نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| یتیم (قسمت سوم) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط میر احمد لومانی |
| يكشنبه ، 8 شهریور 1388 ، 20:39 |
|
شش ماه بعد از تولد من، شفیقه خانم، مادر اندر من، نیز پسری به دنیا می آورد. که، وی را نقیب نام گذاشته اند. و کمتر از یک سال ام بوده که، مادرکلان ام، وفات مینماید. تا موقع که مادر کلان ام زنده بوده است در خانه ما، آرامش نسبی ای برخوردار بوده. اما بعد از وفات وی، جنجال و کشمکش های خوانواده گی، در فامیل، آغاز میگردد. و......و مادرم برای گریز از جنگ و جدال خانه گی، خانه تابستانی مان را، برای زنده گی بر می گزیند و پدرم نیز توافق میکند. و.........
..... چشمانم را باز میکنم. من و مادرم...مادر،نمازش را ختم نموده و به آهسته گی دعا ها یی زیر لب زمزمه میکند. لحاف را کنار میزنم و میخواهم بلند شوم و... مادر دعا خواندن اش قطع میشود، دستی به موهای پر پشت و سیاهم میکشد، و میگوید: - جعفر جان بخواب هنوز زود است، خود ته لوچ نکن نه میبینی که، خانه چقدر سرد است؟. و بعد مرا دوباره با لحاف می پوشاند. من نمیتوانم آرام و قرار بگیرم. احساس میکنم که، برف آمده است. اخ خدای من. چه روز های زیادی را منتظر آمدن اش بودم. پائیز از موقع که درخت ها جامه رنگارنگ میپوشیدند و آهسته، آهسته می رقصیدند و همه جا را گلباران مینمودند، من هر روز صبح موقع که مادر از خواب بیدار ام مینمود، با اولین خیز خودم را دم پنجره کوچک خانه یی مان میرساندم و بیرون را نگاه میکردم. این که زمین هنوز سیاه مینمود، دلم میگرفت و....گاهی قله های بلند کلاه سفیدی از برف برسر میکردند. آخ که دلم میخواست من نیز آن جا بودم.... مادر به سجده رفته بود و من موقع را مناسب دیده به خیز خودم را پشت پنجره رساندم. همه جا سفید. سفید ی، سفید. برف آمده بود. خدای من برف. میخواستم طرف بیرون بدوم. مادرم دستم را گرفت: - جعفر جان کجا؟. بچیم.
مادر جان برف، برف. همه جا سفید است نگاه کن چقدر پاکیزه و..... و مادر صورت ام را پوسید و مرا در بغل اش فشرد و... پدرم در خانه نبود. وی در سال یکی دو مرتبه سر وکله اش پیدا میشد. پدرم در قوه کار همرا با ما ما هایم مصروف کار بودند. میگفتند آنها، در لین ترکستان کار میکنند. در فامیل ما، تقریبا همیشه بین مادرم و شفیقه خانم بگو مگو و جنجال ها یی رخ میداد و گاهگاهی، این بگو مگو ها به برخورد فیزیکی میان ان ها می انجامید. اما جنجال و کشمکش های اصلی زمانی شروع میگردید که، پدر مرخصی به خانه می آمد. من کوچک بودم و عقل ام کار نمیکرد که، این کشمکش ها به خاطر چیست و کی خاتمه میابد. اما به دفعات نیمه های شب با صدای گریه مادرم از خواب بیدار میشدم و میدیدم که پدر، مادرم را با چوبی، لت میکند و مادر، به آرامی، میگرید و بس و..... و گاهی در بگو مگو ها مادرم میگفت: - من طلا قم را میخواهم. پدر در حالیکه از خشم میغرید: - میمیرم، میکشم ات..... اما طلاق ات نمی دهم و..... و بعد از حدود یک ماه پدر میرفت و من می ماندم و، مادرم.
ده ما، شلوغ بود، بچه های قد و نیم قد، نو جوانان، جوانان،بزرگ تر ها و ریش سفید ها و... خانه های گلین تنگ به هم چسپیده، با پنجره و دریچه های جور وا جور. این که خانه ها ان قدر تنگ به هم چسپیده بودند، فکر میکنم دو علت داشته است. خویشاوندی و قرابت خونی و احساس ترس و وحشت و... ده ما بیشتر به قلعه های جنگی شباهت داشت تا به خانه ها ی معمولی. دیوار های بلند و محکم تا به ارتفاع شش هفت متر و در چهار گوشه ان، چهار برج بلند، با سوراخ های متعدد و...و در کنار قلعه، مسجد ده را ساخته بودند. تابستان ها مسجد تقریبا همیشه خالی بود و قفل بزرگی بر دروازه ان. اما زمستان این مکان حال و هوای دیگری داشت زمستان ها مسجد را گرم میکردند و ما همگی ان جا جمع میشدیم. ما یعنی به اصطلاح، مردها. بخصوص روز های برف باری و یخبندان همگی در مسجد بودند. حمله حیدری میخواندند و شاهنامه فردوسی. هر ان کس که شهنامه خوانی کند اگر زن بود، پهلو ا نی کند.......... و یکی دیگر از حکایت ها، حکایت از جنگهای خونین ی بود که در گذشته ها ی نه چندان دور به وقوع پیوسته بود. جنگ میان اوغو و آزره ( افغان و هزاره ) و......
