نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| یتیم (قسمت پانزده) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط میر احمد لو مانی |
| پنجشنبه ، 13 اسفند 1388 ، 17:46 |
|
خدای من. آله یی بیضوی شکل و تشعشع نور از ان. برایم خیلی جالبیت داشت. گر چند چشمم را آزار میداد، اما مدت ها به آن خیره شده و نگاهش می کردم. گاهی حلقه چشمانم را کوچک تر می نمودم. آنگاه از یک دایره کوچک، تشعشع نور های رنگارنگ را به نظاره مینشستم. چشمانم را آب میزد، آن را پاک کرده و دوباره ادامه میدادم... این جا، در خانه عمه؛ هیچ کار و وظیفه مشخصی نداشتم و از صبح تا به شب در کوچه ها برای خودم ول بودم. عمه و فامیل اش نیز از من نه پرسیدند که برای چه به کابل آمده ام. انگار که هیچ، اتفاق مهمی رخ نه داده باشد. و از فامیل خودمان هم کسی به دنبال ام نیامد. خوب. آدم که یتیم شد همینه دیگه. درون حویلی که عمه ام زنده گی مینمود، همیشه شلوغ بود. آخر آن جا چندین فامیل با هم زنده گی می کردند. عمه و شوهر عمه ام، دختر عمه و شوهرش و بچه هایش و دو فامیل دیگر. ان جا به درون یک چهار دیواری، اطاق های گیلی تنگ به هم چسپیده بودند و، وسط حیات چاه آبی بود. و کمی آن طرف تر ؛ تنور نان پزی و یکی دوتا هم دیگدان سیاه. بچه های کوچک، از صبح تا به شب درون همین حیات ول بودن و در میان خاک ها بازی میکردند. حیات خشک و خالی بدون حتی یک درخت. بچه ها ی کوچه و محل زیاد اهمیتی به من نه میدادند و من نیز که از سرو وضع لباس هایم خجالت میکشیدم زیاد به خود جرات نه میدادم تا به ان ها نزدیک شوم. بچه ها اکثرا در داخل میدان کوچک خاکی، که در حاشیه خانه ها موقعیت داشت، فوتبال بازی میکردند. این میدانی،معمولا بعد از ظهر ها پر بود از بچه ها. ان ها با سرو صدا فوتبال بازی میکردند و من در گوشه یی مدت ها به تماشای شان می نشستم.. حالا دیگه به غیر از یتیمی، دنیای تلخ غربت نیز روح و روانم میآزرد. تنهایی و یتیم بودن درد تلخی هست ها؟؟.
این جا در کابل، دیگر همه چیز برایم تازه گی داشت. محیط، منطقه، آدم ها. حتی، بازی بچه ها... عمه ام سه تا نوه داشت. و من خیلی زود با نوه بزرگش که تقریبا با هم همسن و سال بودیم، زبان مشترک پیدا نموده و با هم رفیق شدیم. او به مکتب نه میرفت و من تا حالا ندانستم که چرا. نه میخواستم تا زیاد افسرده باشم. صبح ها، بعد از خوردن چای صبح با نواسه عمه ام میزدیم بیرون. او در همین منطقه متولد و بزرگ شده بود. منطقه (افشار سیلو). آن موقع، افشار کوچک بود. و او ؛ تمام کوچه پس کوچه های محل را بلد بود. مثلا، می دانست که از دیواره کدام باغ راحت میشه بالا رفت. داخل کدام باغ سیب است و کدام دیگر، توت و زرد الو، کجا ناک زیاد دارد و کجا هم آلبا لو و گیلاس... من با وی کاملا شاد بودم. کیف داشت از دیوار بالا رفتن و زردآلو دزدیدن و باغبان را سر کار گذاشتن. در داخل یک باغ سگ بزرگی ول بود. ما از پایه برق بالا میرفتیم و بعد شروع میکردیم به زردآلو کندن. سگ بیچاره اون پایین نیش و دندان نشان میداد و غف میزد. اما، ما؛ خیلی راحت کار مان را می کر دیم و به سک و غف هایش اصلا اهمیتی نه میدادیم. و از همان بلندی ا باغبان را نیز کاملا زیر نظر داشتیم. باغبان پیر، از کنج دیگر باغ با چماقی فحش داده به ما نزدیک میگردید. و همین که در چند قدمی ما میرسید، خیلی راحت ما