Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

گـــرگـــها و آدمـــها PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط اسماعیل فروغی   
دوشنبه ، 6 ارديبهشت 1389 ، 13:03

اسماعیل فروغیهمه جا گپ از گرگ بود ــ گپ از گرگهای درنده یی که مدتی بود آرامش دهکده ی کوچک و آرام ما را برهم زده بودند. زن ومرد، پیر وجوان و حتا اطفال و کودکان دهکده، افسانه ی گرگ برلب داشتند. هرکدام هرچه در باره ی گرگ میدانستند، بخاطر آورده، هراس آلود بیکدیگر باز میگفتند. خانواده های بسیاری لاشه های پاره پاره شده ی حیوانات شانرا اینجا و آنجا از اطراف دهکده و یا از چراگاههای پیرامون دهکده باز یافته بودند.

وهمی بزرگ بر دهکده ی کوچک ما سایه افگنده بود. بوی گندی که از لاشه های پاره پاره شده ی حیوانات برخا سته و فضای دهکده را پر کرده بود، به این وهم و ترس می افزود. دیگر کسی به تنهایی راه آسیاب را در پیش نمیگرفت. دیگر مادران نمیخواستند فرزندان شان بخاطر گردآوردن هیزم، به تنهایی راهی جنگل شوند.

شامگاهان، هنگامیکه قرص آفتاب در پشت جنگل انبوه مقابل دهکده میخوابید، قوله های گرگان درنده ازمیان شاخه های درختان عبور کرده، همانند شلاقی به سر و گوش دهکده ی اندوهگین ما فرود میآمد.

دهکده ی ما، دهکده ی کوچکی بود. چند خانه ی گلی و یک قلعه ی پخصه ای کمی بلند تر از خانه ها که مال ارباب دهکده بود، همانند خانه ی زنبورها بهم چسبیده بودند. درختهای توت و زردآلو بگونه ی نامنظم اطراف دهکده را پوشانیده و جوی آبی کم بر همانند ماری گرداگرد دهکده را حلقه زده بود. دهکده در پایان تپه یی بزرگ بنا یافته و در دوسوی آن جنگلزاری وسیع آغوش باز کرده بود. بنظر میآمد جنگلزار دهکده را می بلعد. بنظر میآمد جنگلزار دهکده را زاییده است.

 

دریکی از آخرین روزهای پاییز، درحالیکه باد خنک میوزید و قطرات کوچک باران آرام آرام سینه ی زمین را تر میکرد، پیرمردان و کهنسالان، تمام جوانان و نوجوانان قریه را در مسجد کوچک ده فرخوانده بودند تا بیاری هم راهی برای مقابله با گرگان درنده بیابند. مجلس گرم بود و هرکدام خاطره و افسانه یی را بیاد آورده، طریقه یی را برای نابودی گرگان درنده پیشنهاد مینمود. هریک فکر میکرد راه و طریقه ی او بهترین راه مقابله با گرگان است. هنوز به فیصله یی دست نیافته بودیم که یکی از بچه های دهکده شتابزده و با هیجان داخل مسجد شده، بریده بریده و نفسک زنان خبرداد :

ــ بخیزید! بخیزید که گرگها بخانه ی ماما اکبر حمله کرده اند!

باشنیدن این خبر که همانند صاعقه یی برما فرود آمد، همه وحشتزده بهمدیگر نگاه کردیم و در یک نگاه کوتاه هرکدام در چهره های همدیگر تحیر و ترس را خواندیم. سکوتی مرگبار بر ما سایه افگنده بود. هنوز چشمان ما از حدقه هایشان بیرون بودند که کاکا رشید، دلیرترین مرد دهکده از جایش بلندشده با فریادی سهمگین، سکوت مرگبار را شکست :

ــ چرا به همدیگر نگاه میکنید؟ بلند شوید! باید ماما اکبر را کمک کنیم. باید گرگها را بچنگ آورده، پاره پاره ی شان کنیم. بخیزید! یاالله!

