سنگ و ماسه بازی میکردیم. به هر چیزی که در ماحول ما بود، دل مان خوش بود. از اسباب بازی خبری نبود، ان روزها حتی در زهن مان هم خطور نه میکرد که چیزی بنام اسباب بازی وجود دارد و.... ...و بازی خاله، خاله. ( زن و شو هر بازی ) با دختر کوچولو های ده مان. چه راحت از خاک شیار و دیواره ای درست میکردیم و این شیار حریم خانه مان بود. و یکی از دخترها نیز همسر مان. و همیشه انتخاب همسر، دست دختر کوچولو ها بود، تا از میان ما بچه ها، یکی را به عنوان همسر انتخاب نماید و.... سنگ گیر گ بازی. و بعد که کمی بزرگ تر شده بودیم، توپ دنده و....
خیلی موقع که به خانه بر میگشتم، می دیدم که، خواهرم دستمال گل سیب سرخی به سر انداخته و با جارو یی که برای وی خیلی بزرگ به نظر می رسید، هی خانه را جاروب میکند. و این بازی دوست داشتنی وی بود. و ان موقع فکر میکنم شاید دو سال بیشتر سن نداشت و.... هم زمان با تولد خواهرم، شفیقه خانم نیز پسری به دنیا آورده بود. جنگ و جنجال های مادرم با شفیقه خانم پایانی نداشت. طبق معمول از صحبت های تند و گلایه آمیز شروع میگردید و به فحش و گاهی کتک کاری ختم میشد و... اما شفیقه خانم زیرک و هوشیار تر از مادرم بود و مادرم صاف و ساده و مغرور، از همین سبب، برد همیشه با شفیقه خانم بود. در این کشمکش های غم انگیز. عمه، عمو و اقارب را، اکثرا با شفیقه خانم می دیدم و.....
شاید حدود پنج سالم بود که، یک روز آغاز تابستان، و در اوج شکفتن گل گندم، مادر، دستم را گرفت و مرا پیش ملا ده مان برد تا، درس بخوانم و به قول خودش،قران خوان شوم. مادرم جلو، و من به دنبال اش. داخل مسجد میشویم و مسجد مملو از بچه های قد و نیم قد. همگی بالای گیلمی، چهار قاط نشسته و با صدای بلند چیزی ها یی میخوانند و گاهی خودشان را به جلو و عقب تکان میدهند و ملا چوب درازی در دست، در صدر بالای تشک چه یی نشسته و به بالشت ی، تکیه داده است. مادر م که، با چادر ململ صورت اش را کاملا پوشانیده بود. نزدیک ملا میرود و به وی چیزی میگوید و بقچه یی را جلو اش میگذارد و به عقب بر میگردد و در گوشه یی مینشیند. ملا با چوب اش محکم به فرش میکوبد، گرد و خاک خفیف ی از گلیم بلند میشود و هم زمان ملا، با صدای بلند میگوید : - بچه ها، ساکت باشید. و همگی دریک سکوت مطلق فرو میروند. ملا خطاب به خلیفه اش : - او بچه، سخی گیلاس را بیار و......... و بعد شروع میکند به بازکردن بقچه که عبارت از دستمالی میباشد و....
ملا محتوا بقچه را که عبارت بود از گندم بریان شده همرا با توت خشک و خسته. ان را بین شاگردان تقسیم میکند. دستمال و مقداری از محتوای ان را برای خود نگه میدارد. و بعد با صدای بلند شروع میکند به دعا نمودن : قبولی نذرات. شاگردان یک صدا و بلند : - الله آمین. - بر آمدن حاجات. شاگردان : الله آمین. و....... دعا ختم میشود. و مادرم از جا بلند شده و به طرف در میرود. دلم به درون سینه ام فرو میریزد، نیم خیز میشوم که دنبال اش بروم و دستی مرا نگه میدارد نگاه می کنم، غلام پسر دهقان مان است و...... ملا روی تکه کاغذ ی کوچک، چیز ها یی مینویسد و کاغذ را به من می دهد و بعد با نوک قلم حروف ها را نشان ام میدهد و میگوید : - الف، ب، پ و... و من تکرار میکنم و...... خدا ی من چقدر مشکل و...