خودمان را به درون کوچه می انداختیم و پا به فرار میگذاشتیم. اما از شما چی پنهان، دلم برای درس و مکتب یک زره شده بود. خیلی دلم میخواست تا دوباره سر کلاس نشسته و به درس و مکتب ام ادامه بدهم. اخ خدا جان. که دلم برای تخته سیاه چقدر تنگ شده بود. تخته سیاه و گچ سفید (تباشیر). خوب میدانستم که این راهی که من میروم ؛ به ترکستان است. اما چی میتوانستم انجام بدهم. فقط منتظر تقدیر بودم. میدانستم که برادر بزرگ مادری ام، در کابل درس میخواند. اما آدرس دقیقی از وی نداشتم. یادم مانده بود که او در نامه یی برایم مادرم نوشته بود که؛ در مدرسه علمیه آقای کاشفی دارد درس میخواند. اما این که این مدرسه در کجا ی کابل موقعیت داشت، نه میدانستم. بعد از ان که یک مقداری روحاً به خود آمدم و با درو برم آشنا گردیدم، تصمیم گرفتم تا برادرم را پیدا کنم. اما چی چطوری ؟. از اطرافیان م از هر کسی که پرسیدم، کسی نمیدانست که، مدرسه آقای کاشفی در کجا موقعیت دارد. بلا خره بعد از پرس و جو ها، به من گفته شد تا به کارته سخی بروم. می پرسم کارته سخی کجاست ؟. کوهی را که در روبرویم قرار دارد نشان ام میدهند و میگن در پشت همین کوه....
بند کفش هایم را محکم میبندم... و از کوچه ها عبور نموده و داخل بازار افشار گردیده، و از ان جا موازی با جاده ماشین رو، به حرکت میافتم. بازار افشار را پشت سر میگذارم، از اکادمی پولیس میگذرم. چشمم به ساختمان انستیتو ت پلیتخنیک میا فتد خدای من. این ساختمان چقدر به نظرم ایده یال میا ید و آدم های داخل ان چقدر خوشبخت. ساختمان ها ی ان را به دقت از نظر می گذران م. تعدادی از محصلین در محوطه ان در رفت و آمد بودند. و من لحظه یی خودم را در میان آنها تجسم نمودم. خوشبختی و سعادت مطلق... از پیاده رو درون محوطه انستیتو ت، دختر خانم جوان و زیبایی از مقابلم میگذرد. با حسرت به وی نگاه میکنم. به من نزدیک گردیده و میگوید : - هزاره موش خور تو دیگه چی گم کدی ؟. از ان همه ظاهر زیبا و آراسته، اصلا توقع چنین حرفی را نداشتم. از خشم نفرت و کینه مملو میشوم و از او با همه تیپ و شیب اش استفراغ ام میگیرد.... و براه ام ادامه میدهم. کمی پایین تر از گردنه باغ بالا، روبروی سینما یی، پسربچه کوچک ی به درون سینی آلومینیومی داشت خیار (باد رنگ) میفروخت. آهسته و با احتیاط به وی نزدیک میشوم. هوا گرم و تفدیده بود و من هم خسته شده بودم. کمی دور تر از وی در زیر سایه یی مینشینم. به چهره وی دقت نگاه میکنم. تا مطمئن شوم که او هم هزاره است ؟. به سینی و باد رنگ ها نگاه میکنم. چند عدد باد رنگ درشت ی که به زردی گراییده بودند و چند تا ی دیگر هم هنوز سبز بودند. پسرک با لهجه نیمه کابلی و نیمه هزاره گی به من میگوید : - بچه قوم بیا باد رنگ بخر نی. جواب میدهم : - مه که پول ندارم برادر. - : معلوم میشه که تازه از آزره آمدی. جواب میدهم - : بله. - : این جا چی میکنی. - : میخواهم برم کارته سخی، پهلوی برادرم. او در مدرسه آقای کاشف درس میخواند. - : چرا با ملی بس نه میروی ؟. - : من که گفتم پول ندارم. - : هی بابا تو هم عجب دیوانه هستی. ملی بس که از تو پول نه میگیرد ؛ تنها از کلان ها پول میگیرند... - : من بلد نیستم، در شهر گم میشوم. به من گفته اند که کارته سخی در پشت همین کوه است. خوب پیاده میروم چه اشکالی دارد ها ؟. - : راست گفته اند، اما من تا حالا نه دیده ام تا کسی پیاده بره کارته سخی.. و بعد راه باریکی را که از سینه کوه عبور نموده بود، به من نشان میدهد و میگوید : اونه همون راهی که ار بغل کو رفته بالا، از همون جا برو کارته سخی. میخواهم حرکت کنم، اما میایستم و به وی میگویم : اگر خانه تان نزدیک است، یک کمی آب خوردن به من بده. سخت تشنه ام است. - : خیلی خوب. تو مواظب باد رنگ ها باش، من همین حالا برایت آب می آورم....