 

 

 

 

 

با شنیدن این فریاد، بی آنکه به چیزی بیندیشیم، همه به یکباره گی بپاخاسته همانند لشکری مهاجم راه خانه ی ماما اکبر را در پیش گرفتیم. همه میدویدیم و در آنحال همه انبوهی از خشم و ترس در دلهای ما انباشته داشتیم.از مقابل دوکانک کاکا نسیم گذشته، کوچه ی خلیفه کبیر نجار را هم طی کردیم. اکنون تنها کوچه ی تنگ و باریکی را پیش رو داشتیم که در پایان آن خانه ی ماما اکبر لم داده بود ــ خانه ییکه گرگان درنده در آنجا هجوم برده بودند. میخواستیم کوچه ی تنگ و باریک را تند تر طی کنیم ؛ اما مثل اینکه این کوچه ی تنگ و باریک پایانی نداشته باشد، هرچه طولانی و طولانی تر میشد. فکر کردم سالهاست همه ی ما در چنین کوچه ی تنگ و طولانی راه می پیماییم. فکر کردم سالهاست همه ی ما نفسک زنان میدویم.

کاکا رشید پیشاپیش همه میدوید. وقتی بدروازه ی خانه ی مامااکبر نزدیک شدیم ؛ کاکا رشید بیهراس داخل خانه شد و ما همه یکی بدنبال دیگری بخانه ی ماما اکبر پا گذاشتیم. همینکه وارد حویلی کوچکش شدیم، چشمان ما به نعش های پاره پاره شده ی زن و دو دختر کوچک ماما اکبر افتاد که در هر گوشه یی نقش زمین شده بودند. همه جا پر از خون بود و از هر سو بوی زننده ی خون بمشام میرسید. ماما اکبر هم زخمی و خون آلود بود. او در حالیکه بگوشه یی تکیه داده بود، به آرامی اشک میریخت و به آهسته گی با خود میگفت :

ــ گرگها تباهم کردند... گرگها بربادم نمودند... همان گرگ سفید... همان گرگی که چشمان خون آلود و سرخ داشت فرزندانم را پاره پاره کردند... همین دو گرگ... همین دو گرگ...

 

 *****

شبانه اجساد خونین و پاره پاره شده ی زن و دو دختر ماما اکبر را بخاک سپردیم وپس از آن همه گی هراس آلود و اندوهگین راهی کلبه های تاریک و غمزده ی ما شدیم.

 *****

روز دیگر بازهم همه بزرگسالان و جوانان، در مسجد کوچک دهکده گردهم آمده بودیم تا راهی برای مبارزه ومقابله با گرگان درنده و آدمخوار را بیابیم. روزی آفتابی بود و قرص آفتاب هنوز در پشت جنگل انبوهی که میخواست دهکده ی مارا ببلعد، نخوابیده بود. اینبار دستان ما خالی نبود. هریک کاردی، شمشیری، تبری یا نیزه و چوبی با خود داشتیم. کاکا رشید تنها کسی بود که تفنگ کهنه و قدیمی ای باخود داشت ؛ واین یگانه تفنگی بود که ما درتمام دهکده ی خود داشتیم. همه تشنه ی انتقام بودیم ــ تشنه ی انتقام از گرگان درنده ییکه زن و دو دختر ماما اکبر را بقتل رسانده بودند.مسجد پر از شور و هیجان و خشم شده بود. هرکدام راه و طریقه ی خاصی را برای مقابله با گرگها پیشکش میکردیم.

کاکا رشید که گپهایش همواره با قاطعیت همراه بود، با پافشاری میگفت :

ــ دیگر نباید حوصله کرد. ما همین امروز بجنگل رفته، با گرگها میجنگیم. ما میتوانیم با شمشیرها و نیزه های ما، با کاردها و تبرهای ما، گرگها را شقه شقه کنیم.

خلیفه کبیرنجاروماما نسیم دوکاندار که از رفتن بجنگل هراس داشتند، راه دیگری داشتند. آنان میخواستند جنگل را که لانه ی همه ی گرگان بود، آتش بزنند و همه را از شر گرگان رهایی ببخشند.

اما ملا محسن آخند که هرگز کسی دستش را بدون تسبیح ندیده بود، آتش زدن جنگل را گناه پنداشته، همه را به این تشویق میکرد تا " چهل قاف " های از پیش تهیه کرده ی اورا بر پیشانی های دروازه هایشان بچسپانند تا گرگهای درنده هرگز نتوانند داخل خانه هایشان شده، به آنان صدمه برسانند.

