Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

یتیم (قسمت ششم) PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط میر احمد لو مانی   
سه شنبه ، 7 مهر 1388 ، 15:02

میر احمد لو مانیبنام خدا وند

صبح با صدای چلم کشیدن پدر از خواب بیدار میشوم.
از خداوند، آرزو میکنم کاش نبود مادر یک خواب و رویا یی بیش نبوده باشد، و من نیز همچون میلیون ها کودک دیگر، در آغوش پر مهر مادر خوشبخت و آرام، غنوده باشم..... اما حقیقت به گونه دیگر بر من نیش و دندان نشان می دهند...
 منم و خواهرم، و بستر مان بدون آغوش گرم و پر مهر مادر و دنیا ی تلخ یتیمی و........

 

با آغاز زمستان، شفیقه خانم و زن عمو ام در فاصله زمانی خیلی کم. هریک دختری، به دنیا آوردند...

 

پدر به من وظیفه سپرده بود تا صبح ها بعد از نماز با صدای بلند قران بخوانم و همچنان به درسهای آقا نقیب نیز به وی کمک بنمایم.

 هر کار کردم تا برادرم را از میان الفبا، بیرون بکشم. اما موفق نگردیدم. یاد نه می گرفت که نه می گرفت....

 

خواهرم ان موقع، حدود دو - سه سال اش بود. از خواب بیدار میشود و هی بهانه میگرد و گریه میکند و مادر اش را میخواهد.

 شفیقه خانم کوشش میکند تا وی را آرام بنماید؛ موفق نه میشود.

 

پدرم شروع میکند به تهدید نمودن وی. اما طفلک زبان تهدید را نمیداند و..... و پدر حوصله اش سرمی رود، شروع میکند به کتک زدن وی. من در حالیکه قران میخوانم، دلم به درون سینه ام برای خواهرم کباب میشود و میبینم که، خواهرم خودش را در میان کتک زدن ها، تر نموده است و......

 

 دیگر هر گز در حضور جمع صدای گریه خواهرم را نشنیدم و اگر گریه یی هم بود، هق، هق ی بود در تنهایی خودش و....

 

با بچه های ده مان، صبح ها در یک ردیف از میان برف ها که در بعضی جاها ارتفاع آن به اندازه قد مان می رسید. برای درس خواندن، پیش ملا میرفتیم. بزرگ تر ها در جلو و ما کوچولو ها از دنبال شان و...

 خدای من. شیطنت ها، برف بازی، گاهی هم جنگ و دعوا ها و....... اما من در دنیا ی تنهایی خودم بودم و بس.

 

ان روز از مکتب به خانه بر میگردم. جلو قلعه ده مان زن عمو ام مرا صدا میزند. نزدیک اش میروم، در حال که سخت سرفه میکند، با خوشحالی به من میگوید:

- جعفر، شیرینی ام را بده، تا خبر خوشی را برایت بگویم.

 من که در چانته چیزی نداشتم، دستپاچه به وی میگویم:

- مادر؛ مادرم آمده در خانه.... وی در حال که میخندد، میگوید:

- نه خیر مادرت نیامده، بلکه طفلی به دنیا آورده است، باز خدا به تو خواهری داده است و.... و بعد در حالیکه سخت سرفه میکند از ان جا دور میشود.

 یکی از بچه های همسایه به رسم شوخی به من میگوید:

- زن عمو ا ت دولک و دمبکی میزند... و بعد.. ها، ها.....

 

منتظرم تا، بهار شود. معتقد ام که بعد از آب شدن برف ها، همین که راه ها باز شود، مادرم به خانه بر میگردد

شفیقه خانم وظیفه آوردن آب از چشمه را به من سپرده بود.

من که زورم نه میکشید تا کوزه را به دست هایم حمل نمایم، یاد گرفته بودم تا ان را بر شانه ام گذاشته و حمل کنم. تابستان ها این کار زیاد مشکل نبود، اما زمستان ها تا به خانه میرسیدم دست هایم از سرما، کرخ میشدند و.....

پاییز ها همین که هوا رو به سردی میگرایید، پدر از لی لامی ( دست دوم فروشی ) برای مان کر تی و لباس های زمستانی میخرید و من همیشه بعد از یکی دو ماه بر اثر آب آوردن، سر شانه هایم سوراخ میگردید و....

 

 

برف و باد کولاک ی داشت و سر ما بیداد مینمود و من با کوزه یی از آب به خانه بر میگردم. جلو خانه خواهرم را میان برف ها، نیمه برهنه و بدون کفش میبینم. طفلک میان برف ها میلرزد و هی گریه میکند. شفیقه خانم از میان چهار چوبه در که مرا میبیند با عصبانیت داد میزند:

- بگیر این تخم حرام ره بشوی، خودش را مردار کرده است و.....

آب می آورم و خواهرم را میشویم. خدای من گریه ام میگیرد، گریه سخت تلخ.

کوشش میکنم تا شفیقه خانم گریه هایم را نبیند، اما میبیند و بعد یک کتک ی از وی که چرا گریه کرده ام و.....

زمستان کم،کم داشت به پایان میرسید. در ما ه بهمن ( حوت ) برف ها به گونه معجزه اسا آب، میشوند به مجرد پیدا شدن سیاهی ها در کوه و کمر، شفیقه خانم سبد ی بر پشت ام می بندد، تا از کوه، هیزم بیاورم و....

 

بعد از عید نوروز و آغاز سال تعلیمی جدید، با بچه ها قاطی گردیده و روانه مکتب دولتی گردیدم.

خدای من این جا دیگر اصلا حال و هوای دیگری داشت. دیگر از لنگی و دستار ملا خبری نبود، ما بچه ها، نی روی گلیم، بلکه برای مان نیمکت و صندلی داشتیم، تعداد بچه ها به مراتب بیشتر بودند. بچه ها خیلی شوخ تر و با جرات تر به نظر میرسیدند و....