و به طرف در ب خانه شان میدود. کارته سخی را هم زیر و رو میکنم > اما ؛ از مدرسه آقای کاشفی اثری نه میبینم. چندین دفعه از سینه کوه بالا و پایین میروم. هوا گرم است و بوی گندیده گی جوی فاضلاب سخت آزارم میدهد. اما دست از جستجوی برادرم بر نه میدارم. آدرس را همیشه از هزاره ها میپرسم. ماشاءالله که کم نیستند جوالی، تبنگ فروش و... دنبال کوچک ترین آ درسی را که به من میدهند، با دقت تمام میروم. مدرسه آقای واعظ مسجد غزنیچی ها و... اما از مدرسه آقای کاشفی بازهم خبری نیست که نیست... نه میدانم که چطوری یک دفعه سر از پل سرخ در آوردم. از درون کوچه خاکی، همین طوری دارم میروم و دیگر رمقی در پاهایم نمانده بود. که، آخوندی جوانی از روبرویم دارد میاید. نگاه میکنم، معلوم است که هزاره است. خوش حال میشوم. روبرویش که میرسم، میاستم. او نیز توقف میکند. از وی میپرسم : - آقا. شما مدرسه آقای کاشف را میدانید که در کجا موقعیت دارد ؟؟. جواب میدهد. - : مدرسه آقای کاشفی که در افشار است. جواب میدهم. - : من در افشار زیاد پرسیدم، کسی که بلد نبود... تمام روز را همین طوری سرگردان گشته ام... جواب میدهد. - : از سر و رویت معلوم است که خیلی خسته شده یی. مدرسه آقای کاشفی را میخواهی چکار ؟. - : برادرم آن جا درس میخواند. - : خیلی خوب. افشار را که بلد هستی ؟. جواب میدهم : بله، بلد هستوم. - : تو در افشار اول زیارت آقای بلخی را پیدا کن ؛ بعد از اون جا میتوانی خیلی راحت مدرسه آقای کاشفی را پیدا بنما یی. از هر کسی که بپرسی، نشان ت میدهند. تقریبا پهلوی هم هستند. از وی تشکری نموده و جدا میشوم. حوالی بعد از ظهر برادرم را به درون اطاق مدرسه ؛ در حالیکه در خواب عمیقی فرورفته بود، پیدا میکنم. خدای من دلم از شوق در سینه ام میتپد. به برادرم نگاه میکنم غرق خواب است. سراسر وجود م مملو از محبت وی میگردد. خیلی دلم میخواهد تا همراه اش حرف بزنم. برایش بگویم که، خدا را شکرکه ترا پیدا کردم. اما دلم نمیاید تا از خواب بیدارش بنمایم در کنج اطاق بالای پلاس کهنه یی سرم را میگذارم و در خواب عمیقی فرو میروم. با صدای اذان از خواب بیدار میشوم و سخت احساس گرسنگی می کنم. بلند میشوم و مینشینم. از برادرم خبری نیست. بوی متبوع شوربا به اندرون اطاق پیچیده بود و دیگ کوچکی بالای منقل برقی، داشت قل قل می جوشید. بیرون هوا تاریک گردیده بود و برادرم بعد از ختم اذان و نماز با یک دسته تره و تربچه (گنده نه و ملی سرخک) داخل اطاق میشود. همدیگر را در آغوش میگیریم. از این که وی را پیدا کرده بودم، بینهایت خوش حال بودم. بعد از ان همه سرگردانی ها و خستگی، شور با سیب زمینی آن شب با سبزی خوردن، چی کیفی داشت خدای من. فردای ان روز با اتفاق برادرم به مر کز شهر میرویم. او از لیلامی فروشی برایم پیراهن سفید آستین کوتاه و شلوار مشکی و یک جفت کفش خریداری مینماید. لباس های کهنه ام را به درون سطل اشغال میریزد. جلو ایینه