 

 

 

 

با آنکه همه با ملا محسن آخند هم باور بودیم ؛ اما چه کسی میتوانست به گرگهای درنده یی باور نماید که زن و دو دخترمامااکبر را دریده بودند؟ چه کسی میتوانست باور کند که گرگهای درنده " چهل قاف " های ملا محسن آخند را هم با پنجا لها و دندانهای خون آلود شان پاره پاره نکنند؟

پس از گفتگوهای دراز، درحالیکه هنوز توافقی بر سر چگونه گی شکل مبارزه با گرگان حاصل نشده بود، کاکا رشید، یاالله گویان از جایش بلند شده، بار دیگر و اینبار مصممانه و آمرانه تر از پیش، با صدای بلند اعلان کرد :

ــ برادرها! گپ حل است. نه " چهل قاف " چاره ی این گرگهای وحشی را میتواند و نه آتش زدن جنگل، کار درستی است. بلند شوید! همین حالا همه بجنگل میرویم. با گرگان درنده میجنگیم. و با همین شمشیرها و تبرهایمان آنانرا شقه شقه میکنیم.

با شنیدن این فرمان، همه با یکصدا، انشاالله انشاالله گفته از جا برخاستیم وآماده ی سفربسوی جنگل شدیم. شمشیرها از نیامها کشیده شدند. کاردها، تبرها و سیلاوه ها سینه ی هوا را پاره کردند و همه، الله اکبرگویان راه جنگل را درپیش گرفتیم.

در آنحال اندیشه های گوناگونی ذهنم را پرکرده بود. فکر میکردم همه ی ما بسوی قتلگاه میرویم. فکر میکردم همه ی ما همانند گوسفندانیم. گاهگاهی اجساد خون آلود و شقه شقه شده ی زن و و فرزندان ماما اکبر بیادم آمده، کینه و نفرت بزرگی نسبت به گرگان درنده در درونم جوشیدن میگرفت. وقتی نفرتم اوج میگرفت، صمیمانه آرزو میکردم که : ایکاش گرگ سفید و گرگی که چشمان خون آلود و سرخ دارد با دستان من شقه شقه شوند.

شاید این آرزو در درون ماما اکبر و کاکا رشید هم میجوشید. شاید خلیفه کبیر و ماما نسیم هم میخواستند با دستان خودشان گلوهای هردو گرگ را خفه نمایند. و شاید ملا محسن آخند هم آرزو میکرد تا همه " چهل قاف " هایش خنجر های زهرداری شده، قلبهای گرگان وحشی و درنده را بشگافند و بدرند. شاید....

وقتی ما از دهکده فاصله گرفته بجنگل پا گذاشتیم، زنان و کودکان دهکده که در انتظار فیصله ی مردان شان بودند، یکه یکه و آرام آرام از پشت بامها پایان آمده، میدان مقابل دهکده را پر کردند. ترس و هیجان نا شناخته یی در درون آنان هم میجوشید. همه میگریستند و همه غوغایی برپا نموده بودند. شاید آنان بحال خود میگریستند! شاید هم بحال دهکده ی شان که تاکنون هرگز آنرا خالی از مرد ندیده بودند!

 

واما ما بزودی به قلب جنگل پا گذاشتیم. هرچه پیشتر میرفتیم، جنگل انبوه، انبوه تر و ترسناکتر میشد. اطراف ما را بوته ها و علفهای وحشی و درختان پر از شاخ وبرگ پر کرده بودند و از هر گوشه و کناره یی غوغای پرنده یا حیوانی بگوش میرسید. تاهنوز از گرگی خبری نبود و تا هنوز شمشیرهای ما از نیامهایشان بیرون بوده، تبرچه ها، کاردها و نیزه های ما بروی دستان ما میرقصیدند. ازینکه تا هنوز گرگی دربرابر ما ظاهر نشده بود، همه به حیرت بودیم. و ازینکه حریفی در برابر خود نمیدیدیم، از شور و هیجان ما کاسته میشد. درحالیکه آرام آرام از وهم و هیجان ما کاسته میشد، کاکا رشید تفنگ قدیمی اش را بروی دستانش بلند نموده، مثل اینکه مبارز طلب کند گلوله یی شلیک کرد. صدای انفجار گلوله از میان بوته ها ودرختان انبوه جنگل عبور کرده،سراسر جنگل را درنوردید و به خاموشی گرایید. اما بازهم از گرگها خبری و اثری وجود نداشت. مثل اینکه جنگل خالی از گرگ شده بود. او بازهم شلیک کرد. همراه با فریاد و خشونت و دشنام به گرگان درنده شلیک کرد ؛ اما بازهم از گرگان درنده، اثر و نشانه یی پدیدار نشد که نشد.