 من که از سرو وضع لباس هایم خجالت میکشیدم، کوشش میکردم تا، در تنهایی خودم باشم. نصف روز در مکتب بودم و نصف دیگر آن را در کوه و کمر دنبال هیزم سرگردان و...

 

بعد از ظهری با بچه های ده مان دسته جمعی دنبال هیزم به کوه میرویم. با یکی از بچه ها بگو مگو ام میگردد او چیزی میگوید و من چیزی میگویم و.... تا اینکه حوصله اش سر میرود و به من میگوید:

- خاک بر سرت یتیم بد بخت خبر نداری، پدرت، مادرت را طلاق داد ه است و....

خدای من گویی ستون فقرات ام شکسته گردید، پاهایم سست گردید و به زانو افتادم...... نه میدانید این خبر چقدر تلخ بود و ناگوار و...

به خانه بر میگردم. اشک هایم را نه میتوانم نگهدارم. پدرم را میپالم، در خانه نیست. موضوع را به شفیقه خانم میگویم و منتظرم تا بگوید، دروغ است. اما وی سکوت میکند و هیچی نه میگوید. شب موضوع را به شکل مضحک ان برای پدرم میگوید و میبینم که پدر نیز سکوت مینماید و چیزی نه میگوید. تا آن موقع اگر نیم چه امیدی برای باز گشت مادر به خانه وجود داشت، آن هم دیگر کاملا به آتش کشیده شد و....

بدون مادر خودم را همچون کالبدی احساس کردم که، روحی در وجود، ندارد...........

 

بهار همین که برف ها کاملا آب میشود، مادر کلان ام به ده مان می آید و در خانه یکی از اقوام دور مان مهمان میشود.

 از مکتب به خانه بر میگردم. مادر کلان و خواهرم را زیر درختی در حاشیه ده باهم میبینم.

 نزدیک شان میروم. مادر کلان سر خواهرم را شانه میزند – خدای من شبش مثل مورچه روان بود. مادر کلان در حالیکه اشک می ریخت، به پدرم و شفیقه خانم نفرین و ناسزا میگفت و....تا ان موقع، مادر کلان ام را تا این سر حد ضعیف و نا توان ندیده بودم.

 

خواهرم دیگر ان طفل شاداب، سالم و سرحال گذشته نبود. رنگ و رخ اش به سپیدی گراییده بود. میگفتند علت ان گل خوردن وی است.

مادرم مقداری پول های قاجاری در کلا وی دوخته بود. که، کم، کم از آن ها کاسته میگردید و بعد از مدتی نی پولی در کلام وی ماند و نی هم زنگوله یی در پاهای وی......

من که گاهی در مکتب بودم و گاهی در کوه و بیابانها، دنیای یتیمی تا سر حد مرگ تار و پود روح و روانم می آزرد، نه میدانم خواهرم را که، او که همواره در خانه گهواره جنبان طفل های شفیقه خانم بوده است، چی و چی ها از زنده گی و روز گار طفولیت و یتیمی اش کشیده است و....

 

اواخر ماه خرداد ظهر از مکتب به خانه بر میگردم. گرما و افتاب آزارم میدهد. جلو درب ورودی قلعه مان خواهرم را میبینم که، زیر آفتاب، میان خاک ها خوابش برده است. نزدیک اش میروم، با دست تکان اش میدهم و صدایش میزنم. از خواب گیج آلود و مضطرب بیدار میشود. وقتی میبیند من هستم مقدار ی از تشویش وی کاسته میگردد، صورت اش پوشیده از اشک و عرق و خاک و چشمانش سرخ ی سرخ.

 

طفلک را بغل میکنم و گریه ام میگرد. و او دیگر اشک ها یش تمام شده است. آرام و ساکت حتی دیگر گریه هم نمیکند....

از وی میپرسم:

پیش آبی موری؟ ( پیش مادر میروی؟).

و بعد منتظر جواب نه میمانم. وی را در پشت گرفته و با سرعت خودم را در قول انداخته و همراه با جریان مسیر آب رود خانه روانه خانه مادر کلان ام میشوم.

کو شش میکنم از مسیر ها یی بروم تا، کمتر دیده شوم. موقع که خسته میشوم خواهرم را به زمین گذاشته و نفسی تازه کرده و دوباره به راه میافتم.

از مسیر رود خانه هرچه پیشتر میروم، بر انبوه درختان افزوده گردیده و خیالم راحت تر میگردد و بیشتر احساس امنیت می نمایم. که ناگاه در میان انبوهی از نوده ها شفیقه خانم را درست در مقابل ام میبینم.

خدای من پاهایم سست میشوند و تمام پلان هایم را نقش بر آب می بینم. خواهرم را به زمین میگذارم و دستانم میان انگشتان شفیقه خانم قفل میشوند و....

 

شفیقه خانم ابتدا درون آب هل ام میدهد و کاملا خیس ام میکند و بعد با نوده یی( خیمچه ) شروع به کتک زدن ام مینماید.

صدای ناله و فریاد ام در میان صدای شر،شر اب و انبوهی از درختان سر به فلک کشیده گم میشود.

شفیقه خانم میزند و هی میزند. چوب میشکند و تمام میشود، چوب دیگری قطع نموده و شروع به لت نمودن مینماید......و بعد خواهرم را به جلو اند اخته و میرود. من که حال راه رفتن را نداشتم، میمانم و دنیایی از درد و یتیمی و.......خدای من، به دادم برس......

نویسنده میر احمد میثم لو مانی مینسک بلاروس

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ، 7 مهر 1388 ، 15:06
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 82 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.