آخ خدا جان که، چقدر تنبل بودم. اصلا درس ها در حافظه ام نه می نشست. روز های چهارشنبه که روز آخر هفته درسی بود، در این روز ملا و خلیفه اش، درس های گذشته ما بچه ها را میپرسیدند و کسانی که یاد نداشتند، یک کتک و لت مفصل میخوردند و من تقریبا همیشه میان این دسته بودم. مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت تا درس هایم را کنترول نموده و کمک ام نماید، همین که با خیل بچه ها، صبح به مکتب میرفتم برای وی کفایت می نمود. کم، کم با ملا، مکتب و بچه ها انس گرفته بودم. دیگر احساس غریبی نه میکردم، اما به درس ها حافظه ام قد نمی کشید. اصول دین، فروع دین، دوازده امامی، نماز خواندن و.... و من سخت میان الف با و اصول دین و فروع دین گیر کرده بودم و..... درس مشق در مسجد تمام روز بود. یعنی از ساعتها ی حدود (9) صبح شروع و در ختم روز، به پایان میرسید. ظهر، یکی دو ساعت تعطیلی داشتیم و ما بچه ها معمولا کنار چشمه یی نشسته با چه ولع و اشتها یی نهار مان را که عبارت از نان و آب بود صرف می کردیم. ان ها یی که به اصطلاح دست شان به دهن شان میرسید و وضع اقتصاد ی شان کمی خوب تر بود، نان روغنی با خود می آوردند. به اصطلاح هزاره گی (تیکی ووی تو) و در این بعدی ها، بعضی در داخل بوتل، دوغ و یا ماست با خود می آوردند و...
یک روز سرد پاییز، غروب از مسجد به خانه بر میگردم. خانه غیر عادی است و مادرم در گوشه یی افتاده و مقداری لخته های خون و... دلم فرو میریزد و به طرف مادرم میدوم، وی را بغل میگیرم، و مادرم با دستان اش نوازش ام میکند و... آخ خدا را شکر مادر زنده است و.... باز هم جنگ بی پایان مادر ام با شفیقه خانم، که این بار عموام دخالت کرده بود و نتیجه ان شکستاندن سر مادر بیچاره ام بوده است و..... فردای ان روز مادرم، خواهرم را بغل نموده و دستم را گرفته، هر سه نفری به طرف خانه مادر کلان روان گشتیم. و من باغ ام گل کرده بود. مادر کلان و آدم های ده و دره یی شان را بیش از حد دوست داشتم و بخصوص آقا یونس را و.. فاصله از ده ما تا به خانه مادر کلان تقریبا یکروزه راه پیاده روی بود و ما نزدیکی های غروب، خسته و خاک زده، به خانه مادرکلان رسیدیم و...... میدانستم آن جا برای من و مادر و خواهر ام پناهگاه امنی است همگی ما را دوست دارند و کسی مارا به چشم بد نمی بیند. و..... از شانس خوب، ان سال زود تر از حد معمول برف به زمین نشست و راه ها مسدود گردید و ما در خانه مادر کلان ماندیم. چقدر خوب، خدا جان. این جا دیگه از جنگ و جدل مادرم با شفیقه خانم خبری نبود و... با نشستن اولین برف، مادر کلان به مادرم میگوید : زیبا، دخترم فردا جعفر را با بچه ها بفرستیم مسجد، پیش ملا تا درس بخواند. حالا زمستان ماندنی شدید دیگه و....
این جا دیگه هرگز روز های چهارشنبه بابت درسها کتک نخوردم. روز ها در مسجد پیش ملا درس میگرفتم و شبها با کمک برادر بزرگم که از شوهر اول مادرم بود و پدر اش وفات کرده بود، درس ها یم را مرور میکردم. و زن ماما ام نیز با حوصله مندی و شوق مندانه کمک ام میکرد، تا چیزی یاد بگیرم. ( الم نشرح، لک صدرک ). آخ که برایم مشکل بود اما یاد میگرفتم و.. شبها ده پانزده نفر در یک خانه زیر نور ضعیف چراغ فتیله یی نشسته و ما بچه ها درس روزانه مان را تکرار میکردیم و... بهار به مجرد آب شدن برف ها، پدر به دنبال ما ن آمد. من و مادر و خواهرم دوباره به ده مان برگشتیم. پدر تصمیم گرفته بود تا ما همگی یکجا زنده گی کنیم. ما، یعنی من و مادر و خواهرم و شفیقه خانم با بچه هایش و عمو ام با زن و فرزندانش و... همگی حدود ده پانزده نفری میشدیم. پدر تصمیم گرفته بود تا دیگر در قوه کار نه رود و درخانه بماند و... دوباره پیش ملا ده مان میروم. باور اش نه میشود، در چند ماه زمستان کلا عوض شده بودم. نی تنها میتوانستم قران بخوانم، بلکه به راحتی چیزها یی هم، می نویشتم. دیگر هر گز بابت درس ها لت نخوردم. به زودترین فرصت قران را ختم نموده و پنج کتاب را شروع به آموختن، نمودم و..... اما وضعیت خانه مان هر روز خراب و خراب تر میگردید. جنگ جنجال و لت کوب ها متواتر خسته ام کرده بود. میدیدم همه چیز و تمام جریان ها به مخالفت مادر بیچاره ام، رقم میخورد و........