 

 

 

 

 

 

در حالیکه همه مأیوس و حیرتزده شده بودیم و درحالیکه آرام آرام روز به پایانش نزدیک میشد، کاکا رشید بهمه فرمان برگشت داد. وما هم، چنان کردیم. میخواستیم پیش از آنکه آفتاب در پشت جنگل بخوابد، راه دهکده را در پیش بگیریم.میخواستیم خود مانرا زودتر به زنان و کودکان مان برسانیم. همه به آرامی را ه میپیمودیم و کسی باکسی گپ نمیزد. سکوتی دوامدار در میان ما حکمفرما شده بود. تنها صدای خش خشی که از تماس پاهای ما با برگهای لمیده بروی زمین برمیخاست، یکنواختی این سکوت را برهم میزد.

کم کم از جنگل فاصله میگرفتیم. درحالیکه ترس و دلهره ی عجیب و ناشناخته یی بر همه ی ما چیره گشته بود، هرلحظه بسرعت قدمهای ما افزوده میشد. هریک میخواستیم زود تر خود را بدهکده برسانیم ــ بدهکده و به زنان و کودکان ما که پریشانحال در میدانی مقابل دهکده در انتظار ما بودند. سرعت رفتارما چنان شتابان و تند شده بود که بزودی توانستیم خود را ازجنگل دورکرده، دهکده را ببینیم. وقتی چشمم بدهکده افتاد اندکی خوشحال شدم ؛ اما بزودی بازهم همان دلهره ی نا شناخته را در درون خود احساس نمودم. هرقدر بدهکده نزدیکتر میشدیم ترس و دلهره ی ناشناخته ی ما بیشتر میشد. وقتی در چند متری دهکده رسیدیم، هیاهویی که بیشتر به ضجه و ناله میماند، از دور بگوشهایمان رسید. زنان و کودکان در میدانی مقابل دهکده دیده نمیشدند. اما هیاهو شنیده میشد. با هرقدمی که بسوی دهکده میگذاشتیم، ناله ها و ضجه ها مشخص تر شده، بیشتر و بلند تر بگوش میرسید. مثل اینکه تمام دهکده میگریست. مثل اینکه تمام دهکده درد میکشید.

در اول فکر کردیم زنان و کودکان از دوری ما گریه سر داده اند ؛ اما وقتی از جوی باریکی که اطراف دهکده را حلقه زده بود خیز زده و داخل محیط قریه شدیم، لکه های کوچک و بزرگ خون توجه ما را بخود جلب کرد. سبزه های اطراف دهکده، تنه های درختان، دیوار ها ودروازه ها همه خون آلود و رنگین شده بودند. در آن هنگام ضجه ها، ناله ها و فریادهای زنان و کودکان هم که بلند تر و گوشخراش ترشده بود، رنگین و خون آلود بنظر میآمد.

با دیدن امواج سرخ خون در حالیکه همه بهت زده شده بودیم، با شتاب و فریادکنان هرکدام بهرسو پراگنده شدیم. بهر گوشه و کناره یی میرسیدیم، نعش پاره پاره شده ی زنی یا کودکی را میدیدیم که نقش زمین شده و در دریای خون می غلتد. هیچکس نمیدانست چه شده است و چه باید بکند. تمام ما مثل دیوانه ها میدویدیم، بروی اجساد شقه شقه شده ی زنان و کودکانی که در اطراف میدانی دهکده و یا در کوچه و پس کوچه افتیده بودند، ایستاده، فریاد میزدیم، میدویدیم و بازهم میدویدیم.

کاکا رشید که چشمانش از حدقه خارج شده و فریاد در گلویش خشک شده بود، بزودی دریافته بود که گرگان درنده کار شان را کرده اند. او زودتر از دیگران دریافته بود که گرگان وحشی در غیابت مردان، به زنان و کودکان دهکده که در پای دیوار متصل میدانی گردهم آمده و چشم براه پدران وبرادران شان دوخته بودند، حمله کرده، آنانی را که نتوانسته بودند فرار کنند بچنگ آورده، دریده اند و پاره پاره کرده اند.

