Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

چنــد کــلامی بــا (چــارگـــِردِ قــلا گشـــتم) PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط مصلح سلجوقی   
سه شنبه ، 20 دی 1390 ، 14:35

چنــد کــلامی بــا (چــارگـــِردِ قــلا گشـــتم)چار گرد قلا گشتم
پای زیب طـلا یافتم
پای زیب طـلا یافتم
 شنگ، شنگ، شنگ، با صدای زنگ پای کبوتران،در فضای پر ستارۀ "چار گرد قلا گشتم " به پرواز آمدیم. به پرواز آمدیم، به پرواز آمدیم تا به بهانۀ "چارگرد قلا..." به چارگرد جهان، سری بزنیم. به پرواز آمدیم، به پرواز آمدیم تا، با کلام شیرین "چارگرد قلا..." از مرز های جغرافیایی، سیاسی، تاریخی بالا تر پرزنیم. به پرواز آمدیم، به پرواز آمدیم تا سده هایی را بر فراز کوه قاف، کابل و مسکو با چشمان تیز نگر، به دیدۀ باریک بنگریم.

به پرواز آمدیم، به پرواز آمدیم تا پرواز مان، دیگر حد و مرز و زمان و مکان نشناسد. درسیطرۀ خیال، آواز دل گیرو پرغصه را، در تاق کتاب، با جملاتی زیبا و به زیور کشیده، با دل سرشار از درد لمس کنیم.

به پرواز آمدیم، به پرواز آمدیم تا آوازی را بر کوه قاف و کابل و مسکو،با گوش شنوا، از بالایی بالا تا چارگرد قلا... در بستر تاریخ بشنویم. به پرواز آمده ایم تا در کنار ناتیگای، به سرزمین های برف راه جوییم و دست دردست زلیخا، جادوگر را بشناسیم.

همه جا برف می بارد، همه جا برف میبارد، زلیخا، با بطری ودکا، دست در دست من، آهنگ رفتن دارد و زنده باد میترو میگوید. سخاوت آسمان نقره بار را، دست در دست گالیا، تایید می کنم. هم صدا با دلداده ام زنده باد مسکو سر میدهم. سرگی... سر... گی، سر راه ام بر فرش جاده افتاده است. خون آلود، خون آلود، ماهی های کوچک روی جاده را می کوشد تا در آب اندازد و زمزمه میکند، نمی شود، نمی شود. کوه های بلند، استوار و با صلابت همچنان ایستاده بودند که چرخ بالها، فضای مردانگی را بر هم زدند و گرد و غبار، همه جا را فرا گرفت.حقارتبار، آسمان بر فراز کوه های با صلابت و استوار پایین آمده بود و چون لحظات مرگ گالیا، به فرزندان محبوب خویش، شهر ریازان را سرزمین خویش معرفی میکرد: "غروب روز خزانی است و خورشید رفته است که در پشت کوه های پغمان، لحاف سیاهی بر سر کشد و بخوابد. شفق، سرخ و آتشین است."ص 67

نه، این شرنگ زنگهای به صدا در آمدۀ "چارگرد قلا... " است که مرا در بر گرفته است. نه، این من هستم که در پیکرۀ بزرگ این رمان غرق شده ام و خود را در آن مینگرم. نه، پرواز من در ایدۀ بزرگ استاد زریاب است و این من هستم که با واژه واژۀ آن به پرواز آمدم.

رمان زیبای "چارگرد قلا گشتم" که به قصیدۀ بلند ده بیتی زمان خود مانند است، خورشید گونه بر فراز کوه با صلابت واژه های به هم پیوستۀ زبان پارسی، درخشش دارد. واژه های پربار زبان پارت ها در آسمان پررنگ "چارگرد قلا گشتم " پروازی عاشقانه دارند و چون خال سبز گردن زلیخا، چشمان مرا به سینۀ برگ برگ این کتاب، عاشقانه دوخته است.