برف بازی را بینهایت دو.ست داشتم، اصلا عاشق برف بودم. ما بچه ها ساعت ها با برف بازی میکردیم برف را کلوله کرده به شکل تخم مرغ در می آوردیم و نوک ان را به سنگی به گونه دورانی مماس می چرخاند یم و بعد از مدتی قشر ضخیم ی از یخ در نوک برف به وجود می آمد و بعد کلوله ها را به هم،به جنگ می انداختیم و نام این بازی را هم، پغنده چنگی گذاشته بودیم و.... و گاهی با کلوله های برف همدیگر را هدف قرار میدادیم که این نیز پغنده چنگی نام داشت. بعض موقع دلم میخواست، همچون بزرگ تر ها، لباس گرمی پوشیده و در میان برف ها به مسافرت بپردازم و.... یکی دوبار این کار را امتحان هم کردم، چند قدمی نرفته گیر افتاده بودم، در حالیکه از وحشت و سرما سخت می گریستم، مادرم به دادم رسیده بود و... بعد یک لت کوچولو از مادر و... ان روز نزدیکی های ظهر هنگام برف جنگی و پغنده بازی، احساس گرسنگی می نمایم. آنگاه خانه و مادرم یادم می آید و... به خانه می آیم. پشت در کفش مردانه غریبه است، معلوم است دیگه، کسی مهمان آمده، کی؟ نمیدانم. درب خانه را می کشم و درب با صدای ناله یی باز میشود و من در خانه، پدرکلان ام را، می بینم. دلم از شوق می طپد. پیش میروم. سلام میکنم، دست اش را میبوسم. و پدر کلان صورت ام را و بعد مرا در بغل اش میگیرد و پهلویش مینشاند و از جیب اش برایم کشمش و نخود میدهد. اخ خدا جان آن موقع ها چقدر شیرینی کم بود و من چقدر دوست داشتم تا برایم خوردنی های شیرین هدیه بدهند و.... پدر کلان از پیاله چینی چای شوب میکند و بعد دستی به ریش اش که بیشتر به سپیدی گراییده، میکشد و به مادرم میگوید: - زیبا، دخترم خانه تان خیلی سرد است. نکند خدای ناخواسته، بچه ات مریض شود و..... مادرم: بله پدر جان خانه سرد است، دیشب در دهلیز اب را در کوزه یخ زده بود و... پدر کلان، زیر لب به پدرم ناسزا میگوید و من در دل می رنجم. اما بر رخم نمی آورم. پدر کلان برایم یک جفت موزه های پلاستیکی سوغات آورده بود. چه خوب و به موقع. زمستان و برف و آب و موزه برای من این فقط یک جفت موزه آبی پلاستیکی عادی، نبود. بلکه، پدر کلان دنیا را به من سوغاتی آورده بود. بچه ها با چه رشک ی به موزه هایم نگاه میکردند و من با چی غرور و نخوت، میان ان ها راه میرفتم و.... پدر کلان مقداری هیزم نیز برای ما خریداری نمود و.... موقع رفتن و خدا حافظی به مادرم سفارش نمود: - دخترم سال دیگه تابستان بیشتر متوجه باش. سرگین و پشقل پیشتر خشک کن تا زمستان بچه ات سرما نخورد و.... شب ها، مادرم در زیر نور ضعیف و کم رنگ چراغ فتیله یی نفت سوز چیز ها یی می بافت. گاهی برای من جوراب پشمی، گاهی جا کت و گاهی هم شال گردن و مرا در لحافی می پیچاند. و من در پهلوی مادرم، ساعت ها به چراغ کوچک نفتی و نور ضعیف ان، خیره میشدم و در ان شعله کوچولو، رنگهای فراوانی را می دیدم رنگ سرخ، زرد، بنفش، آبی و در نهایت سیاه و.... و مادرم با آهنگ خوشی چیزهای زیر لب زمزمه می کرد، و میله های کوچک آهنی، ماهرانه میان انگشتان وی پیچ و تاب میخورد و کم،کم جورابی، دستکش ی و... شکل میگرفت. به مادرم نگاه میکنم، اوخ که چقدر عزیز است و بعد به وی میگویم: - مادر. مادرم جواب میدهد: - آ بچیم بگو جان مادر. - مادر. کی برای من یک برادر و یا خواهر پیدا میکنی؟. مادر دست اش را به طرف سنگ های بزرگی که در نزدیکی های ده مان قرار دارد نشان گرفته و میگوید: - وقت که پدر ات آمد اون جا میرویم و برایت برادر و یا خواهر می پالیم و بعد می خندد و مرا میبوسد و من باورم میشود.