دهکده در دریایی از ماتم و خون غرق شده بود. همه میگریستیم. همه ضجه و ناله سرداده بودیم. کاکا رشید هم میگریست. ضجه ها وناله های ما وقتی اوج گرفت که خورشید آرام آرام در پشت جنگل خوابیده، تاریکی و سیاهی بر همه جا چیره گشت. با خوابیدن خورشید، دهکده هولناکتر از پیش شده بود. و زوزه ها و قوله های گرگان که از دور بگوش میرسید به این هول و هراس می افزود.

 

 

 

 

 

 

آنشب، شب خونینی بود. همه تا سپیده ی صبح اشک ریختیم، ناله نمودیم و در میان اشک وخون و ترس، اجساد پاره پاره شده ی زنان و کودکان بیگناه خود را بخاک سپردیم.

درلحظاتی که همه خسته و افسرده از گورستان برگشته و بازهم درمسجد کوچک دهکده،گرد هم آمده بودیم و در آن لحظاتی که آرام آرام سیاهی شب جایش را به سپیدی صبح میبخشید، کاکا رشید که از دقایق طولانی خسته و درمانده سرش را میان دستانش گرفته و اشک میریخت، به یکباره گی بپاخاسته، خشمگنانه فریاد برآورد :

ــ ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگها را نابود کنیم!

او لحظه یی منتظر ماند تا پاسخ فریادش را در یابد ؛ اما فریادش بی پاسخ ماند. او تنها انعکاس فریادش را که از در و دیوار مسجد برمیخاست، شنید که پیهم تکرار میشد :

ــ ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگها را نابود کنیم!

کاکا رشید پس از آنکه پاسخ فریادش را دریافت نکرد، وحشتزده به اطرافش نظر انداخت. کسی را در آنجا نیافت. مسجد خالی از آدم شده بود. با عجله از مسجد خارج شده، فریاد برآورد :

ــ مردم کجا هستید! ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگها را نابود کنیم!

بازهم فریادش بی پاسخ ماند. بازهم بازتاب فریادش را که از دیوار ها و دروازه های خونین دهکده برخاسته همانند سیلی محکمی برویش میخورد، میشنید که پیهم تکرار میشد :

ــ مردم کجا هستید! ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگها را نابود کنیم!

او در حالیکه فریاد از گلو میکشید، دوان دوان ازین کوچه به آن کوچه سر زده، شتابزده و نفسک زنان به یکایک کلبه های گلین و خون آلود دهکده داخل شد ؛ اما آنچه را بچنگ نیاورد آدمهای دهکده اش بود. مثل اینکه همه دود شده بودند. مثل اینکه دهکده از اول بی آدم بود. دهکده خالی و خاموش شده بود.

درحالیکه کاکا رشید را ترسی بزرگ فرا گرفته بود، با عجله خودش را تا پشت دهکده که به همان تپه ی بزرگ منتهی میشد، رسانید. فکر میکرد مردمان دهکده از همان راه، دهکده را ترک گفته اند. وقتی آنجا رسید، از آن محل بسوی تپه نظر انداخت. وقتی با دقت بیشتر به تپه دید، برفراز آن کودکان، زنان و مردان دهکده را دید که میخواستند تن های تنبل شانرا به آنسوی تپه بکشانند. شتابزده بدهکده نگاه کرد و بر فراز تپه دید. بازهم به دهکده نظر انداخت و بر فراز تپه دید. او درحالیکه گلویش پر از بغض شده، نفسک زنان بسوی تپه میدوید، بازهم و اینبار درد آلود تر از پیش فریاد نمود :

ــ های مردم! بایستید! ما باید گرگها را نابود کنیم. ما باید گرگ سفید و گرگی را که چشمان خون آلود و سرخ دارد، هر دو را پاره پاره کنیم.

و اما اینبار هم فریادش بی پاسخ ماند. اینبار حتا بازتاب فریادش هم بگوشش نرسید.

شاید تپه، جنگل، دهکده و مردمان دهکده، هیچکدام نمیخواستند گرگها را نابود کنند!

شاید همه از گرگان ترس داشتند! شاید!!!؟

 

 پا یا ن

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 65 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.