جایی نویسنده مهر تایید بر اندیشۀ نگرش پیدایی خواب می زند و واقعیت خواب را یک بار دیگر از زبان قهرمان این رمان بازگو میدارد. خواب دیده است، فردای آن گام به گام به واقعیت میپیوندد. ریالیزم جادویی در گفتار حکیمان زمانه بر بام حاجی نعیم مرا به این باور میرساند که آنچه موریس مترلینگ در تیوری آورده بود ـ کار و مشغولیت های روزانه، خواب شب ما را میسازد ـ پای در پرکتیک کشیده و کارگر افتاده است.

با "چار گرد قلا گشتم"، پروبالم را در آتش کلیسای شهر ریازان سوختم و زمانی جانم را طنین آن شعار زیبا و جذاب " از هرکس، به اندازۀ استعدادش و به هرکس، به اندازۀ کارش !" (ص 185 )در خود پیچید.

راه باریک را با زلیخا ادامه میدهیم. داخل میترو میرویم، زلیخا را در میترو جا میگذارم، در بیرون از میترو با دختر گل فروش آشنا می شوم که خواب تعریف نشده ام را به واقعیت بنگرم و چنان میشود که شب قبل، همه این اتفاق را در خواب دیده بودم."اصلآ، مرز خواب و بیداری کدام است؟چه چیزی این دو را از هم جدا می سازد؟کدام یک واقعیت دارد ـ خواب، یا آن چیزی که به آن بیداری می گوییم؟ شاید هم بیداری روُیای دیگری باشد و یک روز می بینیم که از این خواب هم، بیدار می شویم." (ص 89 ) تجسم و روُیا در قالب های بیداری، و برخاسته ازخواب، رنگ و بوی دیگری را در خواننده به وجود می آورد. خود را زمانی میان دره های سربه فلک کشیده کنار سرگی می یابد وهم آبی آبی را با ریزش برف تجربه می نماید. "برف می بارد و برف می بارد."

به خدای خودم رو می آورم و از شنیدن نا... تی... گای خسته میشوم. ناتیگای، خدای شمن ها (مغولان)را در برگهای های برفی کتاب، با خطی تیره، زمانی دیده بودم. اکنون در تاریکی سرگذشت، در میان برف و سرما، از چشمان آبی آبی دوباره میشنوم، نا...تی...گای.ناتیگای در این دور دست ها و در سرزمین سرد و برفی هم، پای رسانده است. بعد از سده ها،آبی آبی چشمان را چون گالیا با اندامی برازنده و چون جاموقه درلباس خشم و نفرت، مینگرم.

پرواز بی پروای روح من در بلندای "چارگرد قلا گشتم "یاد آور مکتب سمبولیک میشود و در بیتی از این قصیده ده بیتی، سمبول را چنان مینگرم که بازگشایی آنرا جز با دیدگان تیز بین، ممکن نمی یابم. برف می بارد، برف می بارد. رفیق، نسیم.

نسیم را میتوان طرز ملایم تر نوشتاری دانست که تند تر آنرا تند باد گفته اند و خود ویرانگرانه همه را می بلعد، نام از خود و بیگانه را نمی شناسد، ویرانگر است، ویرانگراست.

رفیق را در کوچه های زیر آسمایی مینگرم که با سنگی در برف، صورت نسیم را به خون آغشته میسازد و چند روز بعد، رفیق و نسیم دوستان هم پیمان یکدیگرمی شوند. برادرخوانده شده اند."رفیق دیگردوست ما نیست." همچنان نسیم.

"جنگ به پایان میرسد. چرا این طور شد، تنها سر رفیق پایین است و چیزی نمی گوید. رفیق چیزی ندارد که بگوید. سرش خمیده است.چنین سنگی در کوچۀ ما پیدا نمی شود. این سنگ را از جای دیگری آورده است. به رفیق دشنام میدهیم.او دیگر دوست ما نیست."