تابستان ها معمولا پیش مادر کلان میرفتیم. دره سرسبز و زیبا، با توت و زرد آلو ی بینهایت فراوان. چاکه و..... در کنج هر قول چشمه یی و در زیر هر چشمه حوض پر از آبی و ما بچه ها هی توت بخور و هی آب بازی بکن و بزرگ تر ها گاهی سر بسر دخترا ن میگذاشتند و این سر بسر گذاشتن ها هم جدی بود و هم با شوخی و مزاح. اما هیج گاه کار به جاهای باریک نمی کشید و... و کمی پایین تر، ارغند آب سرکش و خروشان ادامه داشت و... با یونس پسر عموی مادرم خیلی رفیق بودیم. از موقع که به خانه مادر کلان میرسیدم بعد از لحظه یی بی اختیار از خانه پرواز میکردم و در هر گوشه و کنار،دنبال یونس میگشتم تا بلا خره وی را میافتم. وی اکثرا مصروف چراند ن گوسفندان اش میبود. این جا دره یی است که، در سه جانب ان، کو ها، سر به فلک کشیده اند. طوریکه اگر میخواهی به قله ها ان نگاه کنی. باید کلاه ات را محکم نگهداری، تا از سرت نیفتد. ان روز یونس را کمی دورتر در ارتفاعات با گوسفند هایش دیدم. صدا اش میزنم. دستی برایم تکان میدهد. و من با تمام نیرو و شوق به طرف اش میدوم. از سینه کوه نفس زنان، بالا میروم. فاصله نزدیک معلوم میشود. اما در عمل، خسته ام میکند. به یونس نزدیک میشوم وی گوسفندی را خوابانده و مصروف کاری است. به دقت نگاه میکنم. با چپلک اش گوسفند زبان بسته را لت میکند. با هر ضربه یی که بر گوسفند می زند با صدای بلند ی میگوید: ایش بیه با تعجب به وی نگاه میکنم. وی منظورم را میفهمد. گوسفند را رها میکند و بعد با خنده به من میگوید: جعفر جان سیل کو و با صدای بلند داد میزند. سیاه گوش، ای ی ش ب ی ه. می بینم که گوسفندی که مقداری از رمه دور شده است به سرعت راه اش را عوض نموده و بر میگردد.... و هر دو میخندیم. یونس، برای هریک از گوسفند هایش، نام ی انتخاب کرده بود و گوسفند ها این را می دانستند. از ان ارتفاعات، خانه ها بیشتر به خشت ها یی شباهت داشتند، که به گونه نا منظم پهلوی هم قرار گرفته بودند. و تمام پشت بام ها را توت و زرد آلو پوشانده بود. آخر فصل توت خشک کردن و کیشته بود. ظهر که گرمی هوا مقداری غیر تحمل میگردد، یونس گوسفندان اش را از ارتفاعات به درون دره میراند. دره مملو بود از درختها، تنگ بهم چسپیده. از هر قسمت چشمه ساری از دل زمین می جوشید، و آب زلال، در رود خانه جاری و همه جا بوی مست کننده پو دینه وحشی. صدای شر،شر آب رود خانه و گاهی رقص منظم درختان چنار در نوازش نسیم. و از عمق تاریکی درخت ها، گاهی زنی، دختری مستانه غزل خواندن اش به گوش میرسید. گاهی دسته ای از دختران و زنان جوان در حین درو علف، غزل میخواندند.و....... آخ خدای من، این دره و آدم هایش همیشه، برایم شیرین و افسانه یی بوده است. این جا آدم هایش ساده، صمیمی و درشت تر نسبت به ده و منطقه ما، به نظر ام می آمدند و.... به خانه بر میگردم. بوی پو دینه،بوی بیده و بوی هوای کوهستانی سر مست ام میکند. در خانه، مردی غریبه ای مصروف خرید خسته و کیشته میباشد. با ترازو هی وزن میکنند و به داخل جوال می ریزند و.... مادر کلان، فامیل شان یک کندک بود. پنج ماما و فامیل و بچه های قد و نیم قد، و خانم های شان، با پدر کلان و مادرکلان. از مادر کلان، همه گی حساب می بردند و کسی جرات نمی کرد تا با وی، حریف شود. اما برای من مادر کلان ام، چهره یی بود به مهربانی فرشته و اقیانوسی از محبت. در آن جا هر یک از ماما هایم میخواست، تا در بغل گرفتن و نوازش نمودن من از دیگران، سبقت بگیرند.و......
در خانه خودمان هستیم. صبح از خواب بیدار میشوم، خانه به نظرم غیر عادی می خورد. تعداد از خانم های ده و رفت امد های زیادی و... خودم را در بستر میخواهم پهلو بدهم دستی محکم مرا می گیرد و میگوید: جعفر، عزیزم، مواظب باش. صدای مادرم است و.... به دقت نگاه میکنم. آخ خدا جان، یک کوچولو ی نازنین پهلویم خوابیده.....و خواهرم، متولد شده بود و......
ادامه دارد و..... م. لو مانی. |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بنام خداوند