یی به خودم نگاه می کنم. خدای من کلی عوض شده بودم. همین طوری که داشتیم میرفتیم، جلو آب کشمش فروشی میاستم. خیلی دلم میخواهد تا از این اب های رنگارنگ درون شیشه ها، برادرم چیزی برایم بخرد. اما او، نه میخرد و من آزرده میشوم... از خلال صحبت های برادرم این چنین دستگیرم میشود که او میخواهد تا در فرصت مناسب دوباره مرا سر مکتب و درس هایم بفرستد، چیزی که من هر گز حاضر به ان نبودم. به خانه عمه ام بر می گر دم. همگی از تعجب دهن شان باز میمانند. عمه ام با تعجب و ناراحتی میپرسد -: ای لباس ها را از کجا کردی و این یکی دو روز در کجا بودی.؟؟ جواب میدهم. - : محمد برادرم را پیدا کر دم، من که گفته بودم او در کابل درس میخواند و بعد با غرور ادامه میدهم : این لباس ها را نیز برادرم برایم خریده است..... بعد از کوتاه مدتی عمه ام و فامیل اش تصمیم گرفتند تا به هزاره جات بر وند. از شنیدن این خبر دلم به درون سینه ام فرو ریخت. خدای من. پس من چی میشوم ؟ به کی پناه ببرم ؟ دختر بزرگ عمه ام نظر لطفی نسبت به من داشت. مشکل ام را با وی در میان میگذارم ؛ در حالیکه اشک هایم همین طوری داشت می ریخت. میگوید :تو ناراحت نه باش جان آغی. مادر جان محمد همین جا میماند. من سفارش می کنم که از تو مواظبت بکند. مادر جان محمد، خواهر کوچک تر وی بود. یعنی دختر دوم عمه ام.... یک روز صبح زود از خواب بیدارم کردند.... و من با چشمان اشک آلود با عمه و فامیل اش خدا حافظ ی نمودم. بعد از رفتن آن ها ؛ مدت ها، تلخ گریستم.... بعد از رفتن ان ها با دختر عمه ام (مادر جان محمد) زنده گی جدیدی را آغاز کردم. مادر جان محمد و شوهر پیر اش و تنها ترین فرزند شان (جان محمد) به اندرون باغی زنده گی میکردند. در گوشه باغ دو اطاق گلی، که سوسک های بزرگ همیشه در ان جا در حال گشت و گذار بودند و من هرگز جرات نه میکردم تا در ان جا داخل شوم، موقعیت داشت. باغ از خودشان نبود. نه میدانم یا کرایه و یا هم اینکه صوابی در ان جا زنده گی مینمودند. شاید هم به گونه نگهبان. نه میدانم. پدر جان محمد در کار های ساختمانی به عنوان کار گر روز مزد وظیفه اجرا میکرد و مادر وی، مثل صدها و شاید هزاران زن و دختر جوان هزاره، در خانه های متمولین قوم برتر (افغان ها) مشغول کلفتی بودند. دختر عمه ام خیلی زود برای من نیز از همین تیپ کار ها، دست و پا نمود. و قرار شد که من نیز در خانه یکی از متمولین به عنوان خدمه مشغول کار شوم. دختر عمه با منت به من تفهیم مینمود که باید خیلی ممنون وی باشم که، او برایم چنین کاری را دست و پا نموده است : آخر به هر کسی و ناکسی که مردم اعتماد نه میکنند و... ... و من دلم در هوای مکتب و در س سخت می تپید. اما، نی در زیر بار ظلم و جفا شفیقه خانم. دیگر به هیچ قیمتی حاضر نبودم تا نزد ان ها دوباره بر گردم. از شفیقه خانم و ظلم، استبداد و ناروا یی های وی سخت آزرده و گریزان بودم. زیاد تر دلم هوای ایران را در سر می پروارنید. اما برای ایران رفتن کلی پول نیاز بود که من نداشتم. نه میدانم. از کوچکی عاشق ایران بودم و..... در منطقه جا غوری نیز منطقه یی بنام خاک ایران موقعیت دارد که همیشه دلم میخواست تا ان را از نزد یک مشاهده بنمایم. اما، تا حالا موفق نشده ام و.... ادامه دارد میثم لو مانی، مینسک بلا روس.
|
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بنام خداوند