او نسیم را هم بهتر از رفیق نمی شناسد و پیوند دوستی این دو را بعد از جنگ و خونریزی، غیر قابل پیش بینی میداند و انگشت حیرت به دندان، هردو را باهم و در کنار هم چون دوستان نزدیک به هم میبیند. این دیگر کاریست نا بخشودنی که راوی خود میگوید رفیق دیگر دوست ما نیست و نسیم هم دیگر آن دخترک خوشگل نیست.

" نسیم، دیگر آن نسیم خوب رو نیست ـ دیگر آن دخترک نیست، چهرۀ عجیبی پیدا کرده است.به هیولای مبدل شده است." ص 153

راوی که ازاول داستان در جمع حکیمان زمانه است در پایان کتاب به محرقه مبتلا میشود و روز آخر عمر، یکبار دیگر پهلوان سهراب به عیادتش می آید و راوی از او میپرسد:

" تو کجا بودی پهلوان؟"

"با آوازی غم آلود، گفت:"من ـ من به آینده رفته بودم !"

"پرسیدم:"آینده چگونه بود؟"

"سرش را تکان داد ودردمندانه، گفت:"نپرس... نپرس.تباهی و ویرانی بود.تباهی وویرانی بود.یک بار... دیوی آمده بود به نام حزب.این دیو، دیوانه یی بود شمشیر به دست.بی دریغ خون می ریخت...تنوره می کشید و خون می ریخت.آدمیان را به زندان ها می انداخت و می کشت.چی بی گناهانی که به دست این دیو، ناپدید و نابود شدند.دیو، همه جا آتش می ریخت. چشمه ها و کاریز ها خشکیدند.کشت زار ها سوختند.مردمان، به هر سو پراگنده گشتند... دیو حزب، تشنۀ خون بود." ص 305

شیوۀ نگارش، جهان کتاب را پر وسعت میسازد و خواننده را به تفکر وامیدارد. هرچند کتاب خوانان فراموشکار با سردرگمی در آن خواهند پیچید و گاهی مطالب را بی ارتباط و تسلسل را ـ چنان که عادت داشتند ـ باز نخواهند یافت. دو داستان جداگانه و با هم مرتبط، طوری طرح شده است که خواننده را با دو راوی مقابل می سازد که ابتدا در داستان حکیمان زمانه و دیگری در مسکو با معشوقه مغول تبار (گالیا... زلیخا ) ـ که از هیچ کدام آن نام برده نمی شود. تنها "من" است که گفته میشود ـ وهوش و روان را به خود سرگرم میدارد.

استاد زریاب در داستان حکیمان زمانه، راوی را به مرض محرقه از دنیا میبرد. صحبت آیندۀ پهلوان که همه جا را ویرانه مینگرد و شعله های آتش جنگ را هرسو می بیند و به راوی میگوید: " تو دیگر در آینده نیستی که این همه جنایت را ببینی."این خود به نوعی راوی را با خبر می سازد که تو نیز ترک وطن خواهی گفت و دیگر این جا نخواهی بود. زمینۀ مرک راوی را به این گونه فراهم می آورد. وطن را ترک میکند، از مسکو سر برون میآورد وغربت را همپای مرگ میداند. راوی رفتن معشوقه اش را به هانگ کانک نیز نوعی غرق شدن در آب میداند و خواب مادر گالیا را در موقع خدا حافظی نیز به تعبیر میکشد.آمدن به مسکو را در عالم رویا مینگرد وچنین می نگارد:" تاوقتی که آن کوچه ویران شد، منتطر بودم... اما... من از کجا آمده ام؟ به راستی هم، از کجا آمده ام؟ من، این جا، در این شهر بیگانه، چه می کنم؟ این جا، شب است. برف می بارد.برف می بارد." ص162

او در مسکو با معشوقه اش به ودکا نوشی روی می آورد و ودکا نوشیدن های بی مقدار، نوعی بازگویی درد را میرساند که راوی بدان پناه آورده است. اوضاع مسکو را هم بهتر از سرزمین ویران شدۀ خویش نمیداند. احوال دختران جوان را با نوشیدن الکل و بی پولی و مشکلات گرانی، بازشدن دامن امپریالیزم با مارک معروف ( کوکا کولا ) اش، راوی را به اندیشه باز میدارد و خطاب به کارل مارگس میگوید:

"مارکس... کارل مارگس، می بینی که چه روزی بر اندیشه های تو آمده است ! چی روزی بر تو آورده اند !سرمایه غالب شده است.آن ره روان راه تو کجا هستند... حالا کجا هستند؟ آدرنو کجا است؟ماکوزه کجا است؟ ایریک فروم کجا است؟ گرامشی کجا است؟ این اندیشه گران کجا رفته اند؟ چرا سر برنمی دارند و این روز و روزگاررا نمی بینند؟ سرمایه بر جهان فرمان روایی خواهد کرد !شرکت های بزرگ فرمان روای جهان خواهند شد ! مثل این که به تو خیانت کردند. کسانی که میگفتند پیرو تو هستند، به تو خیانت کردند." ص 126

همچنان او به مقایسه میخیزد، لنین را با چنگیز مقایسه میکند و لنین را از تبار چنگیز میداند.

شهید، دیگر تعریفی ندارند و آنقدر بیجا و بجا زیر سم ها ی این و آن لگدکوب شدند که توان تعریف را از آن گرفته اند. قهرمانان و جنایتکاران وطن را در یک ترازو نهاده، وزنۀ شهید را برابر نهاد آن میدانند.این واژه را چنان پیش پا افتاده دیدند که گویاحیوانات هم بدان میپردازند. در "چارگرد قلا... " آمده است:

"هردو سک، همچنان، موقر و موُدب نشسته بودند و شادمان و متبسم، آنان را می نگریستند. شاید آن دو حیوان هم، در دل هایشان می گفتند:" یا شهید... یا شهید... یا شهید !" ص 174

نماد های سرخ، سبز و سیاه را به گونۀ قابل ستایشی در ایهام آفریده است و هرکدام را با محتوای عملکرد شان از تیغ قلم گذرانده است. سرخ را خون آ شام میداند، سبز را زمان به گند می کشاند و از سر گور آن شهید در شیردروازه، باد و باران او را میبرند و سیاه را که پهلوان سهراب همیشه همراه داشته است، بادیدن آینده و سیاه جامه گان، از آن بیزار می شود، او را در خانۀ راوی جا می گذارد و بدان ارجی نمی نهد.

زیبایی کلام "چار گرد قلا گشتیم " و توانمندی های سرشار نویسنده، در پیوند مفاهیم و باز کردن درد دل هایی که هنوز هم آتش شعله ور آن، نه تنها در پشت کوه های پغمان، شیردروازه، همچنان در سینه های زنان، مردان و کودکان این محدودۀ جغرافیایی شعله ور است. زمانی احساسی، در جای سیاسی، باز نمودن واقعیت های عینی جامعه با سمبل های زیبا ویک یک را به تعریف کشیدن، کاریست که از استاد زریاب و بزرگمردان هم طراز شان بر می آید."چارگرد قلا گشتم " خوشبختانه، از اشتباه مبرا است.تنها در دو مورد، آن یک، لغات ترکیبی پارسی است که جدا از هم آمده است.بطور مثال یکی از آن موارد، جستجو است که چنین نگاشته است " جست وجو ". دو دیگر، در رفتن حکیمان زمانه به کوه شیر دروازه. ابتدا قهرمان داستان در کنار حکیمان زمانه حضور ندارد و چنین مینگارد: "حکیمان زمانه، صبح آن روز، برای جست و جو گور آن دختر کوچک، به دامنۀ کوه شیردروازه رفته بودند." در چند سطر بعدی، در ادامۀ جستجو گور آن دختری که انگریز ها در یکصد و ده سال قبل او را شهید کرده بودند، حضور نداشتن خود را، قهرمان فراموش میکند و بادیدن پیر مرد، ناخود آگاه، خودش به میدان می آید و چنین مینگارد:" من گفتم:"بیایید که از این پیرمرد بپرسیم...شاید چیزی بداند.شاید شاید بتواند ما را رهنمایی کند." و به سوی پیر مرد رفتیم." ص 214