دیگر مادرم آشیانه خود را نداشت، در خانه یی که زنده گی مینمود، حتی اختیار نان خوردن اش نیز، در دست خوش نبود و... جنگ، جنجال و سرو صدای متواتر و.. بارها شاهد لت و کتک خوردن مادرم بودم و پدر با هر چیزی که دم دست اش میرسید،بر فرق مادر می کوبید و هیج گاهی از ز کتک زدن مضایقه نمیکرد. و مادرم هر گز تسلیم نه میشد و زبانش را نه میبست و...
کم، کم مادر م، مریض شده بود. و این مریضی دوام پیدا نمود. مادرم دوباره به خانه تابستانی مان پناه برده بود، اما این بار نه به عنوان خانه نشیمن و زنده گی مستقل، بلکه به عنوان مریض و بیمار. نزد یکی های غروب که از مسجد و درس به خانه بر میگشتم، یک راست پیش مادرم میرفتم. مادرم است و خواهر کوچولو ام و نوازش ها ی مادرانه وی. گاهی هر دو، به آهسته گی اشک میریختیم و..... و در دل، آرزو میکردم، کاش زودتر بزرگ شوم و به مادرم کمک نمایم و.... به خواهرم نگاه میکنم، طفلک، به چیزی دل خوش نموده و بازی میکند و... مادر هر روز ضعیف و ضعیف تر میگردید و کسی نبود که حتی یک تابلت (قرص ) برای وی بخرد و.... دلم در سینه میتپید، خدای من. مادرم دارد از دست میرود، مادر عزیزم و... به طرف مسجد میروم، میگویند مسجد خانه خدا است. درب مسجد بسته است و قفل زنگ زده بر آن آویزان. قفل را میکشم باز میشود و داخل مسجد میشوم. در گوشه یی منبر و علم ابوالفضل. علم را می گیرم و سخت می گیریم و..... مقداری تاریک شده بود. تنها بودم، ترس ام گرفته بود. آهسته و بدون صدا از مسجد بر آمدم به طرف خانه یی مان. نزد یکی های خانه در میان تاریکی ها صدای گفتگویی را میشنوم. دقت میکنم، شفیقه خانم است و عمه اش. عمه، به شفیقه خانم میگوید : - به خاطر قدم همین زن است که حالا الحمدلله دوتا بچه داری و...... هر دو تا زنده اند، مثل دو غنچه گل و.. شفیقه : - قبر پدر وی دیگه چیزی نمانده که یا طلاق شود و یا هم انشاالله میمیرد.... من دیگه بچه هایم زنده است احتیاج به بودن این....نیست...... من میخ هایم را محکم میکوبم....... من چیزی زیادی از این صحبت ها دست گیرم نشده بود و راهم را کج نموده و به خانه بر گشتم و....
اواخر تابستان بود. طبق معمول، نزدیکی های غروب از پیش ملا به خانه بر میگردم، یک راست به سراغ مادرم میروم. اما مادر و خواهرم نیستند، خانه را به دقت میپالم، اما پیدا شان نمیکنم. سراسیمه از خانه بیرون میشوم، در اطراف ده، هر جا که عقل ام میرسد، جستجو میکنم. اما مادر و خواهرم نیستند. هوا دیگر تاریک شده بود، در گوشه یی مینشینم و به آهستگی اشک میریزم، چطور میتوانم بدون مادر، مادر عزیزم حیات به سر ببرم. کجا یی مادر عزیز، مادر خوبم. در همین موقع یکی از دختر های ده مان از کنار ام رد میشود و مرا می بیند. بر میگردد و سوال میکند : - جعفر، مادر ات را گم کرده یی ؟؟. اشک هایم را پاک میکنم، میگویم، آری، شما مادر م را نه دیدید ؟؟. دختر : - دیدم، مادر ات امروز صبح خانه مادر کلان ات رفت و..... ادامه دارد
|
| آخرین به روز رسانی در شنبه ، 14 شهریور 1388 ، 14:18 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بنــــام خــــداوند