"چارگرد قلا گشتم" گر چه در چند داستان جلوه می نماید، اما، من آن را یک داستان یافتم که درشیوۀ کار، داستان با نشستن حکیمان زمانه بر بام حاجی نعیم آغاز می شودوچنان می نماید که نمایندگان مردم، دراین کنفرانس دورهم گرد آمده اند. اختناق در جامعه، هراس از تفنگ های انگریزی اعلا حضرت، دست گیری برادر پسر پینه دوز از خانه به جرم سیاسی بودن، میتواند شروع این داستان باشد. مبدآ خشونت در این رمان را، نویسنده از زمان اقتدار اعلا حضرت میداند که صدارت را نفرین میفرستد. جریان های سرخ، سبز و سیاه را به تعریف می برد و راوی خود را چون گالیا میداند که شهر او را چنگیزیان به آتش کشیدند و سر انجام از مسکو سر برآورده است. در آنی عاشق دختری شدن و جام های پشت سر هم در کشیدن، بیانگر نوعی مشکلات روحی است که راوی از سرخوردگی در موطن خویش، بدان پناه برده است. سرانجام دوباره در مسکو(شهر برف ) تنها می ماند و عشق اش ـ که آنرا همه چیز خویش میداند ـ او را تنها میگذارد.

روند نوشتاری و دورنمایۀ اصلی داستان، گاهی پیوند کلاسیک می یابد و زمانی در مسکو چهرۀ مدرنیزم را به نمایش می گذارد و جایی، جهان را بیهوده می بیند، در پست مدرنیزم پناه میبرد و به رباعی های زیبای خیام می آویزد.

 جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه زمهر بر جبین میزندش

 این کوزه گر چرخ چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین میزندش

احساس در برگ برگ این رمان با وضاحت نگریسته می شود و مبرهن می نماید که واژه واژۀ آن، پیوند احساس بس عجیب با نویسنده داشته است.

پایان داستان، پرچم داران سرخ در روند استالینیزم سرشکسته شده اند و پرچم سبز ها را نیز باد و باران از مزار آن دخترک در دامن شیردروازه برده است و الم سیاه پهلوان سهراب در خانه راوی دور انداخته شده و به باد فراموشی سپرده است. بعد از گذشت زمان، حکیمان زمانه با چند تن باقی مانده، به خوشی و آرامی رسیده اند. در آخرین برگ از کتاب، داستان با چنینی جملاتی به پایان می رسد که نگاشته اند:" ناگهان پینه دوززاده از رقص و پای بازی باز ایستاد ؛ به سوی آسمان نگریست و با تمام نیرویش فریاد زد:" اعلا حضرت هم گوز میزند...میزند...می زند! " پهلوان زاده، دردانه و بز پشانی سپید هم تایید میکنند و باز پینه دوززاده فریاد میزند:" صدارت عظما هم گوز می زند...می زند... می زند!"

"چارگرد قلا..." چون کفتران (شهنواز) بر بلندای آسمان آبی رنگ سرزمین خورآسان میچرخد.

 قلم استاد زریاب پرباتر باد تاباری دیگر، نشست حکیمان زمانه را در راستای باریدن خورشید به کار بندند. باشد تا در رمان دیگری، آفتاب بر بام حاجی نعیم بدرخشد و حکیمان زمانه دست بر دامن خورشید کشند و زیبا قصیدۀ پرمحتوایی را چون (چارگرد قلا گشتم ) بر آن سر بسرایند. واژه ها ی برف را با خطی آبی بنگارند و بهاری گلگون در خاطره ها جای دهند. دست مریزاد

 

مصلح سلجوقی هامبورگ جرمنی Januar.2012

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • xxx
    زیبای است آقای سلجوقی
  • ناشناس
    آقای سلجوقی درود بر شما
    من کتاب استاد زریاب را خواندم کتاب هم زیبا نوشته شده است و شما هم نقد زیبا ی را نوشته اید .سپاس از شما
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 73 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.